کالا 001138

احمد شه وری. ایرانیان بر روی دریاها. 179 صفحه.  شابک:978-1482505887

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 2 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 50

خلیج فارس بستر اصلی دریانوردی ایرانیان

اگرچه فلات ایران به محدودۀ جغرافیایی وسیعی اطلاق می گردد که ازشمال غربی به دریای سیاه و دریای مدیترانه و از سمت مشرق به رود سند  و از شمال به فرا رودن محدود می گردد ولی باید دانست که در این پهنۀ جغرافیایی وسیع کمتر زمانی تمام آن در زیر سلطه و فرمان ایرانیان بوده است. حتی در تاریخ اساطیری ما از جمله همسایگان توران و روم و دشت نیزه داران، سرزمین تازیان، هستیم. از این روی در جایی که سخن از تاریخ مکتوب می رود باید به ادله و شواهد مبین واقعیات تاریخی توجه داشت؛ این شواحد حاکی است که پهنۀ اصلی دریانوردی ایرانیان در آغاز خلیج فارس بوده است و از این روی  بحث را با شناخت خلیج فارس بعنوان بستر اصلی دریانوردان ایرانی آغاز می کنیم. 

اول- زمینۀ جغرافیایی آب و هوایی خلیج فارس[1]

موقعیت جغرافیایی جنوبی ترین نقطۀ خلیج فارس بر حسب فاصله از خط استوا حدود 26 درجه و 30 دقیقه عرض شمال می باشد. بنابراین خلیج فارس تماماً در منطقۀ معتدلِ شمالی زمین قرار دارد. فاصله بین جنوبی ترین نقطۀ آن تا مدار رأس السرطان، که حد فاصل منطقۀ استوایی و معتدل زمین است، بیش از 3 درجه نیست و حتی شمال نقطۀ خلیج فارس کمتر از 7 درجه با مدار رأس السرطان فاصله دارد پس به این ترتیب تمام خلیج فارس در طوقۀ بسیار گرم و جنوبی منطقه معتدل شمالی است، که از نظر عرض جغرافیایی شبیه به مصر، لیبی و نواحی شمال صحرای آفریقا است[2].

وضع ناهمواری در نوار ساحلی به فاصله 200 کیلومتر از ساحل چنین است که بدنۀ پله مانندِ فلات ایران در برخی مناطق از ساحل آغاز می شود و در برخی نواحی داخلی تا 3000 متر ارتفاع می یابد. عمقِ خلیج نیز از سمت شمال به جنوب کاسته می شود. از این رو کار کشتیرانی در بنادر ایران آسانتر، مساعدتر و کم خطر تر (خطر برخورد کشتی با سنگهای ساحلی) از بنادر ساحل جنوبی خلیج فارس است[3].

در سمت شمال غربی خلیج فارس (استان خوزستان) معادن نفت وجود دارد که در گذشته به صورت تراوش قیر طبیعی مورد استفادۀ مردم و کشتی سازان آن نواحی بود. امّا در این نواحی درختان جنگلی تنومندی که به کار ساخت کشتی های بزرگ بیاید، در حد قابل اعتنایی وجود نداشت. موقعیت جغرافیایی خلیج فارس، وضع ناهمواریهای آن و واقع شدن در کنارِ بیابان شبه جزیرۀ عرب، موجب پیدایش وتثبیت آب و هوای خاصی در منطقۀ خلیج فارس شده است که از میان اجزای متنوع آن، از جهت ارتباط به بحث این مقاله، به بادهای این منطقه اشاره می‌شود.

خلیج فارس از نواحی بسیار گرم دنیا است که بی شک در میان نواحی هم عرض خود از حیث گرما نظیر ندارد. متوسط دمای سالیانۀ آنجا از 24 تا 28 درجه سانتیگراد متغیر است. و حداکثر گرمای آن به حدود 53 درجه می‌رسد. گرمترین ماههای سال تیر و مرداد و خنک ترین ماهها در آنجا دی و بهمن است. در خلیج فارس تحت تأثیر هسته های هوای کم فشار دریای مدیترانه که پس از عبور از صحرای سوریه و عراق به ایران می رسند، در ماههای آبان تا فروردین بطور متوسط هر 5 روز یک بار باد می آید (بادهای شمال غربی و جنوب غربی). در ماههای گرمِ سال نیز طوفانهای موسمی هندوستان از جهت جنوب شرقی رسیده وهوای خلیج فارس را تحت تأثیر قرار می دهند ولی اثر آنها به هیچ وجه به پای طوفانهای غربی مدیترانه ای نمی‌رسد. بطور کلی بادها دو گونه اند: یکی بادهای محلی، و دیگری بادهای منظم و فصلی. مهمترین بادهای محلی خلیج فارس عبارتند از: باد شمال که از اواسط خرداد تا اواخر تیر با نظم و شدت بسیاری از سمت سوریه و عراق می وزد و برای سفرهای کوتاه دریایی مناسب است. باد شنی (باد شمال شرقی)، که در ناحیه هرمز می وزد و معمولاً باران آور است. و باد شرجی (باد جنوب شرقی) که زمستانها به سمت مدیترانه می وزد و در تابستان رطوبت دریا را به سواحل شمال می آورد و بنابراین نامطلوب است. اما بادهای منظم و فصلی، که معمولاً شدید نیستند، در زمستان که هوای مجاور آبهای گرم خلیج فارس از هوای مجاور فلاتهای عربستان و ایران گرمتر است، از شمال و جنوب به طرف داخل خلیج و از آنجا از سمت شمال غربی به جنوب شرقی به موازات ساحل می وزند. اما همین که هسته های کم فشار مدیترانه ای به خلیج فارس برسد، نظم بادها به هم می خورد و از سمت جنوب شرقی، شمال غربی یا جنوب غربی به سمت مدیترانه می وزند»[4]. بنابراین احتمال می رود که دریانوردان سواحل، مثلاً فنیقی ها در فصل زمستان به راحتی می توانسته اند از شمال خلیج فارس به سمت بحرین و عمان و هندوستان مسافرت کنند و شاید این یکی از دلایل رونق دریانوردی در این مناطق بوده است.

دوم-  زمینۀ تاریخی واقتصادی دریانوردی در خلیج فارس

با توجه به تعریف جهانی بودن بر امپراتوری هخامنشی بر طبق برخی نظریه ها، سه شاخۀ نژاد انسان باستانی در کرانه های خلیج فارس می زیسته اند، که عبارتنداز: دراویدیها[5] در کرانه های مکران و بلوچستان، سامی های شبه جزیره عربستان که حامی های سیاه و بومی[6] را در درون خود حل کردند. و ایلامیان در جنوب غربی ایران. برخی منابع از سکونت اقوام سومری، فنیقی و بابلی نیز در مجاورت خلیج فارس یاد کرده اند»[7].سامی ها نیز اقوامی بودند که شاخه هایی از آنها بعدها در شبه جزیرۀ عربی به نام آرامی، در مشرق به نام بابلی و آشوری، در جنوب به غرب و در مغربِ شبه جزیره (یعنی در سواحل مدیترانه) به نام فنیقی و یهودی مشهور شدند. همگی این اقوام در سرزمینهایی که امروزه شامل عراق، اردن، سوریه، لبنان، فلسطین، ‌شبه جزیره عربی و یمن است و هلال اخضر نامیده می شد می‌زیستند[8].

