کالا 001156

احمد شه وری. دولت هخامنشیان: اردشیر یکم.1396. 301 صفحه. شابک: ‏‫‬‭ 978-600-04-9030-0

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 6 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 10

رویدادهای مهم در زمان اردشیر یکم (س. 465-424)

در آخرین سال شاهی خشایارشا، سیمون پسر میلتیاد با دویست کشتی تری رِم عازم سواحل آسیا شد و یکصد کشتی هم از ایونی ها و یونانی های دیگر آسیا گرفته شهرهای ساحلی کاریه و لیکیه را تسخیر کرد[1] پارسی ها قبلاً قوای بسیاری بسرداری تیت رُس تس پسر خشیارشا، از زن غیر عقدی او، آماده کرده بودند و تلافی فریقین در نزدیکی جزیرۀ قبرس روی داد. در اینجا قوای بحری ایران مرکب از سیصد کشتی تری رم و قوای یونانی عبارت از350 کشتی از همان نوع بود. پس از جنگی سخت یونانیها فایق آمده عدّه ای از کشتی های ایران را غرق کردند و یکصد فروند کشتی باسپاهیانی، که در سفائن بودند، گرفتند باقی سفائن فرار کرده بقبرس پناه بردند و بعد ایرانیها کشتی ها را گذاشته پنهان شدند و سفائن مزبوره بدست یونانیها افتاد. پس از این فتح، سیمون بقوای بّری ایران، که در پام فیلیه در کنار رود اِوری مدن بود، حمله کرد و حیله ای بکار برد، که باعث شکست ایرانی ها گردید، توضیح آنکه، در کشتی هایی، که از ایرانیها گرفته بود، عده ای یونانی نشانده به آنها لباس پارسی پوشید و ایرانی ها، چون فریب خورده پنداشتند که در این کشتی ها سپاهیان پارسی هستند بمقام مدافعه بر نیامدند. پس از آن یونانیها ناگهان بر ایرانیها تاخته بقدری پیش رفتند، که به چادر فردات برادرزادۀ خشیارشا رسیده سر او را بریدند و از قشون ایران، آنهایی که مقتول یا مجروح نشده بودند، فرار کردند[2] . در نتیجۀ این جنگ ایرانی هاکشتی های خود را با غنائم زیاد از دست دادند و بیست هزار نفر اسیر شدند. سیمون پس از جنگ ستونی بیادگار فتحی، که در یک روز در دریا و خشکی کرده بود، در کنار رود اوری مِدُن بر پا و بعض اسلحۀ ایرانی را، که در جزو غنائم بدست یونانی ها افتاده بود، بر آن نصب کرد. تاریخ این جنگ را محققین 466 پ م می دانند و چون معلوم نیست، که خشیارشا در کدام ماه این سال کشته شده، بعضی مانند ژوستن[3] این واقعه رابزمان سلطنت او و برخی مثل دیودور، چنانکه بالاتر اشاره شد، بزمان سلطنت اردشیر درازدست مربوط می دارند. سال بعد سیمون بطرف حِرسونِس تراکیه رفته آن جا را هم از پارسی ها انتزاع کرد.

465
یکی از رایزنان (پاسداران) خشایارشا به نام اردوان، خشایارشا را کشت [4].
– اردشیر یکم پس از کشتن پدرش خشایارشا و برادرش داریوش که جانشین بودنش روا بود، بر تخت شاهی نشست.

465 تا 4۲4
در این فاصله بنای میترا و آناهیتا ساخته شدند.

462-429
در عصر پریکلس، ژنرال و سیاست‌مدار یونانی، یونان شکوفا شد. بهترین بخشهای تپه آکروپولیس از جمله معبد بزرگ پارتنون برای ایزدبانو آتنا، در این زمان ساخته شد.

450- 385
آریستوفانس (آریستوفان)، نمایشنامه نویس یونانی، در نمایشنامه‌های کمدی اش مسائل روز را در قالب طنز مورد بحث قرار می‌دهد. برای مثال، نمایشنامه «ابرها»، فلاسفه آتن را به طنز می ‌کشد.

450
آتنی ها، پس از اینکه تمام کشتی هایشان را در مصر از دست دادند و تیرشان در این کشور بسنگ آمد، خواستند به مستملکات ایران در جاهای دیگر دست اندازند. با این مقصود عهد صلحی با لاسِدمونی ها برای پنجسال بستند، تا تمام حواسشان را بطرف ایران متوجه کنند. پس از آن سیمون پسر میلتیاد فرماندۀ بحریه شد و با دویست کشتی تری رِم بطرف قبرس راند. در این وقت فرماندهان قوای پارس این ها بودند: ارته باز با سیصد کشتی تری رِم در آبهای قبرس لنگر انداخته بود و بغابوخش با سیصد هزار سپاهی پیاده نظام در کیلیکیه توقف داشت. وقایعی که پس از آن روی داد، بقول توسیدید[5] چنین بود: سیمون به قبرس رسیده دو شهر ساحلی آن را موسوم به کی تی یوم و مالوم محاصره کرد (اولی در ساحل شرقی واقع بود دومی در ساحل غربی) و در حین محاصره درگذشت. بعد چون یونانیها آذوقه نداشتند، مجبور شدند محاصره را ترک کنند، دیودور سیسیلی گوید [6]: که پس از آن، چون به آتنی ها خبر رسید، که بحریۀ پارس بکمک جزیره می آید، باستقبال آن شتافته جدالی کردند که در نتیجه بعضی از کشتی های ایران غرق و برخی اسیر شدند. کشتی هایی که فرار کرده بودند، پناه بجایی بردند، که بغابوخش اردو زده بود، آتنیها در تعقیب کشتی ها به خشکی درآمده با ایرانی ها جنگیدند، و اگرچه آناکسی کرات سردار آتنیها کشته شد، ولی بالاخره فتح نصیب آتنیها گشت. توسیدید گوید که: جدال دریایی و بری در یک زمان روی داد. پس از آن بقول دیودور آتنی ها بکشتی های خود نشسته به آب های قبرس برگشتند.

449
پیمان کالیاس
آتنیان پس از شکست خود در مصر ، قرداد صلح پنج ساله ای با لاسدمونی ها منعقد کردند تا در فرصتی که از این طریق بدست خواهند آورد ، تمام توجه خود را بر ایران متمرکز سازند. آنگاه سیمون پسر میلتیاد با دویست کشتی عازم قبرس شد ، ولی در اثنای جنگ درگذشت. کشتی های یونانی به هنگام پس روی با سیصد ناو فینیقی روبرو شده آنها را شکست دادند. آتنیان با استفاده از این پیروزی ، یکی از مردان سیاسی نامدار خود بنام کالیاس را بمنظور انعقاد دائمی صلح با پادشاه ایران به شوش فرستادند. وی در سال 449 پیش از میلاد با دولت ایران پیمانی امضاء کرد که بنام خود او معاهده کالیاس نامیده شد.
بنا بر روایت دیودور سیسیلی ، آتن بموجب این پیمان قبرس را به ایران واگذار کرد و متعهد شد که آتنیان هیچگاه با اسلحه وارد متصرفات ایران نشوند. اردشیر نیز پذیرفت که شهرهای یونانی آسیا تابع و مجری قوانین خویش بعبارت دیگر مستقل باشند ، فاصله ناوهای جنگی ایران با دریای یونان کمتر از سه روز راه نباشد و فقط کشتی های تجاری کشور ما به بنادر یونان فت و آمد کنند؛ و این معاهده برای ایران وهن آور بود.

431-404
دو اتحادیه یونان، اتحادیه دلوس به رهبری آتن و اتحادیه پلوپونزی به رهبری اسپارت برای بدست گرفتن کنترل یونان با هم وارد جنگ شدند. این جنگ موسوم به جنگ پلوپونز مدت 2۷ سال طول کشیده و با پیروزی قطعی و کامل اسپارت که از پشتیبانی کورُش کوچک، شاهزاده هخامنشی برخوردار بود، به پایان رسید. پایان این جنگ با تخریب دیوارهای آتن و نابودی دموکراسی این شهر همراه بود.

427- 347
افلاطون، فیلسوف یونانی، نخستین دانشگاه، «آکادمی»، را در آتن دایر می‌ کند و مردان جوان در آن به تحصیل فلسفه می‌پردازند. وی در رساله «محاورات»، مجموعه مباحثات استاد خویش، سقراط، را با اهالی آتن به رشته تحریر درمی‌آورد. او با انتشار «رساله جمهوریت» به بیان عقاید خویش دربارهٔ نحوه اداره یک حکومت ایده‌آل می‌ پردازد.

424
در اوایل این سال در همان روزی که اردشیر مُرد، داماسپیا نیز آنگونه که در روایت کتزیاس آمده است، درگذشت.

پانویس:
– دیودور، کتاب 11، بند 60
2 – دیودور، کتاب 11 بند 61
3- ژوستن، کتاب 2، بند 15
4 – CHRONOLOGY OF IRANIAN HISTORY PART 1 iranicaonline.org
5 – توسیدید. کتاب 1، بند 112.
6- دیودور. کتاب 12، بند3 .

کالا 001158

احمد شه وری. دولت هخامنشیان: خشایارشا.1396. 278 صفحه. شابک: ‏‫ 978-600-04-8989-2

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 6 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 9

دودمان هخامنشیان از بسیاری جهات، حداقل از 100 سال پیش به این طرف که آشنایی با تاریخ و تمدن ایران با همت ایرانشناسان خارجی و تاریح نویسان بومی از جمله شادروانان علامه علی اکبر دهخدا، حسن پیرنیا، مشیرالدوله، ابراهیم پورداود و …، بیشتر شد نزد ما ایرانیان بعنوان یکی از مهمترین و خوشنام ترین دودمانهای شاهی این مرز و بوم از دیرباز شناخته شده و می شود.

افراد این دودمان، بایک گسستگی  بسیار کوتاه در زمان کمبوجیه و بردیا، نزدیک 220 سال در ایران سلطنت کردند؛ بسیاری از مفاخر ایران در دوره پادشاهی شاهان این دودمان شکل گرفته؛ ایران بعنوان مرکز ثقل جهان باستان در دوره زمامداران این دودمان واقعیّت پیدا کرده؛ کورُش بنیانگذار این شاهنشاهی همه جا بعنوان مظهر و نماد وارستگی شناخته می شود. او نجات دهنده یهودیان از اسارت شان در بابل است و از همین روی بعنوان یکی از بزرگان در تورات مورد ستایش قرار گرفته است. داریوش نیز بدرست یا غلط نماد نظم و انضباط در اداره کشور و نحوه رفتار عادلانه و برابر با اقوام و ملل گوناگون خوانده شده است که در روزگار او مردم تحت حاکمیّت به آزادگی و خوشحالی روزگار می گذراندند؛ همه اقوام گرد آمده در کشوری بوسعت بیش از شش میلیون کیلومتر مربع در ادای فرایض دینی خود آزاد بودند و بر هر قومی بزرگی از همان قوم حکومت می کرد. ساتراپها نماینده شاه بوده و با اقتدار کامل فرامین شاه بزرگ را به اجرا می گذاشتند.

این خصیصه کورُش بزرگ را ساده نانگاریم؛ حسن عمل او در روزگار خود موجب تاسی بسیاری از حکومتگران بر او شد و این تاثیرگذاری در جهان خارج از ایران استمرار یافت. تاریخنویسان یونان با هر درجه از بغض نسبت به ایران نتوانستند خصایل نیک کورُش را نادیده گرفته و از تحسین و تمجید آن چشم پوشند. گزنفون یکی از این تاریخ نویسان کتابی در باره «آیین زندگی کورُش» نوشت که از دستبرد حوادث مصون ماند و به ما رسید. اهمیت این ماندگاری را وقتی درک می کنیم که بانیان استقلال کشوری که روزگاری به زیور و زینت حکومت مردمسالار مزین و مباهی بود، از آنچه گزنفون در کتابش راجع به کورُش نوشته بودند، در تدوین قانون اساسی امریکا بهره بردند که چکیده این تاثرات به شرحی که می آید منتشر شد.

تاثیر کورُش بر توماس جفرسون و بنیان ‌های آمریکای مدرن

«به تو توصیه میکنم به طور منظم به درس‌آموزی از تاریخ و ادبیات در هر دو زبان [یونانی و لاتین] بپردازی. در یونانی اول از همه با «کورُش نامه» شروع کن».

این جملات بخشی از نامه‌ای است که توماس جفرسون؛ نویسندۀ پیش‌ نویس اعلامیه استقلال، از پدران بنیانگذار آمریکا و سومین رئیس‌جمهور این کشور، به نوه‌اش فرانسیس اپس در قریب به دویست سال پیش نوشته است.

کتابی که وی به خواندنش توصیه می ‌کند، کورُش نامه یا «در باب پرورش کورُش» اثر گزنفون، تاریخنویس یونانی قرن ۵ پ م  است که وی در آن به زندگی کورُش دوم، بنیانگذار سلسله هخامنشی، می ‌پردازد.

جفرسون در نامه ‌ای دیگر به دوست ایتالیایی خود، فیلیپ مازی، درخواست ترجمه ‌ای تازه از آن کتاب به زبان ایتالیایی می‌ کند. وجود دست‌کم‌ چهار چاپ مختلف از کورُش نامه‌ در کتابخانه شخصی جفرسون به ثبت رسیده است و جفرسون در یکی از آن‌ها با خط خود دست به مقایسه ترجمه دو نسخه از کتاب زده است. اینکه چرا کورُش و کورُش نامه در جهان فکری توماس جفرسون برای تأسیس آمریکایی سکولار و دموکرات جایگاهی ویژه دارند به زمانه زندگی او و تلقی‌ او از نظامسیاسی ایده‌آل بازمی‌ گردد.

توماس جفرسون و سنت عصر روشنگری

توماس جفرسون، به عنوان یکی از بزرگترین چهره‌ها‌ی عصر روشنگری آمریکا، تابع سنت فیلسوفان سیاسی سرشناس زمانه خود بود. فیلسوفانی که تلاش می‌ کردند اندیشه‌‌های خود را بر آثار چهره‌های شاخص یونان و روم باستان بنا کنند و از میان مانده ‌آثار پیشینیان مصالحی برای برپا ساختن نظامی نوین بیابند. از جمله آنان می ‌توان به هابز و ماکیاوللی اشاره کرد.

در نیمه‌ دوم قرن ۱۸ و پیش از انقلاب آمریکائیان علیه نظام سلطنتی حاکم از سوی بریتانیا، سنت عصر روشنگری در رجوع به آثار کهن یونان و روم و بازخوانی آنان در اوج قرار داشت. توماس جفرسون جوان نیز در کالج ویلیام و مری ویرجینیا عموما تحت تاثیر فیلسوفان سیاسی اسکاتلندی و انگلیسی نظیر هاچسون و جان لاک به آثار کلاسیک یونانی و لاتین علاقمند شد. عشق او به آثار کلاسیک یونان و روم در نامه‌ های خصوصیی که از وی به جامانده منعکس است و در این احساس با جان آدامز و بنجامین فرانکلین دیگر پدران بنیانگذار آمریکا مشترک است.

کتاب کورُش نامه یا پرورش کورُش

گزنفون، شاگرد سقراط و مورخ، زاده قرن ۵ پ م، در کتاب کورُش نامه یا در باب پرورش کورُش با نثری ساده به زندگی کورُش دوم بنیانگذار سلسله هخامنشی می ‌پردازد. این کتاب از دوران حضورش در لشکرکشی کورُش کوچک در سال ‌های ۴۰۰-۴۰۱ پ م  و آشنایی‌ اش از نزدیک با ایرانیان متأثر است.

در میان تاریخنویسان سرشناس یونانی و رومی، او تاریخنویسی دقیق و همه‌ جانبه به شمار نمی ‌رود و شیوه سخن گفتنش نیز که به دور از زبان رایج معاصر خود است در میانه واقعیت و خیال چرخ می ‌زند. به عبارت دیگر گرچه کتاب او به تمامی از سندیت تاریخی تهی نیست، با این حال از نظر فحوا نوعی داستان ‌پردازی تاریخی را شامل می‌ شود. برای او تاریخ زندگی کورُش در درجه دوم اهمیت قرار دارد و همچنان که در صفحات آغازین کتاب بیان می‌ کند، فکر نوشتن این کتاب زمانی به ذهن او خطور کرده که در باب علل شکست‌ خوردن حکومت‌ های مردمی به تأمل می ‌پرداخته است.

پادشاهی کورُش برای وی نمونه ‌ای است از حکومت عادلانه بر توده کثیری از مردم از اقوام و ملل مختلف. در نتیجه او را به عنوان الگویی برای ریختن شالوده یک امپراتوری ایده‌آل برمی‌ گزیند. گزنفون با استفاده از مثال ‌های متعدد از زندگی کورُش، ابعاد رهبری سیاسی یک جامعه را بیان می ‌کند. بدین ‌گونه از تاریخ به عنوان ابزار سود می ‌جوید تا نظام اخلاقی مطلوب خود را بیان و از آن برای رشد دادن جامعه استفاده‌ کند.

کورُش نامه گزنفون که پس از تأثیر‌گذاری عمده در دنیای باستان (از جمله بر اسکندر مقدونی و ژولیوس سزار) به فراموشی سپرده شده بود، در دوره پسارنسانس و آغاز عصر روشنگری بار دیگر احیا شد و با ترجمه‌ های جدید، الهام‌ بخش فلاسفه سیاسی قرار گرفت. از نیکولا ماکیاوللی و ژان ژاک روسو تا بنجامین فرانکلین در فکر پس زدن تفکر سیاسی سده های میانی و ساخت بنای جامعه مدرن و شیوه حکومت‌داری صالح از گزنفون و نظام اخلاقیی که او در کورُش نامه عرضه می‌کند تاثیر پذیرفتند. در آمریکا علاوه بر جفرسون، جان آدامز هم‌ به کورُش نامه به دیده کتابی تعلیمی می‌ نگریسته است. اکنون از طریق دستنوشته های یق جان کنسی آدامز ۱۸ ساله می‌توانیم دریابیم که چگونه پدرش جان آدامز او را در دوره مطالعه برای آمادگی حضور در مشاغل دولتی پیش از همه به خواندن کورُش نامه گزنفون مکلف کرده است.

درس‌های کورُش برای برقراری سکولاریسم آمریکایی

توماس جفرسون در زمره نخستین شخصیت‌های سیاسی جهان مدرن است که دست به تفکیک نهاد دین از دولت زد و تلاش کرد آن را اجرایی سازد. منشور آزادی مذهبی که او ۲5۰ سال پیش نوشت و پایه‌ جدایی کلیسا از دولت در ایالت ویرجینا و سپس در قانون اساسی آمریکا قرار گرفت از نخستین متون حقوقی است که بی‌ طرفی حاکمیت را در قبال مذهب تضمین می ‌کند.

قریب ۸۰ سال پس از مرگ جفرسون بود که منشور مشابهی برای جدایی دین از دولت در فرانسه به کوشش «آریستید بریاند» تدوین و به تصویب رسید.

برای جفرسون این جداسازی نه عملی در راه محو مذهب، بلکه ضامن حفظ حقوق تمامی مذاهب در جامعه بود. به عقیده او برخورداری از اندیشه مذهبی منافاتی با اعتقاد به سکولاریسم نداشت. در حالی که مخالفان سیاسی توماس جفرسون او را عنوان فردی ضددین معرفی می‌کردند، او خود را تا انتهای زندگی فردی معتقد [ذیل مکتب دئیسم] می‌دانست. همچنان که در مکتوبات جفرسون آمده است او همواره به توفیق خود در بنیانگذاری اصل جدایی دین از نهاد دولت و اجرایی کردن آن اشاره می‌ کرد و در نهایت نیز آن را یکی از سه کار عظیم خود در عمر خواند و وصیت کرد آن را در کنار افتخار تدوین پیش نویس بیانیه استقلال آمریکا روی سنگ قبرش حک کنند.

