
شهر شهرِ فرنگ ِ خوب تماشا کن 0034
حافظ و صوفیان
بنابراین خواجه حافظ برابر غزلیاتی که از وی دردست داریم اگرچه برای مدتی در کسوت صوفیان درآمده بوده امّا براساس همین غزلیات نیز مدتی بعد، ازاین گروه فاصله می گیرد و آنها و باورهایشان را مورد انتقاد قرار می دهد:
بسکه در خرقه سالوس زدم لاف صلاح<>شرمسارِ رخ ساقی و می رنگینم
بوی یک رنگی از این نقش نمی آید، خیز<>دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
حافظ این خرقه بیاندازمگرجان ببری<> کاتش از خرمن سالوس وکرامت برخاست
حافظ این خرقه پشمینه ببینی فردا<>که چه زنّار ز زیرش به دغا بگشایند
خدا زین خرقه بیزاراست صد بار<>که صد بت باشدش درآستینی
درخانقه نگنجد اسرارعشق بازی<>جام می مغانه هم با مغان توان زد
درین خرقه بسی آلودگی هست<> خوشا وقت قبای می فروشان
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس<>کجاست دیرمغان و شراب ناب کجا
سر ز حسرت بدرمیکده ها برکردم<>چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
شرمم ازخرقه آلوده خود می آید<>که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ<>یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
مکدراست دل، آتش به خرقه خواهم زد<>بیابیا که کرا می کند تماشایی
و صوفیه را افرادی خود بین می خواند:
گرخرقه پوش بینی مشغول کار خویش باش<>هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی
و بر این عقیده است که:
عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند<>مرد اگر هست بجز عارف ربانی نیست
ایران حافظ شاعر شیراز تصوف صوفیگری عارف