چنانکه در گزارش پنجاه سال باستان شناسی فرانسه در ایران آمده است برخی از این اقوام سامی، از جمله سومریان، قبل از استقرار دولت ایلام در اطراف شوش می زیسته اند و با استیلای ایلامیان بر آنجا سامیان به خدمتِ آنان در آمدند.از سوی دیگر متون سومری و اکدی کما بیش منسوب به این دوره، ‌به حیات تجارت دریایی در خلیج فارس در اوایل هزارۀ سوم پ م اشاره دارد. تا آنجا که مردمِ بین النهرین از این طریق مس، چوب، عاج و سنگهای قیمتی و حتی پیاز مورد نیاز خود را وارد می کرده اند. لیست نامهای شاهان افسانه ای، نیمه افسانه ای و تاریخی سومر، حملۀ آنان را به ایلام یادآور می شود. اکدی ها هم در قرن 23 پ م مدتی را بر ایلام حکمرانی نمودند[9].

پانویس:

1- این بند از سایت زیر برگرفته شده است:

http://www.sarzaminparsian.net/thread3355.html

2- محمد حسن گنجی «آب و هوای خلیج فارس، 32 مقالۀ جغرافیایی»، تهران، مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب، 1353، ص 193و همان، ص 193. و اقبال یغمایی، خلیج فارس، تهران: اداره کل نگارش وزارت فرهنگ و هنر، بی تا، ص 5. خلیج فارس در حدود 30 میلیون سال پیش بسیار پهناورتر از امروز بوده و بیشتر جلگه های برازجان، بهبهان و خوزستان را تا کوههای زاگرس می پوشانده است. این مناطق تا اواخر دورۀ سوم زمین‌شناسی در زیر آب بوده اند و رودهای دجله و فرات جداجدا به آن دریا ریخته‌اند یغمایی، خلیج فارس، ص 2 چنانکه در طبقۀ 17-bz در کاوشهای شوش استخوان و نوک یک اره ماهی، که معمولا در اعماق آب زندگی می کند، یافت شده است.بنگرید به تصویر استخوان اره ماهی در:

Mission archeologipue francaise a Suse ((Fouilie Stratigraphique de L’acropole)), Bastan chenassi Va Honar- e Iran, No. 11-12 (October 1974) P.B.

 ومحمد حسن گنجی «آب و هوای خلیج فارس» 32 مقالۀ جغرافیایی، صص 203-197.

3- دکتر پیروز مجتهد زاده، «نگاهی به جغرافیای تاریخی خلیج فارس (ایرانیان در خلیج فارس)»، اطلاعات سیاسی اقتصادی، سال هشتم، شمارۀ 80-79 (فروردین 1373)، ص 4. و ایرج افشار سیستانی، جغرافیای تاریخی دریای پارس، تهران : حوزۀ هنری سازمان تبلیغات اسلامی، 1376، ص 290.  گرچه برخی تحقیقات جدید سابقۀ دریانوردی ماهیگیری در دریای سرخ، دریای مدیترانه و خلیج فارس را به 7000 پ م یعنی زمانی پیش از بنا شدن اهرام مصر، منتسب می کنند. اما به منبع خاصی اشاره نمی نمایند.

Com / Htdocs/ Clippi./ 010630 XXX SO03. htm (PersianGolf and Iranian Ships in the Course of History).

4- محمد سعیدی «خلیج فارس در روزگار باستان». مجموعه مقالات خلیج فارس، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی، 1369، ص290.

5 Dravidians

6 Eur- Negrito

7- زهرا جعفر محمدی و نیکل شوالیه، پژوهشهای باستان شناسی فرانسه در ایران، تهران: میراث فرهنگی کشور با شرکت موزۀ ملی ایران، انجمن ایران‌شناسی فرانسه در ایران و موزۀ لولور، 1380، ص 53 و 65. وملکزاده بیانی، تاریخ مهر در ایران از هزارۀ چهارم تا هزارۀ اول، ج1، چاپ دوم، تهران: یزدان، 1375، صص 7-45 و 50.

8- آندریو ویلیامسون «تجارت در خلیج فارس در دورۀ ساسانیان و دو قرن اول هجری». مترجم ناشناس باستان شناسی و هنر ایران، شمارۀ‌ نهم و دهم (زمستان 1351)، ص 142. و عباس علیزاده «تحولات جنوب باختری ایران از پیش از تاریخ تا اسلام ». اثر، شمارۀ 21 (تابستان 1371)، ص 21. وا.م. دیاکونوف، تاریخ ماد، ترجمۀ کریم کشاورز، چاپ چهارم، تهران: علمی و فرهنگی، 1377، ص 100.

9- هرودت، تواریخ، کتاب هفتم (پولومینا)، ترجمه و حواشی ع. وحید مازندرانی، تهران: فرهنگستان ادب و هنر، 1356، ص 381. برخی محققان معتقدند که فنیقی ها در اصل از حبشیان آفریقا می باشند که به سواحل خلیج فارس آمده و مدتی بعد به سواحل مدیترانه کوچ کرده اند. نک: س.ب. مایلز، الخلیج بلدانه و قبائله، ترجمه محمد امین عبدالله، الطبعه الرابعه، عمان: وزاره التراث القومی و الثقافه، صص 9 308..

Book 57

احمد شه وری. منبع شناسی تاریخ ایران «از آغاز تا پایان قاجاریه». 1397. 272 صفحه.

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 1 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 49

تاریخ هفتاد سال اخیرایران ازجنبه های مختلف ومتعددی با تاریخ حتی صد سال قبل ازآن نیزمتفاوت است واین تفاوت عمدتاً ناشی ازیک عامل متمایز وبرجسته از دیگر عوامل مؤثردرجریانهای سیاسی دوره قبل ازآن است؛ عامل حضورخارجی در صحنه سیاست داخلی وخارجی ایران، از آغازاشغال تجاوزکارانه ایران توسط قوای شوروی، انگلیس وآمریکا در شهریور1320.