تجربه کورُش هخامنشی در اتخاذ سیاست رواداری مذهبی و عدم تحمیل دین رسمی که در کورُش نامه منعکس است الگویی از حکومتی را که در عین گستردگی پهنه خود و وجود بحران‌های پیش ‌رو، آزادی عقاید را تضمین می‌کند، پیش روی جفرسون گذاشت. به نظر او ‌رسید اگر کورُش موفق شده است در جهان باستان، با آن درجه از توحش و وجود فرقه ‌های بدوی دینی که در نزاعی بی ‌‌پایان با یکدیگر به سر می‌بردند، بی‌طرفی حکومت را در مقیاسی به گستردگی امپراتوری هخامنشی تضمین کند، این کار در جهان مدرن نیز قابل تکرار است. در زمان مکتوب کردن منشور آزادی مذهبی جفرسون، یعنی 11۲ سال پیش از آنکه اصل استوانه حقوق بشر کورش بوسیله‌ هرمزد رسام، باستانشناس آشوری تبار اهل بریتانیا، از دل خاک بیرون آورده شود و محافل تاریخی از وجود لوحی متضمن احیای حقوق اقلیت‌های مذهبی در دوره‌ حکمرانی‌ او با خبر شوند، رواداری کورُش از طریق منابع یونانی و لاتین به دوران مدرن رسیده بود. تاثیرپذیری توماس جفرسون از این وجه حکمرانی شماری از پادشاهان هخامنشی در یادداشت‌هایی که وی بر حاشیه کتاب «رساله در باب آداب و روح ملت ‌ها» اثر ولتر، فیلسوف سیاسی عصر روشنگری در فرانسه نوشته است نیز به چشم می خورد  و دیده می‌ شود که عدم تحمیل دین رسمی و رواداری مذهبی داریوش یکم که در امتداد پادشاهی کورُش هخامنشی بوده، نظر وی را جلب کرده است.

پدران بنیانگذار آمریکا و عبور از اتوکراسی مطلقه

یکی از دغدغه‌ های پدران بنیان ‌گذار آمریکا پس از تأسیس حکومت جدید این پرسش بود که آیا یک حکومت صالح می‌ تواند در مقیاسی به وسعت حدود یک قاره (در این مورد، آمریکا با ایالت‌های متعدد و هرج‌ و ‌مرج داخلی ناشی از انقلاب) پا بگیرد و دوام بیاورد؟ کورُش نامه پاسخی است به آن دغدغه‌ با معرفی امپراتوری هخامنشی در زمانه کورُش به مثابه مدلی از کارکرد موفق یک نظام سیاسی اخلاق ‌گرا و عدالت‌ جو در پهنای وسیع، مدلی بود که نشان می‌ داد چگونه می‌ توان ارزش‌های اخلاقی را در اداره حکومت داخل کرد و به کار گرفت.

نظام سیاسی نوینی که جفرسون و همراهانش پی نهاده بودند (و آن را با به‌روز کردن دموکراسی مستقیم آتنی و تبدیل آن به دموکراسی نمایندگی در مقیاس سرزمینی به دست آورده بودند) با نظام اتوکراسی مطلقه کورُش سنخیتی نداشت. با این حال نحوه دمیده شدن روح اخلاقی در حکومت او، نوع برقراری عدالت و شیوه توازن قدرت در گستره‌‌‌ای پهناور می‌ توانست الهام‌ بخش آنان در دموکراسی نوپای آمریکایی باشد. از سوی دیگر در آغاز به کار سیستم جمهوری در آمریکا و در حالی که ستون پایه‌ های قانون اساسی به درستی تبیین و آزمایش نشده بود، بیم از تمرکز قدرت در شخص رئیس ‌جمهور و تبدیل او به قدرتی مطلقه وجود داشت. از این رو پدران بنیانگذار با وسواس به بحث پیرامون حیطه اختیارات و نحوه حکمرانی شخص نخست، رییس جمهور، می ‌پرداختند و در این میان تصویری که گزنفون از صفات اخلاقی و عملکرد کورُش در قدرت در کورُش نامه به دست می‌داد، عقربه‌ ای بود که می‌ توانست انحراف از مسیر نخستین را گوشزد کند. ریچارد نلسون فرای، ایرانشناس آمریکایی، در سال ‌های واپسین عمر خود سرگرم پروژه‌ای تحقیقی بود که تاثیر کورُش را بر پدران بنیانگذار آمریکا بررسی می ‌کرد.

در همان زمان که توماس جفرسون و هم مسلکان او روش حکومت‌ داری مدرن و بنیان‌ های اندیشه ‌های سیاسی نو را در دل ویرانه ‌های امپراتوری‌ کورُش در آثار یونانی و لاتین جستجو می ‌کردند، در ایران کورش مهجور و سنگ قبرش نیز به نام آرامگاه مادر سلیمان نبی شناخته می ‌شد. هنوز زمانی نسبتاً طولانی لازم بود تا در سال ۱۸۱۸ «رابرت کرپر»، دیپلمات و جهانگرد بریتانیایی پس از قریب هزار سال گمنامی، نشان دهد بنای سنگی واقع‌ شده در دشت مرغاب ایران، همان مقبره کورُش هخامنشی است [1].

بحث در باره دولت هخامنشیان در کتابی که تحت همین نام نوشته شده، آمده و خوانندگان محترم را در اینجا بیش از این تصدیع نداده و آنها را  به آن کتاب ارجاع می دهم.

خشایارشا فرزند داریوش، نواده ویشتاسپ و از دودمان آریارمنه هخامنشی بود. خشایارشا چهارمین پادشاه سلسله هخامنشیان بود که از 4۸6 تا 465 پ م  بر گستره‌ای‌ پهناور از جهان باستان فرمانروایی داشت؛ این گستره پهناور از یک‌ سو به رودهای جیحون (آمودریا) و سیحون(سیردریا) و سرزمین ایرانی سغدیانا و از غرب تا دانوب، یونان، نیل و سرزمین‌های پیرامون مصر(لیبی و حبشه) می‌رسید.

ایران در دوره هخامنشیان در مقطع هایی بستر شکوفایی یکی از مهم‌ ترین تمدن‌های جهانی بود. از زمانی ‌که کورش با تسامح و تساهل، آزادی فکر، قدم و قلم، در راه آبادانی این ملک گام برداشت، راه رسیدن به دولت جهانی فراهم شد و ایرانیان به تدریج گستره جغرافیای فرهنگی و تاریخی خود را از ورارود (ماوراء النهر)؛ یعنی جیحون و سیحون در شمال شرقی تا سند و پنجاب در جنوب شرقی و از دریای سیاه و کشور یونان تا مدیترانه و کرانه‌های رود نیل در مصر و حتی لیبی و حبشه و دیگر سرزمین‌های دوردست آن روزگار گسترش دادند.

بدین سان خشاریاشا پس از داریوش، وارث سرزمینی عظیم بود که اقوام گوناگون در آن به سر می ‌بردند. ضمن این که در واپسین سال‌های حیات داریوش جنگ‌های ایرانیان و یونانیان همچنان ادامه داشت؛ آسیای کوچک که خاستگاه پادشاهی «لیدیه» به مرکزیت «سارد» بود و سرزمین‌های کرانه شرقی دریاهای مرمره، اژه و مدیترانه که «ایون ‌نشین» خوانده می‌ شدند، بستر این جنگ‌ ها بودند. اگرچه داریوش به درون اروپا نیز گام نهاد، دانوب را درنوردید و تنها در نبرد ماراتون متوقف شد، اما جنگ‌های ایران و یونان پس از وی همچنان ادامه یافت. بدین‌ سان راه پدر را پسر؛ ‌یعنی خشایارشا در پیش گرفت[2].

پانویس:

1- نوشته شده توسط پویا زارعی. کارشناس ارشد تاریخ دانشگاه سوربن پاریس. 5 نوامبر 2017 / 14 آبان 1396. منتشر شده توسط بی بی سی.

2- میترا یزدچی. خشایارشاه که بود و چه کرد؟ منتشره در:

http://donya-e-eqtesad.com/بخش-خبر-64/556999-خشایار-شاه-که-بود-چه-کرد

کالا 001157

احمد شه وری. دولت هخامنشیان: داریوش یکم .1396. 320 صفحه. شابک: ‏‫ 978-600-04-8934-2

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 6 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 8

چگونگی به تاج و تخت چنگ انداختن داریوش اول

هرودُت در مورد چگونگی دستیابی داریوش اول به تخت شاهی نوشته است[1]:

«پنج روز بعد از کودتا علیه گئوماتای مغ، هم قسمها جمع شده در باب اوضاع آتیه دولت مذاکره کردند. در این موقع نطقهایی شد که برای یونانیها مورد تردید است ولی بواقع این نطقها شده است. اتانس گفت: «بنظر من کسی از ماها نباید بتنهایی حکمران بشود، این کار، کاری بد و مشکل است. شما دیدید که خودسری کمبوجیه کار را به کجا کشانید و از خودسری مغ هم خودتان در عذاب بودید. در کل دولت چگونه می تواند با حکومت یک نفرمنظم باشد؟ چون یک نفر می تواند هر چه خواهد بکند، اگر آدمی لایق هم باشد بالاخره خودسر می شود. نعمت هایی که او را احاطه دارد، وی را به خودسری وا می دارد و چون حسد از صفات جبلی انسان است با این دو عیب او هم فاسد می شود یعنی این شخص از نعمتها سیر و مرتکب بی اعتدالیهایی می گردد که منشاء برخی از خودسری و برخی از حسدها است. هر چند که حکمران باید مصون از حسد باشد چه تمام فیوض و نعمتها را داراست ولی طرز رفتار او با مردم خلاف این قاعده است. این نوع حکمران بزندگانی و سلامتی مردمان صالح حسد برده مردم فاسد را حمایت می کند و افترا و تهمت را بیش از هر کس باور دارد. رضای خاطر او را تامین کردن مشکلتر از استرضای خاطر هر کس است، چه اگر در تمجید و ستایش او میانه روی کنند ناراضی است و گوید: که چرا ستایش او فوق العاده نیست و اگر ستایش فوق العاده باشد باز ناراضی است، چه گوینده را متملق می داند. مهمتر از همه این نکات آن است که، او بر ضد عاداتی است که از دیرگاه پاینده است، به ناموس زنان تعدی می کند و بی محاکمه مردم را می کشد.

اما حکومت مردم، اولاً این حکومت یک خوبی دارد و آن تساوی حقوق است، ایزونومی[2]، چنانکه هرودُت نوشته، ودیگر اینکه مردم کارهایی را که مالک الرقاب می کند مرتکب نمی شوند، انتخاب مستخدمین دولت با قرعه است، هر شغل مسئولیتی دارد و هر تصمیم را به مجلس رجوع می کنند. بنابراین پیشنهاد می کنم که حکمرانی یک نفر را ملغی کرده اداره امور را به مردم واگذاریم. اهمیت درکمیت است. چنین بود عقیده اتانس.

مگابیز عقیده به الیگارشی[3] داشت، یعنی به حکومت توسط عده کمی، و چنین گفت:

«با آن چه اتانس در باب حکومت یک نفر گفت موافقم ولی او در اشتباه است از این حیث که پیشنهاد می کند حکومت را بدست مردم بدهیم و حال آنکه چیزی خودسرتر و پوچ تر از حکومت رجاله[4] نیست. محال است، که مردم خود را از خودسری حکمرانی نجات دهند، برای اینکه اسیر خودسری رجاله گردند، چه اگر جبار/ تیران[5] کاری بکند باز معنایی دارد ولی کار مردم پوچ است. بالاخره چه توقعی می توان از کسی داشت که چیزی یاد نگرفته خودش هم چیزی نمی داند و مانند سیلی بی فهم و شعور خود را به این کار و آن کار میزند؟ حکومت مردم را باید اشخاصی پیشنهاد کنند که دشمن پارسی ها هستند ولی ما عده ای را انتخاب می کنیم که لایق باشند و حکومت را به آنان می سپاریم. در این عده خود ما هم داخل خواهیم بود. تصمیم بهترین اشخاص البته بهترین تصمیم است». چنین بود رای مگابیز.

مخالفت داریوش با دموکراسی

سومین کسی که حرف زد، داریوش بود و چنین گفت: «من گمان می کنم که عقیده مگابیز راجع به حکومت مردم صحیح است ولی در باب حکومت عده قلیل ناصحیح، از سه طرز حکومتی که ما پیشنهاد می کنیم، در صورتی که هریک را به بهترین وجهی تصور کنیم، یعنی از «بهترین حکومت مردم»، «بهترین حکومت عده قلیل» و «بهترین حکومت سلطنتی»، من آخری را ترجیح می دهم. چیزی بهتر از حکومت بهترین [نشان به این نشانی که از صدها شاه و شاهنشاهی که بعد از داریوش و قبل از داریوش بر ایران شاهی داشتند دوازده نفرشان هم لایق و سزاوار شاهی نبودند.] شخص نیست چون این شخص دارای بهترین نیات است، به بهترین وجه امور مردم را اداره خواهد کرد و در این صورت کارهایی که مربوط به دشمن خارجی است بهتر مخفی خواهد ماند. برعکس درعده حکومت قلیل چون اداره امور در دست چند نفر آدم نالایق [چرا ضرورتاً نالایق؟ استدلال از این سفیهانه تر می شود؟] است، بین آنها اختلافات شدید روی می دهد و چون هریک از آنها می خواهد نفوذ یافته ریاست نمایند، منازعه بین آنها حتمی است. از اینجا هیجان داخلی روی می دهد و از هیجانهای داخلی خونریزی؛ خونریزی بالاخره منجر به حکومت یک نفر می گردد. پس حکومت یک نفر بهترین طرز حکومت است [استدلال احمقانه «بنابراین پس بنابراین»]. ثانیاً در حکومت مردم از وجود مردم فاسد نمی توان احتراز کرد [ولی از شاه و سلطان فاسد می شود احتراز کرد!] و هرگز مردم فاسد برای منافع دولت با هم در جنگ نشوند بلکه با هم بسازند، زیرا عادتاً اشخاصی که برای دولت مضرند همه با هم بر ضد دولت دست به هم می دهند. این اوضاع دوام می یابد تا یکی از آنها در راس مردم قرار گرفته به این احوال خاتمه دهد. چنین شخصی باعث حیرت مردم گشته بزودی مالک الرقاب می شود. پس باز ثابت شد که حکومت یک نفر [دیکتاتوری مطلقه] بهترین طرز حکومتها است. چون آنچه گفته شد جمع و خلاصه کنیم این سئوال پیش می آید که آزادی ما از کجا است و کی آن را بما داده از مردم بما رسیده یا از حکومت عده قلیل و یا از حکومت یک نفر، من تصور می کنم که یک نفر ما را آزاد کرده. از این نظر و نیز از نظر اینکه تغییر ترتیباتی، که ریشه دوانیده، ثمری برای ما نخواهد داشت، ما باید حکومت مطلقه راحفظ کنیم[6]».

چنین بود سه عقیده ای که اظهار شد. چهار نفر دیگر از هفت نفر با عقیده داریوش موافق شدند و چون اتانس دید مغلوب شده رو به رفقا کرده چنین گفت: «رفقا روشن است، که یکی از ما هفت نفر حسب قرعه یا به میل مردم شاه پارس خواهد شد. چه این یک نفر را خود مردم انتخاب کنند چه او بوسیله دیگر متوسل شود من با شما رقابت نخواهم کرد. زیرا من نه بسلطنت مایلم و نه به تابعیت از دیگری. من از حکومت کنار می روم بشرط آنکه خود و اولادم تابع هیچیک از شما نشویم». هر شش نفر این شرط اتانس را پذیرفتند و او از رفقایش جدا شده بیرون رفت. حالا این یگانه خانواده آزادی است که در پارس وجود دارد. این خانواده اطاعت می کند، بقدری که مایل است بی اینکه قوانین پارس را نقض کند. شش نفر دیگر در شور شدند که به چه ترتیب شاه را معین کنند و چنین قرار دادند که هرکس از آنها شاه شود باید به اتانس واعقابش هدایایی که باعث افتخار است بدهد. هدایای مزبور عبارت است: از لباس مادی وسایر چیزها که در نزد پارسیها گرانبها است. پس از آن گفتند، که اتانس اول کسی بود که باعث تغییر سلطنت شده اتحادی بوجود آورد. بنابراین برای اتانس و رفقای دیگر او که شاه نشوند، چنین مقرر کردند: هر کدام از این شش نفر هر زمان که بخواهند می توانند، بی تحصیل اجازه داخل سرای شاه گردند مگر وقتی که شاه با حرم خودش است. ثانیاً شاه زن خود را باید از خانواده یکی از شش نفر مزبور انتخاب کند. راجع به انتخاب شاه چنین قرار دادند که در طلیعه آفتاب هر یک در حومه شهر سوار اسب خواهد شد و اسب هر یک شیهه کرد[7] صاحب آن را باید به شاهی بشناسند.

تقلب و تزویر داریوش اول[8]

داریوش مهتری داشت بنام ای بارس که زرنگ و تردست بود. وقتی که داریوش به خانه برگشت به او چنین گفت: «قرار شده که ما قبل از طلوع آفتاب سوار شویم و اسب هر کدام از ما شیهه کرد، صاحب آن شاه شود، حالا فکر کن و ببین آیا وسیله ای داری که من شاه شوم». ای بارس جواب داد آقا اگر شاه شدن بسته بدین وسیله است، خاطرت راحت باشد که کسی غیر از تو شاه نخواهد شد. من وسیله مطمئنی دارم. داریوش گفت اگر از چنین وسیله آگاهی، وقت است که در حال به کار بری چه مسابقه در طلیعه صبح است. پس از آن ای بارس چنین کرد همین که شب دررسید، مادیانی را که اسب داریوش دوست می داشت از طویله بیرون آورده به حومه برد و در آنجا بست. بعد اسب داریوش را نزدیک مادیان برد و چند دفعه بدور او گردانید… روز دیگر در طلیعه صبح شش نفر پارسی یادشده موافق قراری که داده بودند سواره آمده و از حومه شهر عبور کردند و همین که به محلی رسیدند که شب قبل مادیانی در آنجا بسته بودند اسب داریوش پیشی گرفت و شیهه کشید، در همین وقت برقی زد و آسمان غرید. پس از آن پارسیهای دیگر پیاده شده و در پیش او زانو به زمین زدند.

روایتی که در باب ای بارس ذکر شده موافق گفته برخی تاریخ نویسان است زیرا راجع به این قضیه در نزد پارسیها دو روایت است برخی گویند که: ای بارس وسیله دیگری به کار برد که عفت قلم اجازه نوشتن آن را نمی دهد.

بدین نحو داریوش پسر هیستاسپ/ ویشتاسپ شاه شد و در آسیا تمام ملل مطیع او گشتند. برخی ملل مزبوره را کورُش مطیع کرد و برخی را کمبوجیه. داریوش زنهای خود را از میان خانواده های نجیب و معروف پارس انتخاب کرد و زنان او از اینقرار بودند: دو دختر کورُش، یکی آتوسا[9] ودیگری آرتیستون[10] از این دو نفر آتوسا پیش از آن زن کمبوجیه برادر خود بود. بعد داریوش پارمیس[11] دختر سمردیس و نوه کورُش را ازدواج کرد و نیز دختر اتانس را که در اندرون مغ بود و کشف کرد که گوشهای او را بریده اند. اول کاری که داریوش کرد این بود: فرمود از سنگ مجسمه سواری را ساختند و این کتیبه را بر آن نقر کرد. «داریوش پسر هیستاسپ بوسیله بهترین اسب که… نام داشت و لایق ترین مهتر خود (ای بارس) به شاهی رسید». این است آنچه هرودُت راجع به کشته شدن بردیای دروغی و شاه شدن داریوش نوشته است.

دو جای این نوشته ها مخصوصاً جلب توجه می کند[12]: یکی مذاکرات هم قسمها راجع به طرز حکومت پارس، یعنی حکومت ملی یا حکومت عده قلیل و دیگری انتخاب شاه به شیهه اسب. راجع به اولی باید گفت که برخی محققین این گفته هرودُت را با تردید تلقی کرده حدس می زنند که تاریخنویس مزبور این حکایت را از قول زوپیر[13] نبیره مگابیز، که مهاجرت کرده و به یونان رفته بود، نوشته و او خواسته در نزد یونانیها خود و پارسیها را روشنفکر جلوه دهد، ولی هرودُت اصرار دارد که این مذاکرات شده و چون این تاریخنویس می رسد بذکر اینکه چگونه داریوش حکومت ملی به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر داد، می نویسد، «این دلیل است برای یونانی هایی که باور ندارند مذاکراتی بین هم قسمها راجع به طرز حکومت پارس شده باشد». اما در باب انتخاب شاه به شیهه اسب باید گفت که این روایت هرودُت افسانه است. زیرا موافق شجره نسب خشیارشا که خود هرودُت ذکر کرده است، داریوش پس از پدرش ویشتاسب نزدیکترین شخص به تخت سلطنت بود و چون پارسیهای قدیم خیلی اشرافی مآب بودند، و عقیده راسخ داشتند که بر تخت باید شخصی از خانواده سلطنت بنشیند خیلی بعید است که در باب تقدم ویشتاسب یا داریوش اختلاف نظری پیش آمده باشد تا اینکه به شیهه اسبی متوسل شده باشند. کناره رفتن اتانس بهمین جهت بوده، چه او می دانسته که شخصی دیگر نمی تواند سلطنت کند. ساختن مجسمه ای برای اسب و گفته های دیگر نیز معلوم است که اختراع شده زیرا بر فرض صحت انتخاب داریوش به شیهه اسبی آیا صلاح داریوش بود که آن را علنی بنمایاند یا خاطره آن را پاینده بدارد، جواب معلوم است، نه.