           لذا جا دارد که برگ برگ وفصل فصل این تاریخ بدقت مطالعه وبررسی گردد تا شاید از تجربیات مکتسب دراین 70 سال آنچه را باید بدانیم، یباموزیم؛ با مهره های رنگارنگ استعمار قدیم وجدید، بطوراصولی وبدورازغرض ورزی آشنا شویم وببینیم که این مهره ها چگونه درمقاطع حساسی ازتاریخ این ملّت واین کشور به نفع خارجی وبه ضرر منافع ملّی کشورخود حرکت کرده اند؛ نقاط ضعف استراتژیک کشورمان را بشناسیم ودریابیم که استعمار چگونه ازاین ضعفها به ضررمنافع ملّی ایرانیان وبه سود خود بهره کشی کرده است؛ خادمین وخائنین به میهن را بدرستی وبدور از خصوصیات ویژه فردی ودیگر ملاحظات قومی و یا فکری تشخیص دهیم و نقاب از چهرۀ خائنین برگیریم وگرد مهجوریت ازروی خادمین بزداییم وپس از آن هرکه را خادم یافتیم مستمراً تکریم و تعظیم کنیم وهرکسی را خائن به منافع ملّی تشخیص دادیم مدام مذمت کنیم که رازتوفیق یک ملّت درارج نهادن مقام خادمین وازاین راه تشویق همگان به خدمت صادقانه فارغ ازحب جاه وکسب مال، وخوار ساختن وپست شمردن خائنین به منافع ملّی و ارزشهای صادق مذهبی، میهنی وقومی است.

           آثارحضورخارجی درصحنه سیاست داخلی و خارجی ایران را مجدداً مرورنماییم وبگونه ای صحیح این آثار را محک زنیم تا دریابیم این آثارچه بوده اند، آیا آنقدر نحس وشوم بودند که چنانچه کسانی که اول بار منادی و طرفدارِاین نوع حضور ها گردیدند به کسری ازآن واقف می بودند، با همه لجاجتی که با منافع راستین این ملک و ملّت داشتند، باز در تحقق خواسته ها وتمنیات خود آنقدرمصمم وجدی می بودند که بودند؟

           آثارحضورخارجیان در ایران محدود به عرصه های سیاسی واقتصادی و یا سیاسی واقتصادی وفرهنگی نبود، بلکه همه جنبه های ذهنی وفکری مردم ومآلا تمام فعالیتهای مادی و معنوی آنان را دربرگرفت. ضمن این که باید گفته شود که نه حضورخارجیان فی نفسه درجایی می تواند مضر وتباه کننده باشد ونه ابتلا به همکاری وهمیاری آنان، می تواند بالذاته ناپسند ومذموم باشد، بلکه برعکس درمناسبات خارجی و روابط بین المللی، اصل در برقراری وحفظ روابط است وهیچ کشوری نمی تواند فارغ از داشتن چنین روابطی به حیات خویش، با توجه به پیشرفت دانش فنی وتخصصی شدن امور اقتصادی ادامه دهد، منتهی داشتن مناسبات خارجی با یک کشور ویا گروهی از کشورها و قرارگرفتن دریک بلوک بندی سیاسی زمانی واجد آثارسازنده وغیرمخرب ویا حداقل دارای آثارسوء کمتری است، که این مناسبات وروابط مبتنی باشد بریک تحلیل دقیق کارشناسی و یک آگاهی متعارف عمومی، ونه آنکه شالوده آن از اغراض شخصی ونیات سوء، چه درقالب لطمه زدن به منافع بالنسبه به مصلحت یک کشورخارجی وچه در چارچوب تحکیم مواضع نابحق یک دولت بظاهرصالح، نشأت گرفته باشد.

           درگستره مناسبات و روابط خارجی وبین المللی، هر دولت وملّتی بایستی تأمین منافع حقیقی ملّی ِبلند مدت خود را سرلوح اهداف خویش قراردهد، نه آنکه بر پایه مقتضیات آنی وکوتاه مدت، خود را اسیر اهدافی موهوم سازد. زیرا بواقع در پهنه سیاست خارجی ودرعرصه یک رقابت بی رحمانه وخشن ِبین المللی، کشورو ملّتی بطورنسبی موفق می گردد که ازآثارسوء سلطه ویا درحد کمرنگتری رقابت قدرتهای خارجی درامان باشد، که ضمن آشنایی کامل به قدرت خود وترکیب آن، ازقدرت یک شریک خارجی ونیات اصلی او آگاه ومطلع باشد.

           مردم ایران دردوره اشغال تجاوزکارانه کشورمان توسط نیروهای خارجی، در جنگ جهانی دوم که برای ما بیش ازچهارسال طول کشید، متاسفانه بخوبی با معنای دقیق استعمار سیاسی و اقتصادی، آشنا نشدند، هرچند که ایران بواقع خیلی قبل ازآن اسیر سیاستهای استعماری رنگارنگ همسایگانش، انگلیس وروسیه تزاری، بود ودولتهایی که پس از بواقع شهادت میرزا تقی خان امیرکبیر در ایران روی کار آمدند، غالباً درهیچ زمینه ای، جز تشدید جّو فشار وخفقان برملّت خود، آزادی عمل نداشتند. امّا چهار سال اشغال ایران توسط نیروهای اشغالگر انگلیس وشوروی وآمریکا و رنجها ومحرومیتهایی که مردم درطول سالهای تلخ اشغال متحمل شدند، می بایستی ما را بخوبی با ماهیت سلطه یک قدرت خارجی، اگرچه لزوماً نیروهای نظامی اش در خاک ما نباشند، بلکه بکمک ایادی کاملا سرسپرده آنها، بی وبا مستشاران نظامی واقتصادی شان، برسرنوشت مملکت حاکم شوند، آشنا کرده باشد.

            امّا چنین نشد ودر جّو ساخته وپرداخته استعمار، آن چنان هیاهویی توسط سیاست بازان حرفه ای ودغل راه افتاد که مردم گیج شدند وهر لحظه خود را به دامن شخص، حزب و گروهی انداختند تا شاید خیر وبرکت بینند، امّا تردیدی نبود که چون این پناهجویی از آگاهی وهشیاری بی بهره بود، سودی عاید توده مردم نمی کرد ودرنتیجه هر شخص، هرحزب وهرگروهی چند روزی زمام امور را دردست گرفت ودرهمان چند روز هر آنچه می خواست ومی توانست انجام داد و رفت و درنهایت در فردای 28 امرداد 1332، مردم درحالی که از این بازی وقایع بهتشان زده بود، درفضایی آکنده از بی تصمیمی، تسلیم حوادث رها شدند. جو وفضایی که از آن استعمار فرصتی طلایی برای محکم کردن پایه های خود یافت ونخست وزیر کودتا درمجلسی خود ساخته، ازروی بی تدبیری مردم را آن چنان بی هوش وگوش تصورکرد، که دردفاع از قرارداد مفتضح کنسرسیوم گفت که سرشان، (یعنی سرآمریکا و انگلیس و فرانسه و… ) کلاه گذاشتیم وبا آنها قراردادی برای بردن نفت، که درچند سال آینده دیگر بازاری نخواهد داشت، بستیم وآنها ناچارند درمدت قرارداد نفت ما را بخرند وپولش را به مابدهند! و احتمالاً در دلش هم گفته بود خدا بدهد برکت!

در سایه این بی تدبیری ازسال 1333 که شیر نفت مجدداً بدون حساب به روی نفتکشهای اروپایی وآمریکایی بازشد تا سال 1351، برای هربشکه از25000 میلیون بشکه نفتی – که حساب آن را پس دادند – از ایران بردند بطورمتوسط یک دلار وهشتاد سنت پرداختند، حال آنکه درهمان زمان هزینه استخراج یک بشکه نفت درآمریکا درهمان حد ودر انگلیس و نروژ بمراتب بیش از اینها بود و این قبیل کشورها تنها زمانی توانستند دست به استخراج نفت منابع فلات قاره خود بزنند که قیمتهای نفت در بازار چند برابر آن نرخ شد. بعلاوه آنچه را هم دادند در رقابتی که بلافاصله پس از دستیابی شوروی به بمب اتمی، بین آمریکا وشوروی به عنوان دوقدرت فائقه زمان بوجود آمد وآثارخود را درهمه جا، منجمله ایران نشان داد، صرف تقویت توان نظامی ویا بهتربگوییم نظامیان شد. البته زمامداران وقت تا مدتها آنقدر شهامت نداشتند که بگویند خود را علیه تجاوز احتمالی شوروی تقویت وتجهیزمی نمایند، ونوک حمله را به سوی دیگران گرفتند وبا دامن زدن به اختلافاتی که از طریق دیپلماتیک براحتی قابل حل بودند، موجب شدند همانهایی که چندین وچند سال از آنها به عنوان دشمنان بالقوه ایران نام برده می شد، به دشمنان بالفعل ما تبدیل شوند و وقتی تصورکردند که برای ضربه زدن به ایران وایرانی آماده اند، ناجوانمردانه خاک ما را مورد تعرض قراردهند. هرچند که به یمن حمیّت، پایمردی واستقامت مردم، از کوچک وبزرگ، آبروی خود بردند ضمن این که مسائل اقتصادی واجتماعی بی شماری، هم برای ما وهم برای مردم خود آفریدند.

Book 56

احمد شه وری. گاهشمار تاریخ ایران از 15 شهریور 1310 تا 29 اسفند 1359. 1389. 1847 صفحه.

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 18 دلار و 40 سنت امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

گاهشمار 4

تاریخ هفتاد سال اخیرایران ازجنبه های مختلف ومتعددی با تاریخ حتی صد سال قبل ازآن نیزمتفاوت است واین تفاوت عمدتاً ناشی ازیک عامل متمایز وبرجسته از دیگر عوامل مؤثردرجریانهای سیاسی دوره قبل ازآن است؛ عامل حضورخارجی در صحنه سیاست داخلی وخارجی ایران، از آغازاشغال تجاوزکارانه ایران توسط قوای شوروی، انگلیس وآمریکا در شهریور1320.

           لذا جا دارد که برگ برگ وفصل فصل این تاریخ بدقت مطالعه وبررسی گردد تا شاید از تجربیات مکتسب دراین 70 سال آنچه را باید بدانیم، یباموزیم؛ با مهره های رنگارنگ استعمار قدیم وجدید، بطوراصولی وبدورازغرض ورزی آشنا شویم وببینیم که این مهره ها چگونه درمقاطع حساسی ازتاریخ این ملّت واین کشور به نفع خارجی وبه ضرر منافع ملّی کشورخود حرکت کرده اند؛ نقاط ضعف استراتژیک کشورمان را بشناسیم ودریابیم که استعمار چگونه ازاین ضعفها به ضررمنافع ملّی ایرانیان وبه سود خود بهره کشی کرده است؛ خادمین وخائنین به میهن را بدرستی وبدور از خصوصیات ویژه فردی ودیگر ملاحظات قومی و یا فکری تشخیص دهیم و نقاب از چهرۀ خائنین برگیریم وگرد مهجوریت ازروی خادمین بزداییم وپس از آن هرکه را خادم یافتیم مستمراً تکریم و تعظیم کنیم وهرکسی را خائن به منافع ملّی تشخیص دادیم مدام مذمت کنیم که رازتوفیق یک ملّت درارج نهادن مقام خادمین وازاین راه تشویق همگان به خدمت صادقانه فارغ ازحب جاه وکسب مال، وخوار ساختن وپست شمردن خائنین به منافع ملّی و ارزشهای صادق مذهبی، میهنی وقومی است.

           آثارحضورخارجی درصحنه سیاست داخلی و خارجی ایران را مجدداً مرورنماییم وبگونه ای صحیح این آثار را محک زنیم تا دریابیم این آثارچه بوده اند، آیا آنقدر نحس وشوم بودند که چنانچه کسانی که اول بار منادی و طرفدارِاین نوع حضور ها گردیدند به کسری ازآن واقف می بودند، با همه لجاجتی که با منافع راستین این ملک و ملّت داشتند، باز در تحقق خواسته ها وتمنیات خود آنقدرمصمم وجدی می بودند که بودند؟

           آثارحضورخارجیان در ایران محدود به عرصه های سیاسی واقتصادی و یا سیاسی واقتصادی وفرهنگی نبود، بلکه همه جنبه های ذهنی وفکری مردم ومآلا تمام فعالیتهای مادی و معنوی آنان را دربرگرفت. ضمن این که باید گفته شود که نه حضورخارجیان فی نفسه درجایی می تواند مضر وتباه کننده باشد ونه ابتلا به همکاری وهمیاری آنان، می تواند بالذاته ناپسند ومذموم باشد، بلکه برعکس درمناسبات خارجی و روابط بین المللی، اصل در برقراری وحفظ روابط است وهیچ کشوری نمی تواند فارغ از داشتن چنین روابطی به حیات خویش، با توجه به پیشرفت دانش فنی وتخصصی شدن امور اقتصادی ادامه دهد، منتهی داشتن مناسبات خارجی با یک کشور ویا گروهی از کشورها و قرارگرفتن دریک بلوک بندی سیاسی زمانی واجد آثارسازنده وغیرمخرب ویا حداقل دارای آثارسوء کمتری است، که این مناسبات وروابط مبتنی باشد بریک تحلیل دقیق کارشناسی و یک آگاهی متعارف عمومی، ونه آنکه شالوده آن از اغراض شخصی ونیات سوء، چه درقالب لطمه زدن به منافع بالنسبه به مصلحت یک کشورخارجی وچه در چارچوب تحکیم مواضع نابحق یک دولت بظاهرصالح، نشأت گرفته باشد.