نوشته های خود داریوش اول در مورد چگونگی رسیدن اش به تخت شاهی

حال باید دید که سند رسمی یعنی کتیبه بیستون چه می نویسد. قبل از شروع به ذکر آن جای کتیبه که راجع به بردیای دروغین و شاه شدن داریوش است، لازم است تذکر دهیم که داریوش کلیه کارهایی را که در بدو سلطنت خود کرده در آن کتیبه شرح می دهد، این مفصلترین کتیبه ای است که از شاهان هخامنشی باقی مانده است. این کتیبه به سه زبان نوشته شده: پارسی قدیم، ایلامی و آسوری (یا بابلی). ترجمه قسمتی از آن یعنی بند 10 تا 15 ستون اول که راجع به بردیای دروغی می باشد، چنین نوشته است[14]:

بند دهم، «… کمبوجیه نامی پسر کورُش از دودمان ما که پیش از این شاه بود. از این کمبوجیه برادری بود بردی نام از یک مادر، یک پدر با کمبوجیه، بعد کمبوجیه بردی را کشت با اینکه کمبوجیه بردی را کشت مردم نمی دانستند او کشته شده، پس از آن کمبوجیه به مصر رفت. بعد از اینکه به مصر رفت، دل مردم از او برگشت اخبار دروغ در پارس، ماد و سایر کشورها وسیعاً منتشر شد».

بند یازدهم، داریوش شاه می گوید: «پس از آن مردی، مغی گئومات نام، از «پی سی ی او و د ه»، برخاست. کوهی است «ا ر کاد رس» نام، از آنجا، در ماه و یخن، در روز چهاردهم برخاست. مردم را فریب داد، که من بردی پسر کورُش برادر کمبوجیه هستم پس از آن تمام مردم بر کمبوجیه شوریدند[15]. پارس، ماد و نیز سایر ایالات بطرف او رفتند. او تخت را تصرف کرد در ماه گرم پد روز نهم بود که او تخت را تصرف کرد. پس از آن کمبوجیه مرد، به دست خود کشته شد».

بند دوازدهم، داریوش شاه می گوید: «این اریکه سلطنت که گئوماتای مغ از کمبوجیه انتزاع کرد از زمان قدیم در خانواده ما بود. بنابراین گئوماتای مغ پارس، ماد و کشورهای دیگر را از کمبوجیه انتزاع کرد، به خود اختصاص داد او شاه شد».

بند سیزدهم، داریوش شاه می گوید: «کسی از پارس و ماد یا از خانواده ما پیدا نشد که این سلطنت را از گئوماتای مغ بازستاند. مردم از او می ترسیدند، زیرا عده ای زیاد از اشخاصی که بردیا را می شناختند می کشت. از این جهت می کشت که کسی نداند، من بردیا پسر کورُش نیستم. کسی جرئت نمی کرد چیزی درباره گئوماتای مغ بگوید تا اینکه من آمدم از اهورمزد یاری طلبیدم، اهورمزد مرا یاری کرد. در ماه باغ یادیش روز دهم من با کمی از مردم این گئوماتای مغ را با کسانی که سردسته همراهان او بودند کشتم. در ماد قلعه ای هست[16] که اسمش “سی ک ی هواتیش” و در بلوک نیسای است، آنجا من او را کشتم، پادشاهی را از او بازستاندم، بفضل اهورمزد[17] شاه شدم، اهورمزد شاهی را به من اعطا کرد».

بند چهاردهم، داریوش شاه می گوید: «سلطنتی را که از دودمان ما بیرون رفته بود برقرار کردم، آن را بجایی که پیش از این بود بازنهادم. بعد چنین کردم: معابدی را که گئوماتای مغ خراب کرده بود برای مردم ساختم، مراتع، احشام و مساکنی را که گئوماتای مغ از طوایف گرفته بود به آنها برگرداندم. مردم پارس، ماد و سایر کشورها را به احوال سابق آنها رجعت دادم. بدین ترتیب، آنچه که انتزاع شده بود به احوال پیش برگشت. به فضل اهورمزد این کارها را کردم، آنقدر رنج بردم تا طایفه خود را به مقامی که پیش داشت رساندم. پس بفضل اهورمزد من طایفه خودمان را بدان مقامی نهادم، که قبل از دستبرد گئوماتای مغ دارا بودند».

بند پانزدهم، داریوش شاه می گوید: «این است آنچه من کردم، وقتی که شاه شدم… ».

از بند شانزدهم داریوش سایر کارهای خود را بیان می کند و در بند هیجدهم از ستون چهارم کتیبه بزرگ اسم اشخاصی را که با او همدست بوده اند چنین ذکر کرده:

بند هیجدهم، داریوش شاه می گوید: «اینها هستند اشخاصی که پهلوی من بودند، وقتی که من گئوماتای مغ را که خود را بردی می نامید کشتم اینها دوستان من هستند که به من کمک کردند: «وین دفرنه» نام پسر «ویسار» پارسی،«اوتان» نام پسر «ثوخر» پارسی، «وبروو» نام پسر «مردونیه» پارسی، «ویدرن» نام پسر«بغابیغن» پارسی، «بغ بوخش» نام پسر «دادوهی ی» پارسی، «اردومنیش» نام پسر «وهوک» پارسی.

در کتیبه کوه بیستون که نیز از داریوش است، زیر شکل گئومات نوشته اند: این است گئومات که مغ بود دروغ گفت زیرا چنین می گفت: «من بردی پسر کورُش هستم، من شاهم».

پس از ذکر بیانیه داریوش و مقایسه گفته های تاریخنویسان یونانی با گفته های این شاه، نتیجه ای که حاصل می شود این است: داریوش در کیفیات داخل نشده از چیزهایی که دو تاریخنویس یونانی ذکر کرده اند اگر چه گفته های هر دو در برخی قسمت ها مانند شیهه کشیدن اسب وغیره آمیخته به گفته های داستانی است ولی باز نوشته های هرودُت صحیح تر بنظر می آید. او اسم مغی را که تخت سلطنت را اشغال کرده سمردیس می نامد که یونانی شده همان بردیا است[18]. کتزیاس اسم او را سپنت دات نوشته که معنی آن به فارسی کنونی داده مقدسات است (اسفندیار[19]). داریوش او را گئومات نامیده وچون درگفته داریوش نمی توان تردید داشت باید استنباط کرد که گئومات لقب این مغ بود و سپنت دات اسم او یا بعکس زیرا ممکن است که در این مورد هم کتزیاس لقب این شخص را ذکر کرده باشد چنانکه در مورد بردیا تانیوک «سارسس» نوشته. بین روایات هرودُت و کتیبه بیستون اختلافاتی است که خلاصه می کنیم:

 – موافق روایت هرودُت کمبوجیه بردیا را از مصر به پارس برگرداند و یکی از درباریان خود را مامور کرد او را بکشد. کتیبه بیستون گوید که بردیا قبل از عزیمت کمبوجیه به مصر کشته شد.

– هرودُت نوشته که کمبوجیه در حین سواری زخمی برداشت و از آن در گذشت، داریوش نسبت خودکشی به او می دهد.

– محل کشته شدن مغ یا بردیای دروغی را هرودُت در شوش دانسته و داریوش در قلعه ای از ماد.

– موافق روایت هرودُت مغ نیکی ها به ایالات تابعه کرد و آنها را از مالیات معاف داشت. از کتیبه داریوش بعکس چنین مستفاد می شود که او معابد را خراب کرد و مراتع را از طوایف گرفت…

– راجع به اسامی همدستان داریوش جزیی اختلافی بین نوشته های هرودُت و کتیبه موجود و آنهم راجع به اردومنیش است. که در کتاب هرودُت آسپادتی نس ضبط شده. باقی اسامی همان اسامی یادشده در کتیبه است با تصحیفی که یونانی ها و بابلیها و مصری ها در اسامی ایرانی می کردند. اما فهرست کتزیاس بغیر از دو مورد به اسامی یادشده در کتیبه خیلی تفاوت دارد. با وجود اختلافاتی که بین نوشته های هرودُت و کتیبه داریوش دیده می شود، روی هم رفته در کلیات توافقی بین آنها هست و برخی محققین مانند والس[20] به این عقیده اند که هرودُت این واقعه را موافق گفته های زوپیر نوشته و او نبیره بغابوخش همدست داریوش بود. زوپیر از ایران مهاجرت کرده بود در یونان توطن پیدا کرده بود.

واقعه گئوماتای مغ می رساند که ایرانیها و اهالی کشورهای تابعه از سلطنت کمبوجیه بیزار بوده اند زیرا داریوش می گوید: بعد از رفتن او به مصر مردم از او برگشتند و اخبار دروغ در پارس و سایر کشورها منتشر شد. اخبار دروغ شاید همان قضیه دیوانه شدن او باشد که داریوش در سند رسمی می بایست بطور مبهم و در چند کلمه چنانکه ذکر کرده برگذار کند. کارهای بی رویه کمبوجیه، آنهم بعد از شاهی مانند کورُش دوم و نتیجه ای که از آن حاصل شد یعنی فترت هفت ماهه شیرازه دولت بزرگ ایران را از هم می گسست که زمامداری به داریوش رسید و او پس از لشکرکشی ها و جنگهای بسیار از نو شالوده محکمی برای وحدت آن ریخت.

پانویس:

[1] – هرودُت کتاب سوم، بند 80 – 88.

2 Isonomie

3 Oligarchie

4 – موبوکراسی.

5- ستمگر.

6- منطق دیکتاتورها: پس از این، باوجود این، بنابراین!

7- زمانی در جایی مردمانی همانند مردمان ایران در دوره هخامنشیان مانده بودند که چگونه شاهی برای خود انتخاب کنند. به روش به پرواز درآوردن باز و نشستن آن روی شانه کسی که باید شاه شود، متوسل شدند. باز به پرواز درآمد و چرخی زد و نشست بر شانه مرد بی سر وپایی که هیچ مایه ای نداشت؛ بگونه ای که بزرگان قوم از صحه گذاشتن بر انتخاب باز خود داری کردند. پس رای بر این شد که باز را دوباره به پرواز درآورند و چنین کردند و باز دوباره بر شانه همان مرد نشست و بزرگان باز از شناسایی آن مرد به شاهی خودداری کردند و باز را برای سومین بار پرواز دادند و چون باز بر شانه آن مرد نشست تن به انتخاب باز دادند و او را به شاهی برگزیدند. شاه منتخب باز پس از مدتی چنان امان از گرده مردم کشید که همه خلق مفلس و درمانده شدند. آن وقت شاه به وزیر گفت چگونه می توان مطمئن شد که این مردم دیگر آهی در بساط ندارند. وزیر گفت جار بزنید دخترتان را بعقد کسی در خواهید آورد که یک پول سیاه دارایی داشته باشد. شاه چنین کرد و در شهر جارچی ها موضوع را به گوش مردم رساندند. جوانی بود که سخت به دختر علاقمند بود، پیش مادر آمد و یک پول سیاه خواست و جواب شنید کو پول سیاه؟ ولی چون از اشتیاق شدید پسرش به دختر شاه باخبر بود گفت قدیما رسم بود که وقتی کسی می مرد یک پول سیاه لای دندانهای او می گذاشتند، برو قبر پدر بزرگت را نبش کن و آن را در بیار و پسر چنین کرد و به کاخ شاهی درآمد تا از شاه دختر بستاند. شاه دستور داد از او بپرسند که این پول سیاه را از کجا آورده و چون از جواب پسر آگاه شد فرمان داد تا همه مرده ها را از گور درآورند و پول سیاه دفن شده با آنها را از دهانشان خارج کنند. چون ماموران چنین کردند بزرگان نزد شاه رفته و اعتراض کردند. و شاه در پاسخ تنها گفت کسانی که عقل خود را به دست بازی می دهند حق اعتراض ندارند.

8-  خشت اول گر نهد معمار کج     تا ثریا می رود دیوار کج 

داریوش به آن 5 نفر هم قسم خود نارو نزد، بلکه به ملتی در طول 2500 سال نارو زد. هرچند که او پادشاهی لایق و مدیر و مدبر بود اما اخلاق و درستی و تقوا سوای این سخنان است. او اگر هم به عنوان شاه انتخاب نمی شد، بکمک استعداد خود می توانست به دیگری که انتخاب می شد کمک کند. شاید هم حکومت 6 نفری بهتر می بود؟

9 Atossa

10 Artistone

11 Parmisse

12 – نظر حسن پیرنیا می باشد.

13 Zopyre

14- بکاربردن ممیز و نقطه از سوی مرحوم پیرنیا صورت گرفته است.

15- این مطلب بخوبی می رساند که زمینه شورش علیه هخامنشیان در کشور وجود داشته است.

16- این سخن می رساند که گئوماتا بی درنگ پایتخت را از شوش به اکباتان تغییر داده بوده است. که البته این گونه نبوده است.

17- داریوش هم به «هذا من فضل ربی» اعتقاد داشته است.

18- مترجم کتاب تاریخ ایران باستان در حاشیه آورده است: در کلمه “سمردیس” اگر ازیک حرف اول و یک حرف آخر که برای یونانی کردن اسم اضافه شده صرف نظر کنیم، می ماند “مردی”. یونانیها بسا که بجای “ب” پارسی، “م” بکار می بردند؛ مانند بغاپوش که در یونانی “مگابیس” نوشته اند و نظایر آن.

19- “دات” که بمعنی “داده” است در فارسی امروزی به “یار” تبدیل شده است. توضیح مترجم کتاب تاریخ ایران باستان.

20 Walls

کالا 001159

احمد شه وری. دولت هخامنشیان: کمبوجیه؛ فاتح مصر.1396. 264 صفحه. شابک: ‏‫ 978-600-04-8871-0

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 5 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 7

چکیده پادشاهی کمبوجیه

کمبوجیه، کامباسیس (پارسی باستان)، ایلامی کنبوزیه، آکدی کمبوزیه، و به آرامی کنبَوزی، نام دو شاه از خاندان هخامنشی است. طبق نظر برخی از دانش‌ پژوهان ریشه این نام ایلامی است. در حالی که دیگر دانش‌ پژوهان آن را با کمبوجَه، نام مردمان ایرانی که در شمال‌غرب هند زندگی می‌کردند، متصل می‌کنند.

کمبوجیه پسر ارشد کورُش و از  شاهدختی هخامنشی بود. در هشت سال آخر سلطنت پدر، با وی در انجام امور مربوط به سلطنت و کشورداری مشارکت داشت. او برای چند ماه، کمتر از یکسال، عنوان پادشاه بابل را داشت ولی بلحاظی که بر ما پوشیده است از این مقام خلع گردید.

پس از مرگ کورُش، کمبوجیه به دلیل کشته شدن 12 ایرانی در مصر و این که فرعون مصر به جای عذرخواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود، با 250هزار سرباز ایرانی در چهل و دومین روز از آغاز بهار 525 پ م به  سوی مصر حرکت کرد. کمبوجیه در راس سپاهیان خود بسوی دره نیل حرکت کرد و بیاری بدویان از صحرای سینا گذشت و مصر را فتح کرد و یکی از عمال مصری را مامور اداره کشور کرد.

کمبوجیه سپس قسمتی از دنیای یونانی و ثروتمندترین آنها را نیز به تصرف آورد. به حبشه لشکر کشید و قسمتی از آن را تصرف کرد اما در بازگشت حین عبور از صحرا قسمت اعظم سپاهیان خود را از دست داد.

بر اساس یک نظریه که در مورد درستی آن تردید جدی وجود دارد، او هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه دستور قتل برادرش بردیا را صادرکرد. برابر این نظریه، برادرش بردیا باعث اغتشاشات و نهضت هایی علیه او شده بود. کمبوجیه بردیا را بقتل رساند ونظم را در ایران برقرار کرد.

قول دیگر این است که او زمانی که در مصر بود خوابی دید و بدنبال آن یکی از محارم خود را را با نام پرک ساسپس مامور کرد تا بردیا را به قتل برساند. پس پرک ساسپس برای انجام این مأموریت به شوش رفت و چنین کرد. به هر حال روایات موجود در این خصوص متفاوت است. جنگ کمبوجیه در مصر چهارسال طول کشید. 

 کمبوجیه در مصر به دلیل آمدن قحطی در مصر مقدار بسیار زیادی غله وارد مصر کرد. اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را درحال احترام به خدایان مصر نشان می دهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به دین آنان ننمود[1].

کمبوجیه در راه بازگشت از مصر بود که بظاهر یکی از مغان دربار که از او با نامهایی چون بردیا و گئومات مغ، که شباهت به بردیا داشت، خود را به جای بردیا، برادر کمبوجیه قرار داد- اگرچه ظن غالب این است که او خود بردیا برادر کمبوجیه بود و داستان گئومات ساخته و پراخته دروغین داریوش اول و 7 خانواده اهل پارس است- وخود را پادشاه خواند.

کمبوجیه با شنیدن این خبر بروایتی یک شب به هنگام باده نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیزدرگذشت (5۲۱ پ م). برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می ‌دانند اما مسلم است که وی درمسیر بازگشت ازمصر مرده‌ است ولی دلیل واقعی آن تا کنون مکتوم باقی مانده‌ است. پس ازمرگ کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود.

فتح مصر

 نام این پادشاه بزرگ در کتیبه های بیستون «گمبوجیه» و در نسخه های بابلی «کمبوزیه»  و در نوشته های هرودت و مورخین یونانی «کامبوزس» آمده است.

کموجیه در زمان حیات کورُش بزرگ، در کنار پدر با مردم داری و سلطنت آشنا شد، او در ابتدای جلوس به تخت سلطنت به مدت ۳ سال به فرونشاندن اغتشاشات و سروسامان دادن به ناامنی بعضی از حکمرانان ولایات مشغول بود.  پس از آن تصمیم به تکمیل نقشه پدر که فتح  مصر بود، گرفت.

کورُش از کاساندان دختر فرنس پس[2]  از خاندان هخامنشی دو پسر داشت کمبوجیه- که ولیعهد وی بود- و بردیا. نام کمبوجیه در کتیبه های بیستون کمبوجیه[3]   در نسخه های بابلی کمبوزیه[4]، در اسناد مصری کنبوت[5]   و در نوشته های یونانی کامبی زس[6]  در روایات اسلامی قمب سوس[7]  و در کتاب های اروپایی کامبیز ثبت شده است.

بردیا در زمان فرمانروایی کورُش حکومت بخشی از ولایات خاوری ایران چون باختر و خوارزم و کرمان و پارت را بر عهده داشت. کمبوجیه که بردیا را نزد مردم محبوب تر از خودش می دید، نسبت به او حسد ورزید، دستور داد در نهان او را به هلاکت برسانند و پس از آن برای کسب آوازه، فتوحات کورُش را پی گرفت. او در سال چهارم پادشاهی خود و پس از فرونشاندن شورش های داخلی، به مصر لشکر کشید.(526 پ م)

پیش از آنکه کمبوجیه به صحرا در آید، سپاه او به غره رسید که در کنار دریای مغرب قرار داشت. در این هنگام آمازیس[8]  فرعون مصر بود. وی با جزایر یونانی مدیترانه و جبار/تیران جزیره ساموس پیمان اتحاد بست و چون می اندیشید که شاه ایران با کشتی های فنیقی از سوی دریا حمله خواهد کرد، نیروی دریایی خود را مجهز ساخت. اما  خلاف تصور او کمبوجیه از طرف خشکی دست به حمله زد. در همین هنگام یکی از امرای یونانی مزدور مصر که از اهالی کارناس بود و فانیس[9]  نام داشت و به جهت هایی از فرعون رنجیده بود، با کشتی ازمصر گریخته نزد کمبوجیه رفت و اسرار نظامی مصر را بر وی فاش ساخت. وی همچنین روسای اعراب بدوی را واداشت تا با هزار شتر مشک های پر از آب را برای سپاهیان کمبوجیه حمل کنند. در این اوان خوشبختی دیگری نیز به کمبوجیه رو کرد: آمازیس که جنگجویی شجاع و دلاور بود و می توانست راه پیروزی را بر کمبوجیه ببندد در گذشت و به جای او پسر نا آزموده اش پسامتیک سوم[10]  براریکه فرعونی مصر تکیه زد.