           درگستره مناسبات و روابط خارجی وبین المللی، هر دولت وملّتی بایستی تأمین منافع حقیقی ملّی ِبلند مدت خود را سرلوح اهداف خویش قراردهد، نه آنکه بر پایه مقتضیات آنی وکوتاه مدت، خود را اسیر اهدافی موهوم سازد. زیرا بواقع در پهنه سیاست خارجی ودرعرصه یک رقابت بی رحمانه وخشن ِبین المللی، کشورو ملّتی بطورنسبی موفق می گردد که ازآثارسوء سلطه ویا درحد کمرنگتری رقابت قدرتهای خارجی درامان باشد، که ضمن آشنایی کامل به قدرت خود وترکیب آن، ازقدرت یک شریک خارجی ونیات اصلی او آگاه ومطلع باشد.

           مردم ایران دردوره اشغال تجاوزکارانه کشورمان توسط نیروهای خارجی، در جنگ جهانی دوم که برای ما بیش ازچهارسال طول کشید، متاسفانه بخوبی با معنای دقیق استعمار سیاسی و اقتصادی، آشنا نشدند، هرچند که ایران بواقع خیلی قبل ازآن اسیر سیاستهای استعماری رنگارنگ همسایگانش، انگلیس وروسیه تزاری، بود ودولتهایی که پس از بواقع شهادت میرزا تقی خان امیرکبیر در ایران روی کار آمدند، غالباً درهیچ زمینه ای، جز تشدید جّو فشار وخفقان برملّت خود، آزادی عمل نداشتند. امّا چهار سال اشغال ایران توسط نیروهای اشغالگر انگلیس وشوروی وآمریکا و رنجها ومحرومیتهایی که مردم درطول سالهای تلخ اشغال متحمل شدند، می بایستی ما را بخوبی با ماهیت سلطه یک قدرت خارجی، اگرچه لزوماً نیروهای نظامی اش در خاک ما نباشند، بلکه بکمک ایادی کاملا سرسپرده آنها، بی وبا مستشاران نظامی واقتصادی شان، برسرنوشت مملکت حاکم شوند، آشنا کرده باشد.

            امّا چنین نشد ودر جّو ساخته وپرداخته استعمار، آن چنان هیاهویی توسط سیاست بازان حرفه ای ودغل راه افتاد که مردم گیج شدند وهر لحظه خود را به دامن شخص، حزب و گروهی انداختند تا شاید خیر وبرکت بینند، امّا تردیدی نبود که چون این پناهجویی از آگاهی وهشیاری بی بهره بود، سودی عاید توده مردم نمی کرد ودرنتیجه هر شخص، هرحزب وهرگروهی چند روزی زمام امور را دردست گرفت ودرهمان چند روز هر آنچه می خواست ومی توانست انجام داد و رفت و درنهایت در فردای 28 امرداد 1332، مردم درحالی که از این بازی وقایع بهتشان زده بود، درفضایی آکنده از بی تصمیمی، تسلیم حوادث رها شدند. جو وفضایی که از آن استعمار فرصتی طلایی برای محکم کردن پایه های خود یافت ونخست وزیر کودتا درمجلسی خود ساخته، ازروی بی تدبیری مردم را آن چنان بی هوش وگوش تصورکرد، که دردفاع از قرارداد مفتضح کنسرسیوم گفت که سرشان، (یعنی سرآمریکا و انگلیس و فرانسه و… ) کلاه گذاشتیم وبا آنها قراردادی برای بردن نفت، که درچند سال آینده دیگر بازاری نخواهد داشت، بستیم وآنها ناچارند درمدت قرارداد نفت ما را بخرند وپولش را به مابدهند! و احتمالاً در دلش هم گفته بود خدا بدهد برکت!

در سایه این بی تدبیری ازسال 1333 که شیر نفت مجدداً بدون حساب به روی نفتکشهای اروپایی وآمریکایی بازشد تا سال 1351، برای هربشکه از25000 میلیون بشکه نفتی – که حساب آن را پس دادند – از ایران بردند بطورمتوسط یک دلار وهشتاد سنت پرداختند، حال آنکه درهمان زمان هزینه استخراج یک بشکه نفت درآمریکا درهمان حد ودر انگلیس و نروژ بمراتب بیش از اینها بود و این قبیل کشورها تنها زمانی توانستند دست به استخراج نفت منابع فلات قاره خود بزنند که قیمتهای نفت در بازار چند برابر آن نرخ شد. بعلاوه آنچه را هم دادند در رقابتی که بلافاصله پس از دستیابی شوروی به بمب اتمی، بین آمریکا وشوروی به عنوان دوقدرت فائقه زمان بوجود آمد وآثارخود را درهمه جا، منجمله ایران نشان داد، صرف تقویت توان نظامی ویا بهتربگوییم نظامیان شد. البته زمامداران وقت تا مدتها آنقدر شهامت نداشتند که بگویند خود را علیه تجاوز احتمالی شوروی تقویت وتجهیزمی نمایند، ونوک حمله را به سوی دیگران گرفتند وبا دامن زدن به اختلافاتی که از طریق دیپلماتیک براحتی قابل حل بودند، موجب شدند همانهایی که چندین وچند سال از آنها به عنوان دشمنان بالقوه ایران نام برده می شد، به دشمنان بالفعل ما تبدیل شوند و وقتی تصورکردند که برای ضربه زدن به ایران وایرانی آماده اند، ناجوانمردانه خاک ما را مورد تعرض قراردهند. هرچند که به یمن حمیّت، پایمردی واستقامت مردم، ازکوچک وبزرگ، عرض خود بردند ضمن این که مسائل اقتصادی واجتماعی بی شماری، هم برای ما وهم برای مردم خود آفریدند.

تاریخ ایران 1310 1359 رضا شاه محمد سوم شهریور 1320 استعفا اشغال جنگ جهانی غائله آذربایجان 15 بهمن 1327 تغییر قانون اساسی مجلس سنا ترور سید احمد کسروی هژیر مسعود حزب توده قوام دموکرات بحرین رزم آرا ملی شدن نفت مصدق کودتا 28 امرداد مرداد 1332 قرارداد کنسرسیوم اصلاحات ارضی حسنعلی منصور 15 خرداد 1342 ساواک 1357 خروج  بختیار ورود خمینی گروگان گیری

Book 55

احمد شه وری. مقدمه بر نهضت مشروطیت ایران 1397. 499 صفحه

ISBN-13: 978-1482575965

ISBN-13: 978-1482572728
ISBN-10: 1482572729

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 2 دلار و 50 سنت از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران (47)

عارف فرزند راستین انقلاب مشروطیت ایران

دوازدهم بهمن مصادف با هفتادمین سال خاموشی ابوالقاسم خان عارف، ,عارف قزوینی، شاعر، موسیقی دان، مبارز سیاسی و ترانه سرای بزرگ عصرِ مشروطیت است.