کمبوجیه از کویری که میان فلسطین و مصر قرار داشت با سپاه مصر رو به رو شد و آنان را شکست داد. پسامتیک که گرفتار ترس و وحشت شده بود، به جای حفظ معابر و ترعه های نیل پا به فرار گذاشت. سپاهیان ایران بدون هیچ رنج و زحمتی به ممفیس[11]   پایتخت مصر رسیدند. شهر مزبور پس از اندک مقاومتی تسلیم شد و مصر بدست کمبوجیه افتاد. دولت با عظمت مصر پس از سه هزار سال ثبات و سلطنت بیست و شش سلسله پادشاهی منقرض شد و دیگر روی استقلال را ندید. بسامتیک نیز به اسارت ایرانیان در آمده و در نهایت به هلاکت رسید. اما کتزیاس معتقد است او به شوش تبعید شد و کمی بعد در آنجا وفات یافت. کمبوجیه آریاند/آریاندس[12]  نامی از سرداران را به فرمانروایی آن کشور منصوب کرد.

کمبوجیه در مصر در آغاز رفتاری نیکو داشت و از سیاست های کورُش پیروی می کرد. وی لباس فرعونیان مصر را بر خود پوشیده و به معبد سائیس[13]  رفت. اما به سبب کینه ای که از آمازیس احساس می کرد دستور داد جسد مومیایی شده اش را در آتش افکنده و سوخته شود.رفتار او با لادیکه[14]  همسر آمازیس توام با احترام و دوستی بود و دستور داد او را با عزت و احترام نزد خویشانش روانه کنند. گروهی از جنگجویان ایرانی در پرستشگاه بزرگ نیت[15]  استقرار یافته بودند و زیان هایی وارد کرده بودند. پادشاه دستور داد معبد را تخلیه و خرابیها را مرمت سازند.

پانویس:

1- نوشته شده توسط مهرزاد بختیاری.

2 Phornospes

3 Kabujia

4 Kabuzia

5 Kanbut

6 Kambyses

7 Ghombsuss

8 Amaziss

9 Phanes

10 Psamtic III

11 Memphis

12 Aryandes

13 Sais

14 Ladike

15 Nit

ایران تاریخ هخامنشی کمبوجیه مصر بردیا داریوش هفت خاندان مغ گئوماتا

کالا 001160

احمد شه وری. دولت هخامنشیان. کورش . 1396. 446 صفحه. شابک: ‏‫ 978-600-04-8749-2

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 9 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 6

دستیابی کورُش به تاج و تخت

هرودُت و کتزیاس، افسانه‌ های عجیبی درباره تولد و تربیت کورُش دوم (5۳۹-5۹۹ پ م) روایت کرده‌ اند. اما آنچه از لحاظ تاریخی قابل قبول است این است که کورُش پسر حکمران انشان، کمبوجیه دوم می ‌باشد. او در سال 55۳ پ م  همه پارسها را علیه ماد برانگیخت.

در جنگ بین لشکریان کورُش و ماد، بخش عمده ای از سپاهیان ماد به کورُش پیوستند و در نتیجه سپاه ماد شکست خورد.

پس از شکست مادها، کورُش در پاسارگاد شاهنشاهی پارس را پایه گذاری کرد، سلطنت او از 5۳۹ تا55۹ پ م  است. کورُش  پس از آنکه سلطنت ماد را به دست آورد و بعضی از ایالات را به وسیله نیروی نظامی مطیع خود ساخت، همان سیاست کشورگشایی را که هووَخشتره آغاز نموده بود، ادامه داد. کورُش دارای دو هدف مهم بود: در غرب تصرف آسیای صغیر و دریای مدیترانه که همهٔ جاده‌ های بزرگی که از ایران می ‌گذشت به بنادر آن منتهی می ‌شد و از سوی شرق، تأمین امنیت.

 رویدادهای دوران پادشاهی کورُش

1- فتح لیدیه

سقوط امپراتوری قدرتمند ماد و سربرآوردن یک دولت نوپا و تا حدی مقتدر به نام «دولت پارس» برای کرزوس، پادشاه لیدی؛ همسایه باختری ایران، سخت نگران کننده و باورنکردنی بود. گذشته از آنکه آستیاگ، پادشاه ماد، برادر زن کرزوس بود و دو پادشاه روابط خویشاوندی بسیار نزدیکی با یکدیگر داشتند، نگرانی کرزوس از آن جهت بود که مبادا پارسیان تازه به قدرت رسیده، مطامعی خارج از مرزهای امپراتوری ماد داشته باشند و با تکیه بر حس ملی گرایی سربازان خود که در آغاز کار هر سلسله ای در میان سربازان و مردم عادی وجود دارد، تهدیدی متوجه حکومت لیدی کنند.

کرزوس خیلی زود برای دفع چنین تهدیدی وارد عمل گردید و دست به کار تشکیل ائتلاف بزرگی از ارتشهای مقتدر جهان آن زمان شد؛ ائتلافی که اگر به موقع شکل می گرفت بدون شک ادامۀ حیات دولت نوپای پارس را بامشکل مواجه می ساخت. از این رو، فرستادگانی از جانب دولت لیدی به همراه انبوهی از هدایا و پیشکش های شاهانه به لاسدمون/ لاکدومنیا، پایتخت اسپارت، اعزام شدند تا از آن کشور بخواهند برای کمک به جنگ با مدعی جدید امپراتوری ایران، سربازان و تجهیزات نظامی خود را در اختیار لیدی قرار دهد. از نبونید (پادشاه بابل) و آمیسیس (فرعون مصر) نیز درخواست های مشابهی به عمل آمد. واحدهایی از ارتش لیدی نیز ماموریت یافتند تا با گشت زنی در سرزمین تراکیه، به استخدام نیروهای جنگی مزدور برای نبرد با پارسیان بپردازند. ناگفته پیداست که چنین ارتش متحدی تا چه اندازه می توانست قدرتمند و مرگبار باشد. در عین حال، کرزوس برای محکم کاری کسانی را نیز به معابد شهرهای مختلف – از جمله معابد دلف، فوسید و دودون – فرستاد تا از هاتفان غیبی معابد، نظر خدایان را نیز در مورد این جنگ جویا شود. از آنچه در سایر معابد گذشت بی اطلاعیم ولی پاسخی که هاتف غیبی معبد دلف به سفیران کرزوس داد چنین بود:

«خدایان، پیش پیش به کرزوس اعلام می کنند که جنگ با پارسیان امپراتوری بزرگی را نابود خواهد کرد. خدایان به او توصیه می کنند که از نیرومندترین یونانیان کسانی را به عنوان متحد با خود همراه سازد. به او می گویند که وقتی قاطری پادشاه می شود کافی است که او کناره های شنزار رود هرمس را در پیش گیرد و بگریزد و از اینکه او را ترسو و بی غیرت بنامند خجالت نکشد».

این پیشگویی کرزوس را در حیرت فرو برد. او به این نکته اندیشید که در اصل با عقل جور در نمی آید که قاطری پادشاه شود. بنابراین قسمت اول آن پیشگویی را که می گفت کرزوس نابود کنندۀ یک امپراتوری بزرگ خواهد بود به فال نیک گرفت و آماده نبرد شد. ولی وقایع آنگونه که کرزوس در نظر داشت پیش نرفت؛ اسپارتیها اگر چه سفیر کرزوس را به نیکی پذیرا شدند و از هدایای او به بهترین شکل تقدیر کردند ولی در مورد کمک نظامی در جنگ پاسخ روشنی ندادند. حاکمان بابل و مصر نیز وعده دادند که در سال آینده نیروهایشان را راهی جنگ خواهند کرد. با این همه کرزوس تصمیم خود را گرفته بود و در سال ٥٤٦ پ م  با تمام نیروهایی که توانسته بود گرد آورد، از جمله سواره نظام معروف خود که در جهان آن زمان به عنوان بی باک ترین و کارآزموده ترین سواره نظام در تمام ارتش ها شهره بودند، از سارد خارج شد. سپاه لیدی از رود هالیس[1]/ قزل ایرماق امروز، گذشت و وارد کاپادوکیه در خاک ایران گردید. پس از آن نیزغارت کنان در خاک ایران پیش رفت و شهر پتریا را نیز متصرف شد. سپاهیان لیدیایی، در حال پیشروی در خاک ایران تمامی مناطقی را که اشغال می شد چپاول می نمودند و مردم آن مناطق را نیز به بردگی می گرفتند. ولیکن ناگهان سربازان لیدیایی با امر غیر منتظره ای روبرو شدند؛ ارتش ایران به فرماندهی کورُش به سوی آنها می آمد. ظاهراَ یک لیدیایی که از جانب کرزوس مامور بود تا ازسرزمین های تراکیه برای او سرباز اجیر کند، به ایران آمده بود و کورُش را در جریان توطئۀ کرزوس قرار داده بود. نخستین بار، سپاهیان ایرانی و لیدیایی در دشت پتریا باهم درگیر شدند. به گفته هرودُت هر دو لشکر تلفات سنگینی را متحمل شدند و شب هنگام در حالی که هیچ یک نتوانسته بودند به پیروزی برسند، از یکدیگر جدا شدند. کرزوس که به سختی از سرعت عمل نیروهای پارسی جا خورده بود، تصمیم گرفت شب هنگام میدان را خالی کند و به سمت سارد عقب نشیند. به این امید که از یک سو پارسیان نخواهند توانست از کوههای پر برف و راههای صعب العبور لیدی بگذرند و به ناچار زمستان را در همان محل اردو خواهند زد و از سوی دیگر تا پایان فصل سرما، نیروهای متحدین نیز در سارد به او خواهند پیوست و با تکیه بر قدرت آنان اوخواهد توانست کورُش را غافلگیر نموده، از هر طرف به ایران حمله ور شود. پس از رسیدن به سارد، کرزوس مجدداَ سفیرانی به اسپارت، بابل و مصر فرستاد و به تاکید از آنان خواست حداکثر تا پنج ماه دیگر نیروهای کمکی خود را ارسال دارند.

صبح روز بعد، چون کورُش از خواب برخواست و میدان نبرد را خالی دید، خلاف پیش بینی های کرزوس، تصمیم گرفت تمام نقشه های او را نقش برآب کند؛ سربازان ایرانی نه تنها در اردوگاه خود متوقف نشدند، بلکه با جسارت تمام راه سارد را در پیش گرفتند و با گذشتن از استپهای ناشناخته و کوهستان های صعب العبور کشور لیدی، از دشت سارد سر درآوردند و در مقابل پایتخت اردو زدند. وقتی که کرزوس خبردار شد که سپاهیان کورُش بر سختی زمستان فایق آمده اند و بی هیچ مشکلی تا قلب مملکتش پیشروی کرده اند غرق حیرت گردید. از یک طرف هیچ امیدی به رسیدن نیروهای کمکی از اسپارت، بابل و مصر نمانده بود و از طرف دیگر کرزوس پس از رسیدن به سارد، سربازان مزدوری را که به خدمت گرفته بود نیز مرخص کرده بود؛ چون هرگز گمان نمی کرد که پارسیها به این سرعت تعقیبش کنند و جنگ را به دروازه های سارد بکشانند. بنابرین تنها راه چاره، سامان دادن به همان نیروهای باقی مانده در شهر و فرستادن آنان به نبرد پارسیان بود.

کورُش می دانست که جنگیدن در سرزمین بیگانه، برای سربازان پارسی بسیار سخت تر از دفاع در داخل مرزهای کشور خواهد بود و از سوی دیگر فزونی نیروهای دشمن و توانایی مثال زدنی سواره نظام لیدی، نگرانش می کرد. از این روی به توصیه دوست مادی خود، هارپاگ[2] تصمیم گرفت تا خط مقدم لشکرش را با صفی از سپاهیان شتر سوار بپوشاند. اسب ها از هیچ چیز به اندازۀ بوی شتر وحشت نمی کنند و به محض نزدیک شدن به شتران، عنان اسب از اختیار صاحبش خارج می شود. بنابراین سواره نظام لیدی، هرچقدر هم که قدرتمند باشد، به محض رسیدن به اولین گروه از سپاهیان پارس در عمل از کار خواهد افتاد. پیاده نظام کورُش نیز دستور یافت تا پشت سر شتران حرکت کند و پس از آنان نیز سواره نظام اسب سوار قرار گرفتند. آنگاه با این فریاد کورُش که «خدا ما را به سوی پیروزی راهنمایی می کند» سپاهیان ایران ولیدی رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. جنگ بسیار خونین بود ولی در نهایت آنانکه به پیروزی رسیدند لشکریان پارس بودند. از میان لیدیاییها، آنان که زنده مانده بودند – به جز معدودی که دوباره برای گرفتن کمک به کشورهای دیگر رفتند – به درون شهر عقب نشستند و دروازه های شهر را مسدود کردند. به این امید که بالاخره متحدین اسپارتی، بابلی و مصری از راه می رسند و کار ایرانی ها را یکسره می کنند. پس از شکست و عقب نشینی لیدیایی ها، پارسیان شهر سارد را به محاصره درآوردند.

شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر می خورد و به خاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند. پس از چهارده روز محاصره نافرجام کورُش اعلام کرد به هر کس که بتوانند راه نفوذی به درون شهر بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد. بر اثر این وعده بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام «هی رویاس» دید که کلاهخود یک سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد. او چست و چالاک پایین آمد، کلاهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود بازگشت. «هی رویاس» دیگران را در جریان این یافته خود قرار داد و پس از بررسی محل، گروه کوچکی از سپاهیان کورُش به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و داخل شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را بروی همرزمان خود گشودند.

روایت دیگر:

در جنگی که بین کورُش و کرزوس پادشاه لیدیه درگرفت، کورُش در «کاپادوکیه» به کرزوس پیشنهاد کرد که مطیع پارس شود، کرزوس این پیشنهاد را قبول نکرد و جنگ بین طرفین آغاز گردید. در اولین برخورد، فتح با کرزوس بود، بالاخره در جنگ شدیدی که در محل «پتریوم» پایتخت هیتها اتفاق افتاد، کرزوس به سمت سارد فرار کرد و در آنجا متحصن شد، کورُش شهر را محاصره کرد و کرزوس را دستگیر کرد، لیدیه تسخیر شد و به عنوان یکی از ایالات ایران به شمار آمد.

روایت تاریخ نویسان در مورد چگونگی برخورد کورُش و کرزوس

در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر سارد روی داد نمی توان به درستی و با اطمینان سخن گفت؛ اگرچه در این مورد نیز هر یک از تاریخ نویسان، روایتی نقل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند. حتی روایت هرودُت که نوشته های او معمولاَ بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است، آنچه در این مورد خاص می گوید، حقیقی به نظر نمی رسد. ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودُت خواهیم رفت:

«وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر تعظیم فرود آورد و به او گفت: من، ای ارباب، به تو سلام می کنم، زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است و مرا مجبور ساخته است که آن را به تو واگذارم. کورُش گفت: من هم به تو سلام می کنم، چون تو مردی هستی به خوبی خودم و سپس به این گفته خود افزود: آیا حاضری به من توصیه ای بکنی؟ من می دانم که سربازانم خستگیها و خطرهای بیشماری را متحمل شده و در این فکرند که غنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند. بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند، من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم. در عین حال، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند. کرزوس پاسخ داد: بسیار خوب،‌ پس بگذاربگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود، من هم درعوض به تو قول می دهم که لیدیاییها هر چیز خوب و گرانبها و زیبایی در شهر سارد باشد بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند. تو اگر شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت. برعکس، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد. گنجهای مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند. من از خدایان سلب اعتماد کرده ام. البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام. بر سردر معبد دلف نوشته شده است: «خود را بشناس!» باری، من پیش خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نظر مساعد داشته باشند. آدم ممکن است که دیگران را بشناسد و هم نشناسد، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد. من به سبب ثروتهای سرشاری که داشتم و به پیروی از حرفهای کسانی که از من می خواستند در رأس ایشان قرار بگیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسیهای کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود، ضایع شدم و از این حرفها مغرور شدم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم ولیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بی سبب به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم؛ تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم[3] نسب به پادشاهان می رسانی. امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد. کورُش گفت: «من وقتی به خوشبختی گذشته تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد. بنابراین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات به تو پس می دهم. فقط قدغن می کنم که دیگر نباید بجنگی».

و اما اینک به نقل گفتۀ هرودُت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد؛ هرودُت نوشته است:

«کرزوس به خاطرغم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمی کرد و خود را نمی شناساند. در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد: «ای مرد! کرزوس را نکش». بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد. به فرمان کورُش، کرزوس را به همراه ١٤ تن دیگر از نجبای لیدی، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند. چون آتش را روشن کردند کرزوس فریاد زد «آه! سولون، سولون». کورُش توسط مترجم خود، معنی این کلمات را پرسید. کرزوس پس از مدتی سکوت گفت: «ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد». کورُش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست. سپس کرزوس گفت: «زمانیکه سولون در پایتخت من بود، خزانه و تجملات و اشیای قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعاتمندتر می داند، در حالی که یقین داشتم که اسم مرا خواهد برد. ولی او گفت تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه!» کورُش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود. آنگاه کرزوس گریست و ندا داد «ای آپولون! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای من را پسندیده ای بیا و مرا نجات بده» پس از دعای کرزوس به درگاه آپولون، باران شدیدی باریدن گرفت و آتش را خاموش کرد. پارسیان که سخت وحشت زده بودند، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند[4]، از آنجا گریختند».

این بود روایت هرودُت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت. نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد با سوزاندن پادشاه دشمن، به آتش – یعنی مقدس ترین چیزی که نزد آنان وجود داشت – بی حرمتی کرده، آن را آلوده سازند. دلیل دوم آن است که در سایر مواردی که کورُش بر کشوری فایق آمده، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودُت نیز خود اذعان می کند به این که رفتار کورُش با ملل مغلوب و بویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است. و بالاخره سومین و مهمترین دلیل آنکه امروز مشخص شده است که در اصل در زمان سلطنت کرزوس، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود. بنابراین داستانی که هرودُت نقل می کند به هیچ عنوان رنگ و بویی از واقعیت ندارد. چهارمین نکتۀ شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آن است که آپولون، خدای یونانیان بوده و این مسئله می رساند که هرودُت، به عنوان یک یونانی، کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مسئله دخالت دهد.

در مورد آنچه در شهر سارد رخ داد نیز روایت های مشابهی نقل شده است که اگر چه در پایان به این نکته می رسند که سربازان پارسی، شهر را غارت نکرده و با مردم سارد به عطوفت رفتار کرده اند ولی می کوشند به نوعی این رفتار سپاهیان پارس را به عملکرد کرزوُس و تاثیر سخنان وی در پادشاه جوان هخامنشی مربوط کنند تا آنکه بطور مستقیم دستور کورُش را عامل رفتار جوانمردانۀ سپاهیان ایران بدانند. پس از تسخیر سارد، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمینهایی که پادشاهان آن پیش از این فتح کرده بودند، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونان در آسیای صغیر رسید.

گزارش دیگر حاکی از آن است که کورُش کرزوس را اسیر کرد و به همراه خود به ایران آورد و یک پارسی بنام «تابالوس» را به فرمانروایی سارد گماشت. او برای اینکه اعتماد خود را به اهالی لیدیه نشان دهد یکی از نزدیکان سابق کرزوس بنام «پاکتیاس» را مسئول اداره امور مالی و حفظ خزاین نمود. ولی پاکتیاس تصمیم گرفت با خزاینی که کورُش به او سپرده بود، لشکری فراهم آورد و پارسیها را شکست دهد. بنابراین سر به شورش برداشت و شهر را محاصره نمود. کورُش یک سردار مادی بنام «مازارس» را برای برقراری نظم و دستگیری پاکتیاس به سارد فرستاد که در نتیجه پاکتیاس دستگیر شد و دوباره نظم به سارد بازگشت. بعد از این واقعه کورُش مشغول رفع اغتشاش از فرنگیه و کاریه شد. هردوی این کشورها در ناحیه آسیای صغیر قرار داشتند.

تسخیر یونان

پس از تسخیر لیدی، کورُش متوجه شهرهای یونانی شد و از آنها نیز، تسلیم به قید و شرط خواست که یونیان رد کردند. در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شدند.

جنگ با ارمنستان

پس از آن کورُش به فکر حمله به ارمنستان افتاد، چون پادشاه ارامنه به دولت ماد خراج و مالیات پرداخت نمی کرد و قشون و سرباز به کمک مادها نمی فرستاد. بنابراین کورُش به بهانه شکار با چند سواره نظام وارد قلمروی ارمنستان شد و به کیاکسار فرماندار ایالت ماد گفت که شما سپاهی را گرد آورید و در نزدیکی مرز ارمنستان نگه دارید تا من هرگاه موقعیت را مناسب تشخیص دادم سپاه شما به ارمنستان بتازد. کیاکسار نیز چنین کرد و در نتیجه کورُش به راحتی توانست ارمنستان تصرف نماید.

جنگ با کلدانیها

انگیزه جنگ کورُش با کلدانی ها به علت حمله آنها به ارمنستان و دزدی و تاراجی بود که کلدانی ها انجام می دادند. البته انجام این کار از سوی کلدانی ها به علت تنگدستی و نداشتن زمین مناسب برای کشاورزی بود. پس از درخواست صلح از طرف کلدانی ها، کورُش یک تفاهم نامه صلح بین آنها و پادشاه ارمنستان به امضا رسانید. بر طبق آن پادشاه ارمنستان پذیرفت که زمین کشاورزی مناسبی را به کلدانی ها بدهد و در مقابل آنها تعهد کردند که اجازه چرای دامهای ارمنی را در چراگاههای خود بدهند و دست از چپاول و دزدی اموال ارمنی ها بردارند.

جنگ با بابل

بابل در زمان کورُش شهری بسیار زیبا و ثروتمند بود و برابر نوشته های هرودُت و دیگر تاریخ نگاران یونان باستان، دارای دژهای بسیار استواری بود که در پیرامون رودخانه فرات ساخته شده بودند. مردم بابل در آن زمان بیشتر از راه بازرگانی روزگار می گذراندند و باورهای ویژه ای به خدایان داشتند. بیشتر مردم بابل به قدرت ساحری و جادوگری کاهنان معبدها و بت پرستی و نیز ستاره پرستی اعتقاد داشتند. حمله کورُش به بابل و آشور در سال 539 پ م روی داد، وگویا به انگیزه قتل پسر یکی از درباریان بابلی بنام گبربایس بود که به کورُش پناهده شد و دژ خود را به همراه غذای فراوان در اختیار کورُش و سپاهیانش قرار داد. در مقابل از کورُش خواست که به بابل حمله کند و پادشاه آنجا را از بین ببرد، چون او پسرش را کشته بود. از آن گذشته کورُش هواداران زیادی در بابل داشت که او را ترغیب به تسخیر آن شهر می کردند. نتیجه جنگ کورُش و پادشاه بابل، شکست بابل بود. با این پیروزی کورُش مهمترین کشورهمسایه ایران را در اختیار گرفت و بیانیه خود را که تضمین کننده آزادی در دین، عقیده ومحل زندگی بود، صادر نمود.

کورُش و نبونید بابلی

پس از بخت نصر، پسرش «آول مردوک» به سلطنت رسید. او بسیار ضعیف و ناتوان بود و پس از آنکه تنها دو سال سلطنت کرد بدست دسته ای شورشی که از شوهر خواهرش «نرگال سار اوسور» فرمان می گرفتند، از تخت شاهی به زیر آمد. سلطنت نرگال سار اوسور نیز چندان به درازا نکشید زیرا او بیمار بود و بزودی در گذشت. پس از وی پسرش «لاباسی مردوک» شاه شد. او نیز چند ماهی بیش سلطنت نکرد و فرمانده یک گروه شورشی به نام «نبونید» در سال 555 پ م[5]  بر تخت وی تکیه زد.

نبونید در سال 554 پ م پس از برگزاری جشن سال نو به شهر صور می رود تا در آنجا هیرام – پسر ایتوبعل سوم و برادر مربعل – را به عنوان خدای آن شهر مستقر سازد. در سال 55۳ پ م ادومو و تایما را به تصرف در می آورد. نبونید با تصرف تایما، رویای بخت نصر را دنبال می کرد و می خواست که مرکز حکومت خود را به آنجا منتقل کند. شاید به این خاطر که می خواست از بابل در برابر حملۀ احتمالی مصریان حمایت کند. به هر روی، او در سال 54۸ پ م در آنجا اقامت گزید و حکومت بابل را به پسرش “بالتازار” واگذاشت.

سالها بعد، آنچه نبونید را وادار به بازگشت کرد، شنیدن خبرعزیمت سپاه ایران به سوی بابل بود. با شنیدن این خبر، نبونید به سرعت به بابل برگشت تا شهر را برای دفاع در برابر هجوم پارسیان مهیا سازد. وضع سوق الجیشی هیچ درخشان نبود. نبونید چون از سمت مشرق و از سمت شمال در محاصره افتاده بود راه گریزی بجز از سمت مغرب، یعنی به سوی سوریه و مصر نداشت، ضمن اینکه از آن طرف هم بجز احتمال شورش مردم سوریه و بجز وعده های بی پایۀ دوستی از جانب مصر چیزی عایدش نمی شد. سلطان مذهبی که به حق از انتقال قدرت از دولت ماد به پارسیان هخامنشی نگران شده بود ومی دانست که این انتقال قدرت موجودیت بابل را تهدید می کند کوشید تا همه فرماندهان لشکری را با نیروهای تحت فرمانشان گرد هم آورد و انگیزۀ جنبش ملی خاصی بشود که بتواند سدی خلل ناپذیر در برابر مهاجم اشغالگر ایجاد کند. لیکن کاهنان که مواظب اوضاع بودند او را به باد ملامت گرفتند از این که برای پرداختن به سوداگریهای بی قاعده وبه انگیزۀ کنجکاوی های تاریخی تا حدودی کفر آمیزش از رسیدگی به امور سیاسی و کشوری غافل مانده است. آنان در ایفای وظایف مقدس خود اهانت دیده و جریحه دار شده بودند و هیچ در پی این نبودند که خشم و کینۀ خود را پنهان بدارند. بدین جهت اعتماد لازم به او نشان ندادند تا بتواند عوامل مقاومت در حد خود و بالنسبه کاملی به دور خود گرد آورد؛ بحران قدرت شوم و بدفرجام بود. در آن هنگام که بیگانه در مرزهای کشور توده می شد و کسی نمی توانست در تشخیص مقاصد او تردیدی به خود راه بدهد متصدیان حکومت و مقامات روحانی فکری بجز این در سر نداشتند که ولو در صورت لزوم با حمایت دشمن هم که باشد امتیازات خود را برای همیشه حفظ کنند؛ آنان بی آنکه اندک تردید یا وسواسی به خود راه بدهند حاضر بودند برای انتقام گرفتن از پادشاهی که مرتکب گناه دخالت در امور ایشان شده بود، به میهن خویش هم خیانت بکنند.

عامل دیگر بی نظمی داخلی ناشی از روش خصمانه ای بود که یهودیان بابل مصممانه در پیش گرفته بودند. وضع یهودیان در بابل تا حدی قابل ترحم و اسف انگیز بود. از آن جا که بر اثر پیشگویی های حزقیل و یرمیای نبی، مشعر بر اینکه دوران اسارت ایشان به سر خواهد رسید و عصر نوینی همراه با عزت و سعادت برای یهودیه پیش خواهد آمد، یهودیان با نذر و نیاز تمام خواهان ظهور منجی آزادی بخش موعود بودند؛ کسی مقدر بود اورشلیم را به ایشان باز پس بدهد و برای ایشان کورُش همان منجی آزادی بخش بود. کورُش از جانب خداوند مأموریت یافته بود که قوم یهود را از آن زندان بابلیان بیرون بکشد. حزقیل که به یک خانواده روحانی تعلق داشت و در تبعید اول یهودیان از یهودیه، به بابل آورده شده بود و مبشر اصلی و امیدواری دهنده به یهودیان بود. او دومین پیشگویی است که به هر سو ندا در می داد کورُش عامل خداوندی نجات همکیشانش خواهد بود و در همه جا شایع می کرد که کورُش شکست ناپذیر است و یهوده رویای جاودانگی خود را دنبال می کند. «شاید هم دیدن پیشرفتهای سریع ایرانیان که در کار مطیع کردن همه کشورهای خاور نزدیک و گردآوردن همه آنها زیر لوای یک امپراتوری وسیع تر و با مدیریتی بهتر از ادارۀ همه کشورهای گذشته بود که به او الهام بخشیده بود دست خدایی در کار است».

بدین گونه حزقیل که با شور و شوق تمام گناهان اورشلیم را برشمرده بود، اکنون با دادن وعدۀ بازگشت به وطن به تبعیدیان، آن هم در آتیه ای نزدیک، روحیۀ ایشان را تقویت می کرد. و بدین گونه پس از اعلام سلطۀ آتی خداوند بر بابلی که آن همه خدا داشت و با طرح سازمان اقلیمی واهی که در آن روحانیون از قدرتی استبدادی برخوردار خواهند بود احساس تفوق جامعۀ اسیر یهودی را تقویت می کرد و از آن جامعه می خواست که ویژگیهای نژادی خود را در محیط بیگانه سالم و دست نخورده نگاه دارد و خطر تحت تاثیر تمدن بابل قرار گرفتن و مشابه شدن با بابلیان را به ایشان گوشزد می کرد[6].

فتح بابل

ضعف بابل، بواسطه بی کفایتی نبونید، سلطان بابل و فشارهای مالیاتی، کورُش را متوجه بابل کرد. بابل تقریباً بدون دفاع سقوط کرد و پادشاه آن دستگیر شد. کورُش در همان نخستین سال سلطنت خود در بابل، فرمانی مبنی بر آزادی یهودیان از اسارت و بازگشت به وطن و تجدید بنای معبد خود در یهودیه انتشار داد.

نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهترین حادثه در دوران زندگی کورُش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست؛ چه از نظر عظمت و نفوذ ناپذیری رویایی استحکامات بابل که تسخیر آن در خیال مردمان آن دوران نیز نمی گنجید و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کورُش کبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی که در بند بودند؛ اعمالی که او را شایسته عنوان «پایه گذار حقوق بشر» کرده است. بواقع می توان گفت که کورُش هرآنچه از مردی و مردمی و از سیاست و کیاست داشت در بابل بروز داده است.

رویدادنامه نبونید- کورُش

کهن‌ ترین کتیبه کورُش هخامنشی که به زبان بابلی نو یا همان اکدی نوشته شده، رویداد نامه‌ ای ازفتوحات کورُش است که به فارسی برگردانده شد. رضا مرادی غیاث‌آبادی[7]، اخترشناس و باستان‌ شناس و پژوهشگر تاریخ که کار ترجمه را بر عهده داشته دراین ‌باره گفته است:

«رویدادنامه نبونید- کورُش، لوحه‌ ای گلی به خط و زبان بابلی نو (اَکـدی) است که به فرمان کورُش نوشته شده است و اکنون در موزه بریتانیا، در لندن نگهداری می‌ شود. بخش‌های وسیعی ازاین لوحه آسیب دیده و خواندن کامل آن به دلیل افتادگی‌ های فراوان، ممکن نمی‌ شود. این ترجمه فارسی براساس چند ترجمه‌ انگلیسی و رجوع به متن اصلی بابلی برای تلفظ دقیق نام‌های ویژه انجام شده است…

رویدادنامه نبونید- کورُش واپسین نمونه از سنت دیرین نگارش رویدادنامه‌ های متکی بر گاهشماری در میانرودان/بین‌النهرین است. این کتیبه به ثبت رویدادهای سال نخست پادشاهی نبونید (556/ 555 پ م) تا سال نخست پادشاهی کورُش دوم بر بابل (539/ 538 پ م) می‌پردازد و در زمان پادشاهی کورُش و پیش از منشور معروف او نوشته شده است».

رویداد نویسی یا همان کرونولوژی از جمله نوشته‌ هایی است که در بابل به تعداد زیادی کشف شده است و شواهدی از قبیل نوشته‌ های تورات نشان می‌ دهد که در ایران نیز این نوع نگارش مرسوم بوده است. این کتیبه توسط «لاتن بیل» ، در سال 1926 ترجمه و در شیکاگو به چاپ رسید. پس از آن در سال 1950 «پ. ریچارد جیمز» آن را در پرینستون منتشر کرد و در سال 1975 «گرایون» آن را در نیویورک به چاپ رساند. این متن در ترجمه جدیدی آخرین بار توسط «والکر» در آمریکا به چاپ رسیده است. برای اطلاعات بیشتر به متن کامل استوانه کورُش در بخش یادداشت ها مراجعه نمایید.

چیرگی ایران بر فنیقیه و فلسطین

پس از تسخیر بابل، کشور کلده با شهرهای کهن سومر و اکد و کلیه مستعمرات کشور سابق بابل جز ایران گردید. از جمله این کشورها فنیقیه[8] بود. فنیقی ها مردمی بودند سامی نژاد، که در حدود2500 سال پیش از تولد مسیح از عربستان سر بر آوردند و بعدها بین دریای مغرب /مدیترانه و کوههای جبل در لبنان امروزی خانه گزیدند. اما خود فنیقی ها می گفتند که وطن اصلی آنها کرانه های خلیج فارس بوده است. آنها همچنین خودشان را کنعانیان می نامیدند. کیش آنها شرک و بت پرستی بوده است. فنیقی ها چون بین بابل و مصر قرارداشتند، از هر دو تمدن تاثیر گرفته اند. آنها دارای بازرگانی بسیار گسترده ای بودند که از غرب تا جزایر انگلستان امروزی و از شرق تا ناحیه بغاز مالاگا در نزدیکی هندوچین را شامل می شد. آنها همچنین در آفریقای جنوبی هم دارای مستعمراتی بودند. فنیقی ها نخست پیرو کشور مصر بودند سپس در سده هشتم پ م  تحت سلطه آشوری ها و در اوایل سده ششم پ م  به تصرف بابلی ها درآمدند. پس از فتح بابل بدست کورُش آنها جزو کشور ایران گردیدند. اختراع رنگ ارغوانی یا یافتن جانوری[9] که این رنگ از آن گرفته می شود، اختراع شیشه و اختراع الفبا را به فنیقی ها نسبت می دهند. البته برخی از دانشمندان غربی نیزبر این باورند که الفبای لاتین از خط عبری گرفته شده است و در کشورهای اروپایی گسترش پیدا کرده است[10].

فتوحات کورُش در  مشرق

کورُش فتح آسیای صغیر را به پایان رساند و سپس متوجه سرحدات شرقی شد، زرنگ و رخج و مرو و بلخ یکی پس از دیگری در زمره ایالات جدید درآمدند. کورُش از جیحون عبور کرد و به سیحون که سرحد شمال شرقی کشور تشکیل می ‌داد، رسید و در آنجا شهرهایی مستحکم، به منظور دفاع از حملات قبایل آسیای مرکزی بنا کرد. کورُش دربازگشت از سرحدات شرقی، عملیاتی در طول سرحدهای غربی انجام داد.

کشور ایران در زمان مرگ کورُش

نام سرزمینهای تابع، درکتیبه أی متعلق به مقبره داریوش که در نقش رستم می ‌باشد، به تفصیل این گونه آمده‌ است : ماد، خووج (خوزستان)، پرثوه (پارت)، هریوا (هرات)، باختر، سغد، خوارزم، زرنگ (سیستان)، آراخوزیا (رخج؛ افغانستان جنوبی تا قندهار)، ثته گوش (پنجاب)، گنداره (گندهارا) (کابل، پیشاور)، هندوش (سند)، سکاهوم ورکه (سکاهای ماورای جیحون)، سگاتیگره خود (سکاهای تیز خود، ماورای سیحون)، بابل، آشور، عربستان، مودرایه (مصر)، ارمینه (ارمن)، کته په توک (کاپادوکیه، بخش شرقی آسیای صغیر)، سپرد (سارد، لیدیه در مغرب آسیای صغیر)، ینوئه (ایونیا، یونانیان آسیای صغیر)، سکایه تردریا (سکاهای آن سوی دریا: کریمه، دانوب)، سکودر (مقدونیه)، یئونه تکبرا (یونانیان سپردار:تراکیه، تراس)، پوتیه (سومالی)، کوشیا (کوش، حبشه)، مکیه (طرابلس غرب، برقه)، کرخا (کارتاژ، قرطاجنه یا کاریه درآسیای صغیر).

پانویس:

1- كه مرز شناخته شده دولتین لیدی و ماد بود.

2 – وزیرآسیتاگ وهمان كسی كه برابر داستانهای افسانه گون  با سرپیچیدن از از فرمان شاه دایربرکشتن کورُش زمانی که طفلی بود یكبارجانش را نجات داده بود.

3- البته ازسوی مادر ونه پدر.

4- اولاً در آن زمان زرتشت برای ایرانیان شناخته شده نبود و دوم کسی برای کاری از زرتشت یاری نمی طلبد بلکه از خدای او یاری می خواهد.

5- یعنی تنها پنج سال پیش از آنکه کورُش در ایران به پادشاهی برسد.

6 – http://7sat. blogsky. com/?PostID=40

7 – http://ghiasabadi. com

8 – فنیقیه عربی شده نامی است كه یونانی ها به این كشور داده اند وبه معنی الهه آفتاب سرخ است.

9- احتمالا ماهی مركب.

-10http://parsipad. blogfa. com

کالا 001161

احمد شه وری. تاریخ سیاسی و فرهنگی دولت ماد . 1396. 446 صفحه. شابک: ‏‫‬‭ 978-600-04-8277-0
این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 8 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 5

پیش زمینه تشکیل دولت ماد

دولت ماد
دولت ماد یا پادشاهی ماد؛ یک دودمان پادشاهی ایرانی است که قوم ماد آن را در سال 728 پ م در ناحیه ماد تشکیل داد. قبایل مختلف ماد در برابر تجاوزهای پی درپی پادشاهان آشور و از آن جمله اداد نیراری سوم، شلمانصر دوم، شمسی اداد، تیگلات پالسر چهارم، سارگن دوم و سناخریب متحد شدند و دولت ماد را بوجود آوردند.
نام ماد برای نخستین بار در کتیبه شلمانصر دوم که در سال 844 پ م به ماد لشکر کشید، ذکر شده است. شمسی اداد نیز نام مادها را برده است. تیگلات پالسر چهارم هم در 744 پ م به ماد لشکر کشید و از سرزمین ماد بخشهایی را به کشور آشور ضمیمه کرد. او بیش از 60 هزار اسیر گرفت و با گله های گاو، گوسفند، قاطر و شتر به کالاه (کالح) پایتخت آشور برد. سارگن دوم با مردم «ماننا» که با مادها خویشی داشتند و در جنوب دریاچه ارومیه ساکن بودند جنگ کرد و دیاکو/ دیااکو را به اسارت به حماة در میانرودان برد. بعضی از مورخان این شخص را با نخستین پادشاه ماد که هرودُت آنرا «دیوکس» نامیده یکی می دانند.
پس از هجوم کیمری ها به «اورارتو» و شمال آشور این دولت در خطر افتاد. «اسر حدون» پادشاه آشور که در برابر اتحاد کیمری ها با قبایل آریایی مسکون در آتروپاتن قرار گرفته بود تا کوه دماوند پیش راند ولی «کشات ریت» مادی با گروهی از مادها، کیمری ها، مانی ها و سکاها وی را عقب رانده و در قلعه «کی شاشو» بر او حمله برد، اما شکست یافت.
از این مطالب روشن می شود که در نیمه اول سده هفتم پ م در شمال غربی ایران دولتهایی وجود داشته که ماد نیز یکی از آنها بوده است. هرودُت می نویسد: «آشوریها در آسیا پانصد سال حکومت کردند. اول مردمی که سر از اطاعت آنها پیچیدند مادها بودند. اینها برای آزادی خویش جنگیدند، و رشادتها نمودند و از قید بندگی رستند».
هردوُت از طوایف ماد شش طایفه را نام می برد، بوس ها، پارتاکن ها، ستروخات ها، آریسانت ها، بودیها و مغها. این طوایف هر کدام زندگی سیاسی و اجتماعی جداگانه داشتند که بنابر نوشته هرودُت دیوکس /دیاکو/ دیااکو آنها را متحد ساخت و دولت ماد را تشکیل داد. از نوشته های هرودُت چنین برمی آید که دولت ماد در 701 یا 708 پ م تاسیس شد و 150 سال دوام یافت و در سال 550 پ م به دست کورش دوم برچیده شد.
پادشاهان ماد بنا بر نوشته هرودُت عبارت بوده اند از:
1-«دیوکس» (حکومت 708 تا 655 پ م )
2-«فرورتیش» (حکومت 655 تا 633 پ م )
3-«هووخشتر» (حکومت 633 تا 585 پ م )
4-آستیاگ (حکومت 585 تا 550 پ م ) [1].
دولت ماد را می توان پیشاهنگ دولت آریایی و دولت بزرگ هخامنشی دانست زیرا هووخشتره دولتهای نیرومند آن زمان یعنی آشور و بابل را ضعیف ساخت و بر ارمنستان و آسیای صغیر تا رود هالیس دست یافت. ایلام، پارس، هیرکانی، طبرستان و باکتری از دولت ماد اطاعت می کردند.
تشکیل دولت ماد در تاریخ شرق قدیم از این لحاظ اهمیت دارد که برای نخستین بار دولتی بزرگ از میان نژاد آریا برخاست. برتری نژاد سامی را پایان داد و سبب شد که دولت آریایی و بزرگ هخامنشی ایجاد شود، چنانکه پاره ای از محققان بدرستی دولت هخامنشی را دنباله و مکمل دولت ماد می دانند[2].
ماد‌ها پایه های نخستین شاهنشاهی (۷۲۸-55۰ پ.م.) آریایی ‌تباران را در ایران بنیاد نهادند و در آغاز قرن 6 پ. م. با شکست آشور و فتح شرق لیدیه پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. امپراتوری ماد در زمان، هووخشتره که آن را کیاکسار هم نوشته اند، بر بزرگترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم آورد. هووخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود. پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه وحدت اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم ‌ترین رویداد در تاریخ ایران بشمار آورد.
دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه های سیاسی- اقتصادی – نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ‌ نبشته بیستون می گوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده است.