عصری که در آن، بروایت تمامی اسناد و بازماندها، بزرگترین جنبش اجتماعیِ سراسرِ تاریخ ایران شکل گرفت و می رفت تا بنیاد استبداد، خودکامگي و جهل و واپسگرایی را از ریشه برکند که شوربختانه در میانه ی راه – چون همیشه ی تاریخ – جوانمرگ شد! اگر چه هنوز اهداف پیشاروی انقلاب مشروطیت پس از دهه های متمادی تحقق نیافته است، اما، از زاویه ی اثرگذاری و دگرگون سازیِ دهنیت اجتماعی جامعه ی ما، انقلاب مشروزیت،آنچنان برجسته باقی مانده است که حتا انقلاب بهمن پنجاه و هفت نیز با همه ی عطمتش نتوانسته است برآن سایه افکند.
عارف فریادگر این برهه تاریخی است و اتفاقن(اتفاقا) فریادگری شورانگیز و مصمم و برخلاف بسیاری از راهیان انقلاب مشروطیت، رهرویست بی چشمداشت و بی ادعا!


خرابه ای شده ایران و مسکنِ دزدان
کنم چه چاره؟ که اینجا پناهگاهِ من است
اگر چه عشقِ وطن میکشد مرا، اما
خوشم بمرگ که این دوست خیرخواهِ من است
به اشتباه گذشت عمرِ من، یقین دارم
که آنچه به ز یقین است اشتباهِ من است
حقوقِ خویش ز مردان اگر زنان گیرند
در این میانه من و صد دشتِ زن سپاهِ من است

به بهانه ی هفتادمین سالمرگ عارف، در این نوشتار، از دریچه چشمِ او نگاهی گذرا خواهیم داشت بر روحانیت و نقش و نگاه این شبکه عنکبوتی در حیات اجتماعی آن روز که بر حسب اتفاق بسیار تیزبینانه و ظریف و بروایتی رندانه بیان شده است.

عارف در جایی از اتوگرافی خود می نویسد:

پدرم ( ملاهادی وکیل قزوینی) به طمع افتاد از برای خطاهای خود که در دوره ی زندگانی بواسطه ی شغل وکالت مرتکب شده بود. هیچ بهتر از این ندید مرا به شغلِ روضه خوانی که به عقیده ی من هزار بار بدتر از شغل وکالت است وادار کرده باشد. …

دو سه سال در پای منبر مرحوم میرزا حسین واعط ، مشغول نوحه خوانی بوده و بیشتر نوحه ها را هم خودم ساخته و می خواندم.( البته) در عوض این که در ایران به این وسعت، چنان دایره ی زندگانی بر من تنگ شده است که از داشتن یک اتاق گلی محروم ماندم ولی هزار شکر، برای آخرت ( در بهشت و از قبل روضه خوانی هایم در نوجوانی) صرفنظر از عمارات عالی که به جهت خود تدارک نموده ام که هم می توانم اجاره دهم و هم ممکن است بسیاری از دوستان خود را مجانی در آن خانه ها نشانده و با کمال خجلت عرض کنم:

در عوضِ دل ز دوست هیچ نخواهم

خانه ی مخروبِ ما اجاره ندارد !

پدرم با داشتن دو پسر از من بزرگتر چون مرا روضه خوان خیال می کرد، وصی خود قرار داده روزی از جمعیتی دعوت شد، پس از صرف چایی و شربت و شیرینی مرا زیر یک بار ننگینی بردند! یعنی عمامه بر سر من کردند. البته اشخاص حساس می دانند با این حال، من در چند روز اولی که عبور از کوچه و بازار می کردم با این بار ننگین و شرم آور در چه حالی بودم. منهم آنچه را بر سرم آورده بودند چون به میل و دلخواهم نبود و بر خلاف میلم بود، تلافی آن را به آخرت نگذاشته ، کردم آنچه نمی شود کرد. در واقع همانطوری که عمامه مرا شرمنده و رسوا کرد، من نیز او را در پیش اهل علم صورت یک پول ِ سیاه قلب قلمداد کردم.

فراموش نشدنی است سفر اولی که از تهران به قزوین مراجعت کردم با موی سر و پوتین برقی با لباسی که تا آن روز چنین هیکلی را هیچکس ندیده بود، روز بیست و یکم ماه رمضان به مسجد شاه قزوین رفتم. … اتفاقن برای خوبی هوا صف های جماعت در صحن مسجد بسته شده بود و وعاظ شهر هر کدام به وسعت دایره ی عوام فریبی خود معرکه را گرم و خود را سرگرم خر درست کردن بودند. ورود بیموقع من، مثل خروس بی محل، چنان جلب نظر عامه کرد که دیگر هیچکس گوش بیاوه سرایی آنها ندادند. ( واعظان) جهت پریشانی حواس جمعیت را وقتی که فهمیدند، در سر منبر چه کردند و چه گفتند بماند. همین قدر آن روز روزی بود که خود منهم فهمیدم اسلام دارد از میان می رود. منهم در زیر پای جمعیت که مانع رفتن اسلامند، پامال شده خدا نکرده اسلام که می رود هیچ، منهم از میان بروم!… در هر صورت رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت. کاری که شد این بود یازده روز دیگر باقیمانده ی از ماه مبارک رمضان، « صحبت کفر من اندر سرِ منبر میشد.» …

عارف در جایی دیگر از زندگی نامه اش می نویسد:

… از برای من از زمان طفولیت، هیچ فحشی بالاتر از شنیدن لفظِ شیخ و آخوند نبود….
و در همین رابطه است که می گوید:

عارفا رشته ی تحت الحنک واعطِ شهر
ظلم کردیم گر آن را به حماری بندیم
و انگار پس از رهایی از عبا و عمامه است که می سراید:
بهشت و حوری و کوثر به زاهد ارزانی
بیار می که بری از بهشت و حور شدم
او این جماعت را بدرستی شناخته و فریاد می زند:
برو که جغد نشیند به خانه ات ای شیخ
چه خانه ها که تو محتاجِ بوریا کردی
و در گریزِ از فرمایشات و یاوه گویی های شیخ و ملاست که به چنین حکمی می رسد:
خدای اجتنبوالرجس گفت و من گویم:
بخور شراب جز از شیخ اجتناب مکن
و واحسرتای او از وجود و حضورِ این جرثومه های فساد:
ایران بروزگار تجدد چه داشت گر
مفتی و شیخ و مفتخور و روضه خوان نبود

در باره ی شعر جار و مجرور ، عارف می نویسد:

این غزل را بعد از مراجعت از کردستان ، که تصادف کرد با رفتن علمای اعلام و حجج اسلام به تحریک قوام السلطنه و پول انگلیسی ها به مسجد جامع که باز نمیدانم چه شده بود که اسلام می خواست برود، انگلیسی ها فهمیده بودند! به علما خبر دادند وآن ها هم خیلی سعی در جلوگیری از رفتن اسلام کردند….