مبانی سیاسی – فرهنگی پایه گذاری دولت ماد
از بُعد سیاسی، یکی از عوامل عمدۀ پیدایش اتحادیۀ ماد و سپس دولت و بالاخره تشکیل پادشاهی ماد را می توان در تجاوزگری های ویرانگرانۀ آشور جستجو کرد. هرودُت، اهمیت ویژه ای به جنبش ضد آشوری مردم ماد در حدود 672 پ م به رهبری «فرورتیش / خشتریته» داده و گفته است : «مادی ها برای بدست آوردن آزادی، مبارزه را آغاز و در این راه به قدری تلاش و سرسختی کردند که سرانجام توانستند یوغ قیادت آشور را براندازند و خود را آزاد و مستقل سازند…»
بسیاری از آثار تمدنی ایران کهن منسوب به دولت هایی است که مدت زمانی در قالب پادشاهی ماد در کنار هم قرار گرفتند، از جملۀ این آثار قلعه سازی و شهرسازی آنان، بازتاب شرایط سیاسی – اجتماعی کمابیش یکسانی دارد که بر سراسر منطقه حاکم بوده است. تکیه بر جنبه های دفاعی قلعه ها و ایجاد «قلعه – شهرها»، برای دفاع در برابر مهاجمان، از ویژگی های عمده و همسان بیشتر جایگاه های شناخته شده، دست کم از نیمۀ هزاره دوم پ م به بعد است.
شکل گیری دولت مقتدر پادشاهی ماد با شرکت دولت ها و اتحادیه های طوایف خودمختار مستقر در قلمروهای معین، بدون خونریزی ها و ویرانگری های شدید، حکایت از آن دارد که بجز رهبران اتحادیه ها و مقام های سیاسی و حکومتی دولت ها که به حفظ قدرت خود علاقه مند بودند، ساکنان آن سرزمین ها از یک سو به دلیل پیوندهای فرهنگی با یکدیگر و از سوی دیگر، به منظور پایان بخشیدن به درگیری های پی در پی در منطقه، به وحدت با هم تمایل داشتند و از ایجاد یک دولت ماد توانا با مشارکت خود، استقبال می کردند. حاصل آنکه جز در چند مورد کوچک، از زمان تشکیل دولت بزرگ ماد تا پایان دوران هخامنشی، دیگر شاهد خیزش های تجزیه طلبانه در پادشاهی ماد و هخامنشی نیستیم. در آن شرایط (زمان ادغام پادشاهی ها و دولت های کوچک و متوسط در دولت ماد) عامۀ مردم بطور کلی از استقرار یک قدرت مرکزی توانمند هواداری می کردند.
از نظر فرهنگی، فرهنگ دوران مادی را می توان حاصل تکوین و تکامل فرهنگی دانست که از گذشتۀ دور در بخش وسیعی از سرزمین فلات به نشو و نما پرداخت که نمودهای آن، دست کم از هزارۀ سوم پ م تا دوران ماد، در جای جای آن دیده می شود.
به دلیل پیوند و همسانی میان نمودهای فرهنگی این دولت های کوچک با یکدیگر در ارتباط بوده و در جریان داد و ستدها و گاه برخوردها، بر هم تاثیر گذارده و دیدگاه هایشان به یکدیگر نزدیک و نزدیک تر گردیده است، تا جایی که سرانجام مجموعۀ آفریده هایشان به صورت پیامی مشترک درآمده است.
«ژرژ کنتنو» در بررسی های مربوط به ریشۀ نژادی ساکنان هزارۀ سوم پ م در منطقۀ غرب فلات ایران بدین مطلب اشاره دارد که : «در هزارۀ سوم پ م، از همان اراضی سرد آسیای مرکزی، موج دیگری از مهاجران به راه افتاد که آنان را آریایی یا هندو ایرانی لقب داده اند.»
«ریچارد نلسون فرای» در همین باره اظهار می دارد : «دسته هایی از جنگاوران آریایی (پیش از فرارسیدن گروه های عمدۀ آریاها که در خاور نزدیک در هزارۀ دوم پ م بنیان پادشاهی می گذاردند) به این سرزمین راه یافته بودند. گویی که این پیشتازان آریایی در جمعیت بومی مغرب فلات و دشت میانرودان مستحیل شدند تا بعدها با فرارسیدن گروه های بزرگ ایرانیان، این سرزمین ها ایرانی شدند.
ذکر این نقل قول ها، بدان جهت است که ذهن را متوجه جنبه های پیوستگی نژادی این مردم کرده باشیم. باید توجه داشت که مربوط ساختن بررسی تمدن و فرهنگ ایران دوران ماد با بحث های مربوط به نژاد شناسی و زبان شناسی در پیوند با قوم ماد و دیگر اقوام منطقه، با توجه به اختلاف نظرها و در دست نبودن آگاهی های کافی، گام نهادن در راهی سنگلاخ خواهد بود. بنابراین، اشاره به این دو نظریۀ ذکر شده فقط به این علت است تا یادآور شویم که عوامل همگن بسیاری از دیرگاه در این منطقه وسیع در کنارهم سبب شده است تا مردم بخش های مختلف، در کار آفرینش فرهنگ منطقۀ خویش، از دیدی نزدیک و همسان با همسایگان خود برخوردار باشند. نتیجه آنکه مجموع این پاره فرهنگ های منطقه ای، کلیتی یگانه را به نمایش می گذارد.
نگاهی به جایگاه های باستان شناسی کاوش شده در آسیای مرکزی تا بخش های شمال شرقی، مرکزی و غرب ایران کنونی، به گونه ای چشمگیر معرف پیوند فرهنگی میان عمدۀ این جایگاه ها از هزاره پنجم پ م به بعد می باشند. یافته ها و بررسی های مربوط به هزارۀ نخست پ م در جایگاه هایی چون «تخت قباد» در ساحل راست آمودریا، حصار، سیلک، خوروین، کلاردشت و املش، ناحیۀ لرستان، گودین تپه، نوشیجان، حسنلو، زیویه، سقز، قلایچی، و … به گونه ای روشن و گویا معرف آن است که فرهنگ معروف به تمدن مادی، از آغاز هزارۀ نخست پ م در تمامی این جایگاه ها – باوجود فاصلۀ زیاد از هم – با شباهت ها و همسانی های بسیار، شکل گرفته و روند تکامل ارزشمندی را پیموده است.

پانویس:
[1]- بدین ترتیب هرودت ذکری از خشتریه نمی کند.
[2]- فرهنگ فارسی معین.
احمد شه وری. تاریخ سیاسی و فرهنگی دولت ماد . 1396. 446 صفحه. شابک: ‏‫‬‭ 978-600-04-8277-0
این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 8 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 5

پیش زمینه تشکیل دولت ماد

دولت ماد
دولت ماد یا پادشاهی ماد؛ یک دودمان پادشاهی ایرانی است که قوم ماد آن را در سال 728 پ م در ناحیه ماد تشکیل داد. قبایل مختلف ماد در برابر تجاوزهای پی درپی پادشاهان آشور و از آن جمله اداد نیراری سوم، شلمانصر دوم، شمسی اداد، تیگلات پالسر چهارم، سارگن دوم و سناخریب متحد شدند و دولت ماد را بوجود آوردند.
نام ماد برای نخستین بار در کتیبه شلمانصر دوم که در سال 844 پ م به ماد لشکر کشید، ذکر شده است. شمسی اداد نیز نام مادها را برده است. تیگلات پالسر چهارم هم در 744 پ م به ماد لشکر کشید و از سرزمین ماد بخشهایی را به کشور آشور ضمیمه کرد. او بیش از 60 هزار اسیر گرفت و با گله های گاو، گوسفند، قاطر و شتر به کالاه (کالح) پایتخت آشور برد. سارگن دوم با مردم «ماننا» که با مادها خویشی داشتند و در جنوب دریاچه ارومیه ساکن بودند جنگ کرد و دیاکو/ دیااکو را به اسارت به حماة در میانرودان برد. بعضی از مورخان این شخص را با نخستین پادشاه ماد که هرودُت آنرا «دیوکس» نامیده یکی می دانند.
پس از هجوم کیمری ها به «اورارتو» و شمال آشور این دولت در خطر افتاد. «اسر حدون» پادشاه آشور که در برابر اتحاد کیمری ها با قبایل آریایی مسکون در آتروپاتن قرار گرفته بود تا کوه دماوند پیش راند ولی «کشات ریت» مادی با گروهی از مادها، کیمری ها، مانی ها و سکاها وی را عقب رانده و در قلعه «کی شاشو» بر او حمله برد، اما شکست یافت.
از این مطالب روشن می شود که در نیمه اول سده هفتم پ م در شمال غربی ایران دولتهایی وجود داشته که ماد نیز یکی از آنها بوده است. هرودُت می نویسد: «آشوریها در آسیا پانصد سال حکومت کردند. اول مردمی که سر از اطاعت آنها پیچیدند مادها بودند. اینها برای آزادی خویش جنگیدند، و رشادتها نمودند و از قید بندگی رستند».
هردوُت از طوایف ماد شش طایفه را نام می برد، بوس ها، پارتاکن ها، ستروخات ها، آریسانت ها، بودیها و مغها. این طوایف هر کدام زندگی سیاسی و اجتماعی جداگانه داشتند که بنابر نوشته هرودُت دیوکس /دیاکو/ دیااکو آنها را متحد ساخت و دولت ماد را تشکیل داد. از نوشته های هرودُت چنین برمی آید که دولت ماد در 701 یا 708 پ م تاسیس شد و 150 سال دوام یافت و در سال 550 پ م به دست کورش دوم برچیده شد.
پادشاهان ماد بنا بر نوشته هرودُت عبارت بوده اند از:
1-«دیوکس» (حکومت 708 تا 655 پ م )
2-«فرورتیش» (حکومت 655 تا 633 پ م )
3-«هووخشتر» (حکومت 633 تا 585 پ م )
4-آستیاگ (حکومت 585 تا 550 پ م ) [1].
دولت ماد را می توان پیشاهنگ دولت آریایی و دولت بزرگ هخامنشی دانست زیرا هووخشتره دولتهای نیرومند آن زمان یعنی آشور و بابل را ضعیف ساخت و بر ارمنستان و آسیای صغیر تا رود هالیس دست یافت. ایلام، پارس، هیرکانی، طبرستان و باکتری از دولت ماد اطاعت می کردند.
تشکیل دولت ماد در تاریخ شرق قدیم از این لحاظ اهمیت دارد که برای نخستین بار دولتی بزرگ از میان نژاد آریا برخاست. برتری نژاد سامی را پایان داد و سبب شد که دولت آریایی و بزرگ هخامنشی ایجاد شود، چنانکه پاره ای از محققان بدرستی دولت هخامنشی را دنباله و مکمل دولت ماد می دانند[2].
ماد‌ها پایه های نخستین شاهنشاهی (۷۲۸-55۰ پ.م.) آریایی ‌تباران را در ایران بنیاد نهادند و در آغاز قرن 6 پ. م. با شکست آشور و فتح شرق لیدیه پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. امپراتوری ماد در زمان، هووخشتره که آن را کیاکسار هم نوشته اند، بر بزرگترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم آورد. هووخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود. پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه وحدت اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم ‌ترین رویداد در تاریخ ایران بشمار آورد.
دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه های سیاسی- اقتصادی – نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ‌ نبشته بیستون می گوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده است.

مبانی سیاسی – فرهنگی پایه گذاری دولت ماد
از بُعد سیاسی، یکی از عوامل عمدۀ پیدایش اتحادیۀ ماد و سپس دولت و بالاخره تشکیل پادشاهی ماد را می توان در تجاوزگری های ویرانگرانۀ آشور جستجو کرد. هرودُت، اهمیت ویژه ای به جنبش ضد آشوری مردم ماد در حدود 672 پ م به رهبری «فرورتیش / خشتریته» داده و گفته است : «مادی ها برای بدست آوردن آزادی، مبارزه را آغاز و در این راه به قدری تلاش و سرسختی کردند که سرانجام توانستند یوغ قیادت آشور را براندازند و خود را آزاد و مستقل سازند…»
بسیاری از آثار تمدنی ایران کهن منسوب به دولت هایی است که مدت زمانی در قالب پادشاهی ماد در کنار هم قرار گرفتند، از جملۀ این آثار قلعه سازی و شهرسازی آنان، بازتاب شرایط سیاسی – اجتماعی کمابیش یکسانی دارد که بر سراسر منطقه حاکم بوده است. تکیه بر جنبه های دفاعی قلعه ها و ایجاد «قلعه – شهرها»، برای دفاع در برابر مهاجمان، از ویژگی های عمده و همسان بیشتر جایگاه های شناخته شده، دست کم از نیمۀ هزاره دوم پ م به بعد است.
شکل گیری دولت مقتدر پادشاهی ماد با شرکت دولت ها و اتحادیه های طوایف خودمختار مستقر در قلمروهای معین، بدون خونریزی ها و ویرانگری های شدید، حکایت از آن دارد که بجز رهبران اتحادیه ها و مقام های سیاسی و حکومتی دولت ها که به حفظ قدرت خود علاقه مند بودند، ساکنان آن سرزمین ها از یک سو به دلیل پیوندهای فرهنگی با یکدیگر و از سوی دیگر، به منظور پایان بخشیدن به درگیری های پی در پی در منطقه، به وحدت با هم تمایل داشتند و از ایجاد یک دولت ماد توانا با مشارکت خود، استقبال می کردند. حاصل آنکه جز در چند مورد کوچک، از زمان تشکیل دولت بزرگ ماد تا پایان دوران هخامنشی، دیگر شاهد خیزش های تجزیه طلبانه در پادشاهی ماد و هخامنشی نیستیم. در آن شرایط (زمان ادغام پادشاهی ها و دولت های کوچک و متوسط در دولت ماد) عامۀ مردم بطور کلی از استقرار یک قدرت مرکزی توانمند هواداری می کردند.
از نظر فرهنگی، فرهنگ دوران مادی را می توان حاصل تکوین و تکامل فرهنگی دانست که از گذشتۀ دور در بخش وسیعی از سرزمین فلات به نشو و نما پرداخت که نمودهای آن، دست کم از هزارۀ سوم پ م تا دوران ماد، در جای جای آن دیده می شود.
به دلیل پیوند و همسانی میان نمودهای فرهنگی این دولت های کوچک با یکدیگر در ارتباط بوده و در جریان داد و ستدها و گاه برخوردها، بر هم تاثیر گذارده و دیدگاه هایشان به یکدیگر نزدیک و نزدیک تر گردیده است، تا جایی که سرانجام مجموعۀ آفریده هایشان به صورت پیامی مشترک درآمده است.
«ژرژ کنتنو» در بررسی های مربوط به ریشۀ نژادی ساکنان هزارۀ سوم پ م در منطقۀ غرب فلات ایران بدین مطلب اشاره دارد که : «در هزارۀ سوم پ م، از همان اراضی سرد آسیای مرکزی، موج دیگری از مهاجران به راه افتاد که آنان را آریایی یا هندو ایرانی لقب داده اند.»
«ریچارد نلسون فرای» در همین باره اظهار می دارد : «دسته هایی از جنگاوران آریایی (پیش از فرارسیدن گروه های عمدۀ آریاها که در خاور نزدیک در هزارۀ دوم پ م بنیان پادشاهی می گذاردند) به این سرزمین راه یافته بودند. گویی که این پیشتازان آریایی در جمعیت بومی مغرب فلات و دشت میانرودان مستحیل شدند تا بعدها با فرارسیدن گروه های بزرگ ایرانیان، این سرزمین ها ایرانی شدند.
ذکر این نقل قول ها، بدان جهت است که ذهن را متوجه جنبه های پیوستگی نژادی این مردم کرده باشیم. باید توجه داشت که مربوط ساختن بررسی تمدن و فرهنگ ایران دوران ماد با بحث های مربوط به نژاد شناسی و زبان شناسی در پیوند با قوم ماد و دیگر اقوام منطقه، با توجه به اختلاف نظرها و در دست نبودن آگاهی های کافی، گام نهادن در راهی سنگلاخ خواهد بود. بنابراین، اشاره به این دو نظریۀ ذکر شده فقط به این علت است تا یادآور شویم که عوامل همگن بسیاری از دیرگاه در این منطقه وسیع در کنارهم سبب شده است تا مردم بخش های مختلف، در کار آفرینش فرهنگ منطقۀ خویش، از دیدی نزدیک و همسان با همسایگان خود برخوردار باشند. نتیجه آنکه مجموع این پاره فرهنگ های منطقه ای، کلیتی یگانه را به نمایش می گذارد.
نگاهی به جایگاه های باستان شناسی کاوش شده در آسیای مرکزی تا بخش های شمال شرقی، مرکزی و غرب ایران کنونی، به گونه ای چشمگیر معرف پیوند فرهنگی میان عمدۀ این جایگاه ها از هزاره پنجم پ م به بعد می باشند. یافته ها و بررسی های مربوط به هزارۀ نخست پ م در جایگاه هایی چون «تخت قباد» در ساحل راست آمودریا، حصار، سیلک، خوروین، کلاردشت و املش، ناحیۀ لرستان، گودین تپه، نوشیجان، حسنلو، زیویه، سقز، قلایچی، و … به گونه ای روشن و گویا معرف آن است که فرهنگ معروف به تمدن مادی، از آغاز هزارۀ نخست پ م در تمامی این جایگاه ها – باوجود فاصلۀ زیاد از هم – با شباهت ها و همسانی های بسیار، شکل گرفته و روند تکامل ارزشمندی را پیموده است.

پانویس:
[1]- بدین ترتیب هرودت ذکری از خشتریه نمی کند.
[2]- فرهنگ فارسی معین.

کالا 001162

احمد شه وری. تاریخ دین باوری ایرانیان . 1396. 215 صفحه. شابک: ‏‫‬‭ 978-600-04-8277-0
این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 4 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 4

پیشینه دین باوری در ایران

در مورد دین و مذهب در ایران باستان مطالب چندان زیادی نوشته نشده و چون این سرزمین همواره در معرض تند باد حوادت طبیعی و انسانی بوده است، آنچه هم احیاناً نوشته شده؛ که بعید است این چنین باشد زیرا فرهنگ ایران در عهد باستان ساخته و پرداخته قول هایی بوده است که سینه به سینه و دهان بدهان گشته است، از بین رفته است. آنچه هم توسط دیگران نوشته شده و بدست ما رسیده از تعصب ایران دوستان از یک طرف و از آن طرف بغض و کینه برخی تاریخ نویسان ایرانی ستیز رومی و هلنی / یونانی خالی نبوده است. با این وجود اعتقاد عمومی براین است که آنچه اقوام آریایی (هند و ایرانی) را در هزارۀ دوم پ م از تمامِ اقوام جهان باستان متمایز می ‌سازد آن است که اینها خلاف دیگر اقوام جهان هیچگونه عقاید بت پرستانه نداشتند بلکه خدایانشان عموما ذاتهایی بودند که ما آنها را «مظاهر طبیعت» می ‌نامیم. مهمترین خدایان آریایی خورشید، ماه، سیارات، آذرخش و طوفان بودند و عموما با القاب دَیوا (پارسی باستان: دَیوا[1] ٬ اوستایی: دَییووا[2]) و اَهورا (سانسکریت: اَسورا) مورد ستایش قرار می‌ گرفتند.