کار با شیخِ حریفان بمدارا نشود
نشود یکسره تا یکسره رسوا نشود
شده آن کار که باید نشود، می باید
کرد کاری که دگر بدتر از این ها نشود
درِ تزویر و ریا باز شد این بار چنان
بایدش بست، پس از بسته شدن وا نشود
بس نمایش که پسِ پرده ی سالوس و ریاست
حیف! بالا نرود پرده تماشا نشود
سلب آسایشِ ما مردم از اینهاست، چرا؟
سلب آسایش و آرامش از اینها نشود
جار و مجرور اگر لغو نگردد ظرفی
که درو می برد از میکده پیدا نشود
تا که عمامه کفن یا که چماق تکفیر
نشکند جبهه ی شان، حلِ معما نشود
گو به آخوندِ مصرتر ز مگس زحمتِ ما
کم کن، این غوره شود باده و حلوا نشود
کار عمامه در این ملک کله برداریست
نیست آسوده کس، ار شیخ مکلا نشود
نیست این مرده ره آخرت اینها حرفست
پس چه خواهی بشود گر زنِ دنیا نشود
چه بلایی است بفهمی که بفهمند بلاست
رفع با رفتن ملا به مصلا نشود
باز دورِ دگر آخوند وکیل ار شد، کاش
باز تا حشر در مجلس شورا نشود
کاش پوتین زند اردنگ به نعلین آن سان
که بیک ذلتی افتد که دگر پا نشود
جهلِ عارف نرود تا نشود بسته و باز
در از آن مدرسه، زین مدرسه در وا نشود

مسئله ی حجاب و وضعیت و موقعیت زنان نیز دغدغه ی خاطرِ همیشگیِ اوست. با هم بخوانیم:

ترک حجاب بایدت، ای ماه! رو مگیر!
در گوش وعظِ واعظِ بی آبرو مگیر
بالا بزن بساعدِ سیمین نقاب را
خود هر چه شد، بگردنم! آن را فرو مگیر
آشفته کن ز طره ی آشفته کارِ زهد
یک موی حرفِ زاهدِ خودبین برو مگیر
چون شیخِ مغز خالیِ پر حرف و یاوه گوی
ایراد بی جهت سرِ هر گفتگو مگیر
کاخِ دلِ شکسته ی عارف مکان تست
هر جا مکان چو عارفِ بی جا و جو مگیر

او شائبه این جماعت را بخوبی دریافته است:

بگو به شیخ هر آنچه از تو بر مسلمانی
رسید، از اثرِ جهل بود و نادانی
ندانم اینکه چه خواهد گذشت از تو به خلق
خدا نکرده بدانند اگر نمی دانی
میان اهلِ دل و اهلِ ریب این فرق است
که داغِ ماست بدل، داغِ او به پیشانی

و راهِ چاره این که:

سر افعی و سر شیخ بکوبید بسنگ
که در آن سم و در این وسوسه و اوهام است
از در خانه ی زاهد گذری؟ واپس رو
که بهر جایی از این کوچه، نهی پا، دام است

چراکه:

تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند، این
ننگ را کشور دارا بکجا خواهد برد
زاهد ار خرقه ی سالوس به میخانه برد
آبروی همه ی میکده ها خواهد برد
شیخِ طرار به تردستی ِ یک چشم زدن
اثر از مصحف و تسبیح و دعا خواهد برد
و …
عارف قزوینی، وجدان بیدارِ انقلابِ مشروطیت، در سال های پایانیِ عمر بدستورِ رضا شاه بروستای مراد بیگِ همدان تبعید شد! علت این تبعید هم روشن بود. عارف بدرستی رژیمِ پادشاهی و خانواده ی قاجار را باعث عقب ماندگی، فلاکت و ویرانی ایران می دانست. از این زاویه بود که او نیز همانند اکثریت روشنفکرانِ آن روزگار، هنگامی که رضاخان با شعار جمهوری پای بمیدان گذاشت، با شور و شوق و شادمانیِ وصف ناپذیر به پشتیبانیِ او برخاست. امیدِ عارف، عشقی، بهار و بسیارانِ دیگر این بود که با فراروییدن مجاهدت های مشروطیت به حکومتِ جمهور مردم، راه پیشرف اجتماعی و تحقق اهداف مشروطیت باز خواهد شد. مارشِ جمهوری و غزل های شورانگیز عارف برخاسته از همین انگیزه های ملی و انسانی بود. اما، آنگاه که عارف و دیگر روشنفکران آن عصر دریافتند که شعار جمهوری، ترفند و دسیسه ی زیرکانه ی انگلیس و رضاخان برای بقدرت رساندن نامبرده بوده است، راهی جز مخالفت و ادامه ی مبارزه ی آزادیخواهانه نیافتند.
در همین راطه است که عارف می گوید:
مژده ی کشتن سردار سپه هم ای کاش
برسد زود که این زیره بکرمان نرسد!
عارف، روز دوازدهم بهمن ماه یکهزار و سیصد و دوازده، در دره ی مرادبیگ همدان، در تبعیدِ رضاخانی، در تنگدستی و عسرت درگذشت.
راهش گرامی باد[1]!

پانویس:

[1]- یاور استوار یازدهم بهمن ماه هشتاد و دو
yavar.ostvar@spray.se

Book 54

احمد شه وری. آغا محمد خان قاجار. 1399. 205 صفحه .

شابک:

978-1482575965

978-1482572728
1482572729

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای ا دلار از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 46

آغا محمد خان قاجار و لطفعلی خان زند

آغا محمد خان قاجار نبردهایی را در برابر زندیه انجام داد؛ اما رقیب اصلی او لطفعلی خان زند بود که در سن ۲۰ سالگی با کنار گذاشتن رقیبان خود، به تخت سلطنت زندیه نشست. آغا محمد خان که شمال ایران را یک دست کرده بود، تنها دغدغه‌ای که داشت از بین بردن لطفعلی خان زند بود. پس او در سال 1167با سپاهیان زند در هزاربیضا روبه‌رو شد و پایتخت زندیه را محاصره کرد. او با حاج ابراهیم خان کلانتر، ارتباط مخفیانه برقرار کرد و با همراهی او شیراز را به تصرف خود درآورد. حاج ابراهیم خان کلانتر دروازه‌های شهر را به روی لطفعلی خان زند بست و او را به شهر راه نداد.