– آیین های کهن ایرانی
آیین های کهن ایرانی به دین های کهن اقوام ایرانی‌ تبار، پیش از زرتشت گفته می ‌شود. در یک کلام تاریخ ایران آکنده از اختلاط و اتفاق میان عقاید و آرا و دین و دولت است[3].
با این مقدمه اگر بخواهیم ادیان ایران باستان را طبقه بندی نماییم، می شود آنها را به صورت زیر دسته بندی نمود:
– دین کهن اقوام ایرانی تبار
– آیین مغان
– آیین مهرپرستی
– آئین زرتشت
– آیین مانی
– آیین مزدک
که البته هریک از این دین ها و آیین ها باید و نبایدها و رسم و تشریفات مذهبی خود را داشته که آنها را در بخش یادداشت ها صرفاً جهت مزید اطلاع خوانندگان بصورت الفبایی آورده ایم.
علاوه بر این بر اساس آنچه در دساتیر[4] آمده، شانزده پیغمبر یا آنچنانكه در خود دساتیر آمده فرجیشور كه به دریافتن سخنان آسمانی كامیاب شدند این ها هستند:
1- مهاباد
2- جی افرام
3- شای كلیو
4- یاسان
5- گلشاه
6- سیامك.
7- هوشنگ.
8- تهمورس.
9- جمشید.
10- فریدون.
11- منوچهر.
12- كیخسرو.
13- زرتشت.
14- سكندر.
15- ساسان نخست.
16- ساسان پنجم .

جی افرام:
نام پیغمبری است از پیغمبران عجم[5]. جی افرام وجی آلاد نام دو تن از حکمای قدیم ایران بوده. پارسیان قدیم قائل بوده اند که بعد از مه آباد که او را اولین پیغمبر عجم دانند جی افرام آمده و مقام پیغمبری داشته و بر وی نامه ٔ آسمانی نازل شده و بعد از او «شای کلیو» و «شت یاسان» بوده اند پس «شت کلشاه» بظهور آمده و او را آدم خاکی دانند و بعضی کیومرز خوانند یعنی بزرگ زمین و پس از او سیامک و هوشنگ و تهمورس و جمشید و فریدون و منوچهر پادشاهان صورت و معنی بوده اند و همه پیروی «مه آباد» می کرده اند، پس زرتشت ظاهر شد. این اسامی از دساتیر نقل شد[6]. از مجعولات دساتیر که دومین از نامه های دساتیر به اسم او «نامۀ شت جی افرام» خوانده شده[7].

نامه ها یا کتاب های پیامبران ایرانی
در دساتیر از هوشنگ شاه پیشدادی بعنوان پیامبر یاد شده. بر اساس آنچه در شاهنامه آمده است، هوشنگ نیا/ پدر بزرگ ایرانیان و برادرش تاز، پدربزرگ تازیان / عرب ها می باشد.
در دساتیر آمده است که هوشنگ [پیشدادی] کتابی با نام «جاودان خرد» داشته است. تهمورس هم کتابی با نام «برین فرهنگ» داشته است و نام کتاب یا نامه جمشید «فرازین اروند» بوده است. نویسنده دساتیر فریدون را هم پیامبر دانسته و از کتاب یا نامه او با عنوان «هنرستان» نام برده است. برهمین نحل، منوچهر نیز پیامبر و نامه یا کتاب او «دانشیار» ذکر شده است. و كیخسرو، شاه کیانی، نیز پیامبر خوانده شده و ادعا شده که او کتابی با نام «سروشی كردار» داشته است. خاندان نخستین پیغمبر كه در دساتیر «آبادیان» خوانده شده بمدت یكصد زاد[8] سال، پاشادهی کردند.

پیغمبرانی که تنها دساتیر از آنها سخن گفته است
نکته: در اوستا که کهنترین آثار مکتوب ایران است بالاتر از عدد بئور[9] (بیور) که ده هزار باشد نیامده، ده هزار بار ده هزار (صد میلیون) که در فقره 10 اردیبهشت یشت آمده نیز، همان تکرار کلمه بیور است. حال با توجه به این نکته ببینیم دساتیر چه نوشته است:
آخرین پادشاه این خاندان که «آباد آزاد» نام دارد خسته و وامانده، دیگر نتوانست مردم را از کجرفتاری باز دارد. بناچار روی از جهان برتافته از دیدارها پنهان شد، گیتی از این پیشامد پرآشوب شد.
چند تن از نیکان از افرام، پسر آباد آزاد در خواستند که به تخت پدر بنشیند، در همان هنگام فرمان آسمانی بدو رسید و به سروری و راهنمایی جهانیان برگزیده شد، چون به نوبه پیغمبری و خسروی به افرام رسید از برای خود نام جی برگزید، جانشینان جی افرام، جیان نام دارند. خاندان جیان یک اسپار سال که همان یک میلیارد سال باشد فرمانگزار بودند، آخرین شهریار این خاندان جی آلاد مانند آباد آزاد از کردار ناستوده مردمان به ستوه آمده از گیتی روی برگردانید، آنگاه دیگر باره آشوب برخاست تا اینکه پسر وی کلیو، به خاست مردم و فرمان آسمانی به اورنگ پدر نشست. و عنوان شاهی گرفت.
خاندان شای کلیو شاییان نام دارند، این خاندان یک سمار سال که ده میلیون سال باشد شهریاری داشتند. پسین شهریار آنان شای ِ مهبول از کردار نا هنجار مردم از پای درآمد، مانند آباد آزاد و جی آلاد از خسروی کنار رفت و از دیدارها پنهان شد، باز آتش آشوب از هر سو زبانه کشید تا به خواست مردم و فرمان آسمانی یاسان فرزند شای مهبول را به شهریاری و رهبری و پیغمبری برگزیدند.
خاندان یاسان نامزد است به یاسانیان، هنگام خسروی آنان نود و نه سلام سال است (گفتیم که هر سلام یکصد هزار سال است)، پسین پادشاه یاسانیان نامزد است به یاسان آجام، وی از شهریاری و زندگی کناره گرفت، مانند کناره گیری آباد آزاد و جی آلاد و شای مهبول، آشوب جهان را فرا گرفت. مردم دیوآسا به هم افتادند آنچنان که نام مردمی به ایشان راست نیامدی. جهان روی به تباهی رفت، اینچنین بود تا اینکه خداوند فرزینسار پسر یاسان آجام را که گلشاه نام دارد به پیغمبری و فرمانگزاری بر انگیخت.
در تاریخ و داستان و در نوشتهای دینی ایران کسانی را سراغ نداریم که مهاباد و جی افرام و شای کلیو و یاسان نام داشته باشند. اینان پیغمبران و خسروانی هستند که خود نویسنده دساتیر آنها را ساخته. اما 12 پیغمبر دیگر در متن دساتیر به نامی، و در تفسیر آن، به نامی دیگر، خوانده شده اند. اینچنین :
فرزینسار، گلشاه یا کیومرث: سیامر، سیامک: هورشار، هوشنگ: تخمورد، تهمورس: جرمشار، جمشید: پرسیدوم، فریدون: میرزاد، منوچهر: کیلاسر پسر هیرتاووش، کیخسرو پسر سیاوش یا سیاوخش: هرتوش یا هرتوشاد، پسر هرسفتمار، زرتشت پور اسفنتمان: سیمکندش، اسکندر: خرمین سرسار، نخستین ساسان: پندم اردیناس، پنجم ساسان[10].

جاودان خرد:
محمد حسین بن خلف تبریزی، گردآورنده فرهنگ برهان قاطع، گوید: نام کتابی است که هوشنگ در علم حکمت عملی تصنیف کرده بود[11]. کتاب هوشنگ درحکمت عملی . نام کتابی بود از هوشنگ شاه یزدانی که در حکمت عملی نگاشته بود. گویند او پادشاهی صورت و معنی داشته است. بعقیده پارسیان پنجاه کتاب آسمانی بر وی بیامد و برخی گفته اند خود از روی علم و حکمت بنگاشت، یکی همین جاودان خرد است . دیگر روشنایی جان – دیگر هدای فرهنگ – دیگر کانون منش – دیگر نیکو پند شهان – دیگر دلگشای خردمندان و این کتابها بس محترم و عزیز بودند. چون اسکندر یونانی بر دارا غالب شد گنجهای صوری و معنوی چندین ساله ایران را که کنوز حکمت بود به مصر و یونان حمل و نقل کرد و حکمای یونان از حکمت های ایرانی بهره یاب شدند. علوم در آنجا رونق یافت و از ایران برافتاد و همچنین در زمان عمر بن الخطاب نیز پیروان او هرچه کتاب در ایران دیدند بسوزانیدند و علوم پسندیده که چندین هزار سال در دولت پادشاهان ایران بدست آمده بود بکلی ازرمیان برفت . گویند برگی چند از کتاب هدای فرهنگ بدست شیخ شهاب الدین یحیی مشهور به شیخ اشراق و شیخ مقتول، خواهرزاده سهروردی، افتاده بدان عمل می کرد و گاهی علوم غریبه از وی بظهور می رسد.
کتاب جاودان خرد بسیار مطبوع انوشیروان افتاده بود اوراق او را در شکم آهوی زرین نهفته در قصر مداین بزیر زمین پنهان داشت.
رای هندوستان که معاصر انوشیروان و مردی حکمت دوست بوده از آن کتاب سراغی یافته ذوبان نام دانایی را بخدمت او فرستاده خدمات شایسته بجای آورد. پس پادشاه بوی گفت هر حاجتی داری بخواه عرض کرد شنیده ام در ایوان مداین گنجی است از پادشاه عهد تمنی کرده ام که مرا به بروز آن رخصت دهد تا به حضرت آورم بعد از اذن با چند تن از کسان پادشاه به آن محل رفتند زمین را شکافته آهوی زرین را بنزد شاه آوردند پس از گشادن قفل در شکم آن ورقی چند سوده و اندک فرسوده پیدا شد. ذوبان عرض کرد که این کتاب جاودان خرد هوشنگ است و بیست ورق از آن نامه که چهارصد ورق بوده بزبان فارسی ترجمه کرده به مأمون داد [انوشیروان و مأمون!؟ به احتمال زیاد در اینجا مقصود شخص مورد اطمینان است و نه خلیفه عباسی] و آن حکمت عملیات بوده و باقی را برد و بعضی از عبارات جاودان خرد در بعضی از نامه ها از قبیل کتب حکمت و تواریخ مسطوراست[12] .
و صاحب ذریعه آورده است: کتابی است شامل پندها و آداب و اخلاق از نوشته های حکیمان ایران پیش از اسلام و گاهی به هوشنگ پادشاه یا حکیمان همزمان وی نسبت داده شده و در خزانه آنان بود تا زمان مأمون که بنا بروایت وزیر وی حسن بن سهل آن کتاب را تلخیص و بعربی ترجمه کرد و بنام «الملخص لجاویدان خرد» نامید، سپس شیخ ابوعلی احمد بن محمد بن یعقوب بن مسکویه این تلخیص را به فارسی ترجمه کرد و آنرا بهمان نام اول «جاویدان خرد» نامید… [13]. متن عربی آن چاپ شده است[14]. عبدالرحمن بدوی نیز آن را بنام «الحکمةالخالدة» در مصر چاپ و پخش کرده است . لیکن از فارسی منسوب به مسکویه منقول در ذریعه نسخه ای در دست نیست وفقط شخصی بنام محمد حسین بن شمس الدین در1034 / 1065 ق آن را برای پادشاه هند به فارسی ترجمه کرده و مطالبی که شاید مربوط به فرقه آذرکیوان باشد برآن افزوده است. این ترجمه فارسی در تهران (1295 -1296ق) به نام ناصرالدین شاه قاجار و بدستور مظلوم مسافر مانکجی لیمجی هوشنگ هاتر – یزدانی ملقب به درویش فانی چاپ شده است[15].

پانویس:
[1] -daiva
[2] daēuua
[3]- اردشیر اول، سرسلسله ساسانیان، می‌ خواست یک جامعه متمرکزِ دینی در ایران بنا کند، لذا در هر ایالت او یک رئیس روحانی گمارد. سختگیری و خشونت این گماشتگان دینی و کشتار مسیحیان به شورش مردم در ارمنستان و پیدایش آیین‌های مانوی و مزدکی در برابر یکه ‌تازی گماشتگان دین زردشتی انجامید و ادامه یافتن این رویه ناپسند سرانجام پایان کار شاهنشاهی ساسانی را رقم زد.
مردمی که در فلات ایران زندگی می ‌کنند.. . دو بار توانستند کیش جهانی پدید آورند. یکبار در مورد مهر پرستی و بار دیگر در مورد مانیگری؛ آیین مانی، آیینی بود که در برابر بیداد حکومت دینی زردشتیان در ایران ساسانی در ایران پدید آمد.
آیین مزدک نیز واکنشی اجتماعی در برابر فشارهای دین حکومتی زردشت مذهب بود که هرگونه تغییر و تحول در مراتب طبقاتی را غیرممکن و در درون خود جامعه بسته‌ای را به وجود آورده بود.
درکل باید گفت که پیش از انقراض ساسانیان ایرانیان ادیان متعددی را تجربه کردند: دین زرتشت، مسیحیت، مانی، مزدک.
[4]- دساتير عبارتست از نامه هاي آسماني كه خداوند براي پيغمبران فرو فرستاده است.
[5]- لغت نامه به نقل از: برهان قاطع.
[6]- لغت نامه دهخدا به نقل ازآنندراج و انجمن آرای ناصری.
[7]- لغت نامه به نقل از: دساتیر صص 38تا53.
[8]- هر زاد در دساتير هزار واد سال است و هر واد سه هزار جاد سال است و هر جاد يك هزار مَرَد است و هر مَرَد يك هزار وَرَد سال است و هر وَرَد يك هزار فَرَد سال است، يك فَرَد يك ميليون سال است ؛ يك ميليارد سال را يك اسپار خوانده ؛ ده ميليون سال را يك سمار گويند ؛ صد هزار سال را يك سلام خوانند بنابراين يك زاد مي شود دو هزار تريليون سال اينك خودتان حساب كنيد و ببينيد يكصد زاد سال كه مدت شهرياري خاندان «آباديان» است چند سال مي شود.
[9] Baevar
[10] http://khatmikhi.persianblog.ir/post/109/
[11]- لوح فشرده لغت نامه به نقل از: برهان قاطع.
[12]- لوح فشرده لغت نامه به نقل از: انجمن آرا.
[13]- لوح فشرده لغت نامه لوح فشرده لغت نامه به نقل از: ذریعه ج 5 ص 79.
[14]- لوح فشرده لغت نامه به نقل از: اعیان الشیعه ج 10 صص 139 – 203.
[15]- لوح فشرده لغت نامه لوح فشرده لغت نامه به نقل از: ذریعه ج 5 ص 79.

کالا 001163

احمد شه وری. پیشینه تاریخ ایران . 1382. 291 صفحه. شابک: 978-600-04-8162-9

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 6 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 2

ایران ِ پیش از تاریخ

پیش از تاریخ به زمان پیش از اختراع خط،  بعنوان وسیله و ابزاری جهت حفظ  و انتقال  یادمان ها و رویدادها به نسل های بعد از خود، اطلاق می گردد. 

تا پیش از سال 1386/ 2007، تاریخ اختراع خط را 3600 پ م می دانستند و همینطور نوشته بودند که سومریان نخستین مردمانی بوده اند که دست به اختراع خط زده اند. اما این گفته ها امروز دیگر اعتبار ندارد زیرا پس از کشف باقی مانده های تمدنی جیرفت امروزه مسجل است که مخترع خط نه سومریان بلکه مردم ساکن جیرفت  ِایران بوده اند. این کشف عظیم تمدنی در سال 2007 در کاوشهای باستان شناسی در جیرفت آشکار شد. دوره پیش از تاریخ خود به سه دوره تقسیم می‌شود که عبارت‌اند از:

۱ – عصر سنگی قدیم یا پارینه سنگی

شواهد اولین رفتارهای فرهنگی انسان در ایران با ساخت ابزار سنگی های گوناگون در دوران پارینه سنگی آغاز شد، عصر پارینه سنگی شامل سه دوره قدیم، میانی و جدید می شود، آثار بدست آمده از این دوران در ایران اغلب متعلق به دوره پارینه سنگی جدید است که از محوطه هایی چون کشف رود خراسان.

فرهنگهای مرتبط با پارینه سنگی قدیم ایران شامل فرهنگ ساطور ابزار الدوان و فرهنگ تبر دستی آشولی هستند. کهن ترین شواهد این دوره که مربوط به فرهنگ الدوان است در اطراف رود خانه کشف رود در شرق مشهد یافت شده‌است. این شواهد شامل تعدادی ابزار سنگی ساخته شده از کوارتز است که شامل تراشه و ساطور ابزار هستند. طبق نظر کاشفین این مجموعه حداقل ۸۰۰ هزار سال قدمت دارد. از فرهنگ آشولی نیز مدارک بیشتری در شمال غرب و غرب کشور بدست آمده ‌است. برخی از مکانهای مهم شامل گنج پر در رستم آباد گیلان، شیوه تو در کردستان نزدیکی مهاباد، پل باریک در هلیلان ایلام هستند. از دوران پارینه سنگی میانی که فرهنگ ابزار سازی آن موستری گفته می ‌شود، شواهد بیشتری در غارها و پناهگاهها یافت شده ‌است که اغلب مربوط به زاگرس مرکزی هستند. این دوره از حدود ۲۰۰ تا ۱۵۰ هزار سال پیش شروع شده و تا حدود ۴۰ هزار سال پیش ادامه داشته ‌است. انسان‌های نئاندرتال در این دوره در ایران می‌ زیستند که بقایای اسکلت آنها در غار بیستون و دیگر غارها یافت شده‌ است. مکانهای مهم این دوره غارهای بیستون، ورواسی، قبه، و دو اشکفت در شمال کرمانشاه؛ قمری و گر ارجنه در اطراف خرم آباد؛ کیارم در نزدیکی گرگان، نیاسر و کفتار خون در نزدیکی کاشان، قلعه بزی در نزدیکی اصفهان، و میرک در نزدیکی سمنان، لدیز سیستان، هومیان کوهدشت و دره هلیلان در لرستان و… بدست آمده اند.

           دوران پارینه سنگی جدید ایران از حدود ۴۰ هزار سال پیش آغاز و تا حدود ۱۸ هزار سال پیش ادامه یافته که مقارن با مهاجرت انسان هوشمند جدیدی به ایران است. آثار این دوره در اطراف کرمانشاه، خرم آباد، مرو دشت و کاشان،  یافت شده ‌است. فرهنگ ابزار سازی این دوره تیغه و ریز تیغه برادوستی است. آثار دوره بعدی فراپارینه سنگی در غرب زاگرس و شمال البرز بدست آمده که فرهنگ زرزی خوانده می‌شود. در این دوران بشر علاوه بر گردآوری غذا و شکار بخشی از غذای خود را ذخیره می کند.

۲- دورۀ فرا پارینه سنگی

این دوره مشتمل است بر یک دوره کوتاه  تاریخی در ایران بین دوره های پارینه سنگی و عصر نوسنگی.

آثار این دوره  از تاریخ ایران در غرب زاگرس و شمال البرز بدست آمده که فرهنگ زرزی خوانده می شود. این دوره مقارن است با آغاز دوره روستا نشینی در ایران.

3- عصر سنگی جدید یا عصر نوسنگی

با گذر از دوران پارینه سنگی و فرا پارینه سنگی از حدود دوازده هزار سال پیش ساکنان خاور نزدیک از جمله ایران دوره فرهنگی و تمدنی نوسنگی، را آغاز می کنند. دوران نوسنگی با اهلی کردن گیاهان و حیوانات و شکل گیری نهایی روستا ها همراه بود و تا هزاره پنجم قبل از میلاد ادامه یافت در دوران نوسنگی بشر با ساخت سفال، ایجاد فضاهای معماری و ارتقاء سطح صنعت خود گامی دیگر در ترقی خود برداشت آثار دوره نوسنگی در ایران از محوطه هایی چون تپه سیلک در کاشان، چشمه علی تهران، تپه حصار دامغان، تپه گیان نهاوند، تپه باکون فارس، سراب، گودین و گوران و گنج دره در کرمانشاه و شوش در خوزستان و… بدست آمده است با گذر از عصر نوسنگی ایران همچون سرزمینهای اطراف خود در آسیای غربی وارد دورانی شد که تولید انبوه فلز، گذر از روستا نشینی به شهر نشینی، استفاده از خط و نگارش و به کار بردن علائم، توسعه تجارت، معماری، بهره مندی از تاریخ، ادبیات و هنر از شاخصه های آن دوران است.

کالا 001164

احمد شه وری. تاریخ سیاسی و فرهنگی ایلام . 420 صفحه. شابک:978-600-04-8386-9
این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 8 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 1

ایلام نام یک تمدنی باستانی در منطقه‌ای است که بخش بزرگی در جنوب غربی ایران از خوزستان، ایلام کنونی، چهارمحال بختیاری، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد، شمال پارس کنونی (اَنشان) و لرستان را در پایان هزاره سوم قبل از میلاد دربرمی گرفت؛ ولی در دورهٔ هخامنشیان به منطقه جغرافیایی دشت شوش تقلیل یافت.
تاریخ ایران قدمت ازلی دارد امیدوارم ابدی هم بماند، زیرا طرحهایی شیطانی برای تجزیه بازهم بیشترآن را دارند که البته هیچگاه به آرزوی خود نخواهند رسید. در یکی ازآخرین نطق هایش محمد رضا پهلوی گفت می خواهند ایران را “ایرانستان” کنند ولی در آن زمان از آنجا که او فرد بسیار دروغگویی بود کسی به حرف او اعتنا نکرد و بسیاری بی اعتنا از کنار این عبارت پرمعنا گذشتد. از طرف دیگرمی گویند در سال 2050 تعداد اعضای سازمان ملل متحد به 500 کشور می رسد. پس بی تردید نقشه هایی برای تجزیه کشورها، از نوع نقشه ای که برای یوگسلاوی اجرا کردند برای دیگر مناطق هم، بویژه برای منطقه ما هم دارند.
تحت این شرایط یکی از چیزهایی که ما ایرانیان را بهم متصل و یکپارچه نگه خواهد داشت توجه به زبان، تاریخ و فرهنگ مشترکی است که اقوام مختلفی که از دیرباز در این خطه از جهان زیسته اند با یکدیگر دارند. زبان و فرهنگی که باصطلاح من درآوردی و امروزین نیست و اصالت دارد. این جانب سه سال شش ماه در کره جنوبی اقامت داشتم. آنهایی که با تاریخ این منطقه از آسیا آشنا هستند بخوبی می دانند که در این بخش از جهان دو فرهنگ متمایز شناخته شده از روزگار باستان تا به امروز وجود داشته است : چین و ژاپن. و کره قرنها جزیی از چین بوده منتها ساکنان امروزین آن بیشتر از مغولستان به این بخش از دنباله چین کوچ کرده اند؛ زبانشان تا 500 سال پیش زبانی متمایزی از زبان چینی نبوده است تا اینکه فردی با نام سجونگ خط و زبان کره ای را اختراع می کند. امّا امروز کره ایها با غروری وصف ناشدنی از 7000 سال فرهنگ خود سخن می گویند و به زبانشان آنچنان علاقمندند که می گویند یکی از شیرین ترین زبانهای جهان است. حال شما تاریخ و فرهنگ ایران را با این نو ملتها که کم هم نیستند مقایسه کنید و ببینید چگونه بوده که این فرهنگ توانسته است پس از این همه حمله خارجی و این همه سلطه بیگانه دوام بیاورد و خود را حفظ کند.
بعقیده این قلم آنچه به ما در سخت ترین شرایط قدرت مقاومت را در برابر هجوم فرهنگی و نظامی دشمنان ما اعطا کرده است همین فرهنگ غنی و سرشار از آموزه و درس است. امروز هم که دنیا پر است از کید و مکر و فریب و حیله علیه ما ایرانیان، تنها راه رستگاری ما بالیدن به فرهنگ غنی و سرشار از دانش وانسانیت است.
امروز ما درست در شرایطی قرار داریم که فردوسی در آن قرار داشت. آنچه فردوسی بزرگ در آن شرایط بحرانی انجام داد دست آزیدن به رشته ارتباطی فرهنگ در جامعه بود و با بهره گیری از این خط ارتباطی بر ایرانیان نهیب زد که ای مردم ایران بهوش باشید که هستید و از کجا آمده اید، شما انسانهایی آزاده هستید که همواره خداشناس و یزدان پرست بوده اید، بر دین و ایمان راستین خود باقی باشید، خود را از لحاظ معنوی نیرومند سازید که پیروز خواهید شد.
و اگر ما امروز هنوز با نام ایران بنام ایرانی شناخته می شویم و با یاد ایران زنده ایم، این موهبت را مدیون فردوسی و دیگر پرچمداران نهضت ادبی وفرهنگی ایران هستیم که با درک صحیحی که از زمان خود داشتند تلاش کردن تا رشته های همبستگی را در میان ایرانیان محکم و استوار سازند.
فلات ایران بخاطر ویژگیها و شرایط خاص و اوضاع جغرافیایی، از دیر باز زادگاه و کانون تمدنهای دیرین و دیرپای جهان بوده است و در این پهنه گسترده در طول سده های متمادی اقوام و ملل گوناگون با فرهنگها و آیینهای ویژه خویش که بیشتر از فرهنگ و تمدن قوم ایرانی متأثر بوده اند، برخاسته اند و در این میان از نظر قدمت سابقه حضور در ایران، ایلامیان گوی سبقت را از دیگران ربوده اند هرچند که آگاهی ما از تاریخ ایلام، عمدتاً حاصل بازسازی قطعات ناقص از منابع میانرودان (سومری، اکدی، آشوری و بابلی) است که خالی از اشتباه و خلط مبحث های فاحش نیست از جمله اینکه پژوهشگران در باره ایلامیان و تاریخ آنها، تا مدت‌ها ایلام را با سوزیانا یکی می‌پنداشتند، و بر آن بودند «که سوزیانا مترادف با دشت و کوهپایه‌ های زاگرس سفلی در استان خوزستان امروزی است. اما بتازگی دو عامل مهم این باور را اصلاح کرده‌ است.
نخست، پژوهشگران دریافته‌اند که تل ملیان در استان فارس همان مرکز باستانی پادشاهی انشان بوده ‌است و دوم اثبات گردید که شوش و ایلام دو مفهوم متمایز بوده‌اند؛ به‌عبارت دیگر، شوش مترادف ایلام نیست. در واقع، در طی تاریخ چند هزار سالهٔ ایلام، مرزهای این سرزمین نه تنها از دوره‌ای به دوره دیگر، بلکه با توجه به دیدگاه کسی که آن را توصیف می‌ کرده، متغییر بوده است. با این وجود، «بر اساس منابع میانرودان می ‌توان نقشه‌ای نسبتاً دقیق از ایلام در اواخر هزارهٔ سوم ترسیم کرد؛ ترسیم این نقشه را بویژه مدیون «جغرافیای سارگن اکدی» هستیم، اثری که در دورهٔ آشوری جدید تدوین شد و دامنهٔ فتوحات سارگن اول در حدود 2300 پ م را نشان می‌دهد. به نظر می‌رسد که طبق تصور میانرودانی‌ ها در اواخر هزارهٔ سوم، کشور ایلام تمامی فلات ایران را در بر می‌ گرفت، و از میانرودان تا دشت کویر و دشت لوت و از دریای کاسپین تا خلیج فارس گسترده بود[1]».
اما البته نفوذ فرهنگ ایلامی در آن دوره بسیار گسترده‌ تر از این مرزهای سیاسی بود و به آسیای مرکزی، افغانستان، پاکستان و سواحل جنوبی خلیج فارس می‌رسید. باید تاکید کرد که در طی سده‌ های آخر هزارهٔ سوم، سوزیانا گاهی اوقات از نظر سیاسی به امپراتوری‌های میانرودان وابسته بود که مرکز این امپراتوری‌ها ابتدا اکد و سپس اور بود؛ سوزیانا تنها برای مدت کوتاهی عضو کنفدراسیون ایلامی بود. کنفدراسیون ایلامی از چندین پادشاهی تشکیل می‌ شد: پادشاهی اوان (احتمالاً در ناحیهٔ زاگرس)، سیماشکی یا به تلفظ آشوری، شیمشکی (احتمالاً از کرمان تا دریای کاسپین) و انشان (استان امروزی فارس که به طور طبیعی از ناحیهٔ بوشهر به خلیج فارس دسترسی دارد). باید افزود که کل این تعریف از دیدگاه میانرودانی‌ هاست. برای مردم فلات ایران، یعنی اوانی‌ها و شیمشکی‌ها، ایلام بمعنی سرزمین انشان بود[2].
از سوی دیگر، بنا بروایت بیشتر تاریخ نویسان حدود سه هزارسال پیش گروهی از مردمان که آنها را آریایی خوانده اند از جنوب استپهای سیبری که بتدریج آب و هوایش از اعتدال خارج و بسوی سرد شدن می رفت به درون فلات ایران سرازیر شدند و پس از زد و خوردهای فراوان با ساکنان سرزمین جدید، سرانجام چیرگی یافته و اینجا و آنجا برای خود شهرک ها و آشیان هایی برپا کردند. بیشتر آریاییان چوپان و گله دار وکوچ نشین بودند و زندگی قبیله ای داشتند. زرتشت که در مورد زمان تولد و مبعوث شدنش به پیامبری ابهامهای زیادی وجود دارد، بنا بقولی در حدود 1100 پ ماز غرب ایران یعنی آذربایجان کنونی و بنا بروایتی هم از شرق ایران یعنی از بلخ برخاست و دینی به مردم خداشناس ایران عرضه کرد که بر پایه ثنویت یا وجود دو خدا یکی مظهر روشنی و خوبی ها بنام اهورامزدا و دیگری نماد سیاهی و تباهی بنام اهریمن بود که طبعاً این گفته ها در میان مردمی که بگونه ای طبیعی خدا شناس بودند و تنها به وجود یک خدا اعتقاد داشتند گوش شنونده نداشت و از این روی زرتشت راه کار را در رخنه در خاندان شاهی ایران آن روز یعنی لهراسب و گشتاسب یافت که زمینه مردمی ناچیزی داشتند. زیرا از همان آغاز برگزیدن لهراسب به پادشاهی از سوی کیخسرو این گزینش توسط نخبگان جامعه ایران از جمله زال زر، توهینی به ایرانیان تلقی گردید و زال و دیگر بزرگان ایران بر کیخسرو، برغم احترامی که در میان ایرانیان داشت، انتقاداتی سخت وارد ساختند. به هر حال دین زرتشت در سایه حمایت شاهان و شاهزاده ایران، یعنی اسفندیار، بتدریج گسترش پیدا کرد و متقابلاً زرتشت شاه را سایه خدا و اطاعت بی چون و چرای مردم از فرمان او را در حکم عبادت دانست که تالی فاسد آن تا به امروز دست از گریبان مردم ایران برنمی دارد.
آریاییان پس از ورد به ایران در نقاط مختلفی اسکان یافتند و پس از گذشت سده ها تشکیل قبیله های بزرگی را دادند و براثر مرور زمان در بینشان لهجه های تا حدی متفاوت پیدا شد، بگونه ای که مثلاً در توران [3] که درآغاز بخشی از ایران زمین بود، زمانی که سیاوش به آنجا می رود زبان مردم آنجا بگونه ای تغییر یافته بوده که او آن را در نمی یابد. با این وجود زبان همگی این اقوام وجه مشترک زیادی باهم داشته است بگونه ای که با قدری تسامح می توان به آن نام زبان ایرانی را داد.
ایرانیان سرزمین خود را ایریوشی یا ایریودئینگهو، یعنی مساکن آریاییان، می خواندند و بعدها که دارای شاه و دولتی پادشاهی شدند، میهنشان را ایریانو خشثر [4] یعنی پادشاهی ایرانیان خواندند.
اولین دولتی که در ایران تشکیل شد دولت ایلام بود، هرچند که گروهی از تاریخ نویسان و باستان شناسان در آریایی بودن ایلامیان که اجداد لرهای کنونی بوده باشند ابراز تردید جدی کرده اند که امری است صحیح؛ ایلامیان عمدتاً از مردمانی هستند که قبل از کوچ آریاییها به ایران در نجد ایران سکونت داشتند.
در کتیبه های بابلی ایلام را (آلامتو) یا (آلام) خوانده اند که به قولی به معنای کوهستان یا کشور طلوع خورشید است. امروزه در نتیجه کشفیات و بررسی های باستان شناسیی که در شوش، دهلران، موسیان، دره شهر، هلیلان و دیگر مناطق به عمل آمد بخشی از چهره حقیقی تاریخ این منطقه کهن نمودار گشته است و بر حسب پژوهشهای باستان شناسانی چون خانم ژان دیو لا فوآ، دِ مُرگان و پروفسور فرانک، باستان شناسان فرانسوی، که کار خود در ایران را از سالهای دهه 1890 برای گمانه زنی و حفاری باستان شناسی شروع کردند، می توان گفت که سابقه حضور ایلامیان در منطقه ای که امروز از جنوب همدان آغاز و به خوزستان ختم می شود به بیش از هشت هزار سال می رسد.
بنا بر اسناد تاریخی فراوان، دولت ایلام حدود سال 2700 پ م بوجود آمده و تا سال 640 پ م به حیات سیاسی و اجتماعی خود ادامه داده است. از شهرهای مهم آن کشور می توان به شوش پایتخت اصلی آن و ماداکتو که در محل کنونی دره شهر واقع بوده و پایتخت تابستانی آن بشمار می رفته، اشاره نمود. نام شمال این منطقه در جایی که امروز استان ایلام واقع است، در زمان باستان اریوجان بوده است و در محل کنونی شهر ایلام در قدیم شهری به نام ردین قرار داشته است. ویرانه های شهر باستانی ماداکتو در دره‌شهر، آتشکده چهار تاقی دره‌شهر هنوز هم نمایان هستند. وجود آثار باستانی مکشوفه بسیاری در منطقه تحت قلمرو آنان، از جمله آنچه در غارهای کوههای بختیاری و دیگر نقاط، بویژه در حفاریهای بدست آمده در شوش، نشان می دهد که این منطقه در آن زمان آباد و از موقعیت مهمی در منطقه میانرودان برخوردار است.
ایلامیان که در متون تاریخی از آنها با نام “هلتاماتیها” هم یاد شده، از گروه نژادی به نام “آسیانیک” بودند که نسب اینان امروز نیز کاملا شناخته شده نیست. مطالعات باستان شناسی گیرشمن و سایر دانشمندان بر روی زبان، فرهنگ و تاریخ این قوم این یقین را ایجاد کرده که این قوم به هیچ یک از دسته های شناخته شده آریایی تعلق نداشته اند. خاستگاه این مردم در ابتدا نواحی آسیای مرکزی بوده است و باستان شناسان شواهد بسیاری از تشابه اینان با ساکنان منطقه “آنو” در آسیای مرکزی بدست آورده اند؛ زبانی که این مردم بدان تکلم می کرده اند خصوصیت مشترک کمی با دیگر زبانهای مردم باستانی ایران را داشته است.
هنگامی که ایلامی‌ها با مردم سوزیانا متحد شدند و در سال 2004 پ م به امپراتوری سوم اور پایان دادند، آنها سوزیانا را به ایلام ضمیمه کردند؛ سپس نهمین شاه سیماشکی در سوزیانا، دودمان دودمان اپرتی یا سوکالماه‌ها را تشکیل داد. بنابراین، این سلسله ریشه در فلات ایران داشت. مشخص کردن مرزهای شرقی پادشاهی اپارتی مشکل است، اما با کم‌شدن قدرت آنها در سدهٔ 18پ م احتمالاً نفوذ ایشان در شرق هم کاهش یافت. دربارهٔ «پادشاهان انشان و شوش» که در دوران ایلامی میانه (1500 تا 1100 پ م) حکومت می‌کردند، بنا به مدارک موجود، می‌دانیم که حداقل بر استان‌های امروزی خوزستان، فارس و بوشهر اعمال سلطه داشتند. در هزارهٔ اول، گسترش اقوامی که به زبان‌ها و لهجه‌ های هند و ایرانی سخن می‌ گفتند به داخل فلات ایران، باعث شد که ایلامی‌ها قلمروهای امپراتوری خود را یکی پس از دیگری از دست بدهند و در سوزیانا پناه بگیرند؛ از این پس بود که مرزهای ایلام به سوزیانا محدود گردید. در سالنامه‌ های آشوربانیپال، کتیبه‌ های هخامنشی و کتاب تورات به همین سرزمین کوچک اشاره شده ‌است [5]. با وجود پیشرفت‌های جدید، شناخت ما از تاریخ ایلام همچنان بسیار ناقص است. بدلیل اندک بودن منابع بومی، بازسازی تاریخ ایلام عمدتاً باید بر مبنای متون میانرودان صورت بگیرد. تاکنون بزرگ‌ترین قسمت متون ایلامی در حفاری‌های شوش بدست ‌آمده، شهری که از بدو پیدایش در حدود سال 4000 پ م ، گاه زیر سلطهٔ قدرت ایلام و گاه زیر سلطهٔ دیگر دولت های میانرودان بوده‌ است.
در حفاری‌های قدیمی‌ترین سطوح محوطهٔ شوش، سفال‌های قابل توجهی بدست‌آمده که مشابه آنها در میانرودان یافت نمی‌شود. در حالی که در دورهٔ بعدی (سطوح 22 تا 17 در کاوش‌هایی که «لو برون» انجام ‌داده است) مواد باستان‌شناسی بدست‌آمده با مواد میانرودان در دورهٔ اوروک شباهت دارد. از حدود 3200 پ م، می‌توان تأثیر فلات ایران را در شوش مشاهده کرد؛ زیرا نمونه‌ های مشابه الواح عددی [شاهان بابلی] و سپس الواح ایلامی ابتدایی که در شوش پیدا شده، در تعداد کمتر در نواحی مختلف فلات ایران تا نقاط دوردستی چون شهر سوخته در سیستان به دست آمده ‌است.
خط ایلامی ابتدایی که تمامی تلاش‌ها برای کشف رمز آن ناکام مانده ‌است، تا حدود 2700 استفاده می‌شد اما در دورهٔ کمتر شناخته ‌شدهٔ بعدی، یعنی بین پایان دورهٔ نیا-ایلامی و تأسیس سلسله اوان، ایلام به تدریج از گمنامی در آمد. نخستین بار که نام پادشاهی ایلام را می‌بینیم در کتیبه‌ای از انمبرگسی شاه کیش است که در حدود 2650 پ م حکومت می‌ کرد. اما تنها از آغاز دورهٔ اکدی است که نام ایلام در منابع مکتوب دیده می‌شود [6].
درهزاره اول پیش از میلاد، پس از آنکه کوچ نشینان آریایی تازه وارد در کنار شهرهای تحت اداره ایلامیان ساکن شده بودند، در جنگ با آشوریها به دولت ایلام کمک کردند، ایلامیان آنها را در شهرهای خویش راه دادند و به تدریج قوم واحدی را تشکیل دادند که بعدها مبانی ریشۀ تمدن ایرانی را پدید آورد. در سایه این آمیختگی، درطول سده ها قدرتی تازه بوجود آمد و سرانجام یکی از خانواده های بزرگ آنان که در ناحیه ای موسوم به پارسیماش، ناحیه ای میان شوش و شوشتر کنونی، ساکن بود، بردیگران حکمروایی پیدا کرده و امپراتوری بزرگ انشان و یا انزان را بنیان گذاشت.
در کنار این تحولات، دولت ایلام در جنگهای طولانیی که با همسایگان خود داشت سرانجام در جنگی سرنوشت ساز از آشوربانیپال بسختی شکست خورد و تقریباً از میان رفت.
تاریخ ایلام معمولاً به سه دوره با گسترهٔ بیش از دو هزار سال تقسیم می‌شود. دورهٔ پیش از نخستین دورهٔ تاریخ ایلام، به نیا-ایلامی مشهور است.

پانویس:
-Vallat, The history of Elam.
2 -Ibid.
3- در مورد خاستگاه اولیه آریاییها شجاع الدین شفا در جلد اوّل کتاب “جهان ایران شناسی” خود آورده است که:
“محل قوم ایرانی نژاد تورانی دراوستا حوالی کنگ هه، Kang ha، (کنگ دژ) ذکر شده است که محققین شوروی آن را در حدود خوارزم دانسته اند. و “مارکوارت” خاورشناس نامی آلمانی آن را با کهنگ، Khang (نام چینی سمرقند) مربوط دانسته و کنگ دژ را محلی می داند که بعدها شهر بخارا در آنجا بنا گردید. درباره ارتباط فرهنگی این قبایل ایرانی نژاد آسیای میانه با تاریخ و فرهنگ ایران در دوران بسیار کهن تاکنون تحقیقات فراوانی شده است. (ر. ک. شفا: 637 و 638)
4 – این نام بعدها ائران شتر و ایران شهر شده که ایران کوتاه شده همین نام است.
5 -Vallat, The history of Elam.
6 – Ibid.

ایران تاریخ دولت ایلام دولت ماد دولت هخامنشیان