آغا محمد خان قاجار با سپاهیان خود به شهرک رفت. لطفعلی خان زند در این نبرد تا مرز موفقیت پیش رفت؛ اما به‌دلیل خیانت ابراهیم خان کلانتر و بی‌تجربگی خود، شکست خورد و به کرمان عقب نشست. او به کرمان رفت؛ اما نتوانست وارد شهر شود. از آنجا به طبس و یزد رفت و سپس به سوی شیراز حرکت کرد؛ اما در شیراز از ابراهیم خان کلانتر شکست خورد. لطفعلی خان به کرمان رفت و در آنجا خود را شاه خواند و به نام خود سکه زد؛ آغا محمد خان، فتحعلی خان را با ۵۰۰۰ سوار روانه کرمان کرد و خود نیز با ۶۰ هزار سوار به‌سمت کرمان حرکت کرد.

لطفعلی خان زند در برابر نیروهای قاجار با ۳۰۰ نفر مرد جنگی حاضر شد؛ اما زیر فشارهای آغا محمد خان قاجار و قحطی که در شهر کرمان روی داد، پناهگاه زند فرو ریخت و لطفعلی خان به شهر بم گریخت. آغا محمد خان در ارگ بم  و شهر کرمان کشتاری وحشیانه به راه انداخت. سپاهیان او لطفعلی خان زند را دستگیر کردند و به کرمان بردند و آغا محمد خان در کمال قساوت، چشمان او را از حدقه درآورد و به صورتی فجیع، او را کشت. پس از آن، آغا محمد خان قاجار به شیراز رفت و ابراهیم خان کلانتر را با عنوان اعتمادالدوله به وزارت خود برگزید [1].

روایت  دیگر

با کرمان با ‌‌نهایت قساوت و بیرحمى که بتصور نمى گنجد رفتار شد. نه تنها زنان آنجا را تسلیم قشون کرده و سربازان را تشویق نمودند که ناموس آن‌ها را هتک کنند و بعد به قتلشان برسانند بلکه فاتح دستور داد که بیست هزار جفت چشم باو تقدیم نمایند. آغا محمد خان بدقت چشم‌ها را می ‌شمرد و به افسر مأمور اجراى این عمل وحشیانه گفت اگر یک جفت از چشم‌ها کم باشد چشمان خودت کنده خواهد شد! بدین طریق تقریبا تمام جمعیت ذکور شهر کور شده و زنانشان مانند برده تحویل قشون داده شد. آغا محمد خان بعدا براى اینکه خاطره دستگیرى لطفعلى خان بشکل مناسبى محفوظ بماند دستور داد ششصد نفر اسیر را گردن زده و سرهاى آن‌ها را بتوسط سیصد نفر اسیر دیگر که آن‌ها را نیز بعد کشتند به بم حمل کردند و در آنجا در نقطه اى که لطفعلى خان زند دستگیر شده بود از سرهاى آنان هرمانی/ستونی ساختند. پتنگر در سال ۱۸۱۰ این هرمان را شخصا دیده است. کرمان از آن روز ببعد دیگر بهبودى نیافت. امروز بیش از هر شهر ایران در آنجا گدا وجود داشته و از فقر رنج می‌برند[2].

پانویس:

[1]- زهرا آذر نیوش سه شنبه، ۲۳ آذر ۱۴۰۰ ساعت ۱۸:۰۵

https://www.kojaro.com/figures/192680-aghamohammad-khan-qajar–biography-actions/ [2]- تاریخ ایران. سر پرسی سایکس. جلدِ دوم. برگِ ٤١٨-٤١٧.

Book 53

احمد شه وری. تاریخ سیاسی قاجاریه. 1397. 665 صفحه

ISBN-13: 978-1482575965

ISBN-13: 978-1482572728
ISBN-10: 1482572729

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 3 دلار از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 45

خاستگاه قاجاریه

الف: نسب وخاستگاه اولیه قجرها

قجرها طایفه ای بودند از نژاد مغولان که ابتدا در ارمنستان ساکن بودند. در زمان شکل گیری قدرت صفویان یکی از قبایل مهم بودند واز همین روی شاه عباس آنها را به مناطق گرگان واسترآباد کوچ داد.


ب: قاجاریه در عهد نادرشاه

رئیس ایل قاجار در زمان سقوط سلسله صفویه فردی بود بنام فتحعلی خان. اوپس از سقوط این سلسله به تهماسب میرزا پیوست، اما به علت حسادت نادر بر دلیریها و جنگ جوییهای وی، توسط نادر به قتل رسید. پسر وی محمد حسن خان همواره کینه نادر را به دل داشت، اما نتوانست کاری بکند. پس از قتل نادر، در گرگان/ استرآباد محمد حسن خان شروع به جمع آوری سپاه کرد.

ج: قاجاریه در عهد زندیه

محمد حسن خان در عهد کریم خان برعلیه وی شورش کرد اما سرکوب و کشته شد. پس از کشته شدن او پسرانش آقا محمد خان و حسین قلی خان جهانسوز علیه زندیه قیام کردند. قیام حسین قلی خان جهانسوز سرکوب شد، اما آغا محمد خان که در زمان اسارت در شیراز از مردی ساقط شده بود، پس از مرگ کریمخان توانست از اسارت گریخته و با پیوستن به ایل خود وجمع کردن سپاه و جنگ با لطفعلیخان زند وشکست دادن او، سلسله زندیه را منقرض کرده وخود به مسند قدرت نشیند.

د: طایفه قاجار

قاجارها دو طایف از ترکمنان بودند: قوانلو ها/ قویونلوها که یکی از شش طایفه  مهم ترکمنان یوخاری باش بودند، بمعنی کسانی که در پایین نهر جیحون سکنی داشتند، و دولوها، طایفه دیگری  از ترکمنان که اشاقه باش خوانده می شدند زیر که در بالای نهر جیحون سکنی داشتند. دشمنی میان این دوخاندان در اواخر قرن هجدهم شدت پیدا کرد ودر جنگهای خانگیی که میان این دو طایفه روی داد بسیاری از بزرگان و کوچگان دو طایفه کشته شدند و مبارزات بی امان آغا محمد خان با رقبای قومی خود بر دامنۀ کینه ورزیها و خصومتها افزود. پس از آنکه تمام مخالفان قبیله ای آغامحمد خان از میان برداشته شدند، او برای آنکه در آینده اتفاق و اتحاد این دو طایفۀ عمده برقرار بماند اعلام کرد که اورنگ پادشاهی در خواندن قاجار به اولین پسری که از ازدواج یک مرد خاندان دولو با دختری از خاندان قوانلو به دنیا بیاید خواهد رسید. در اجرای این خواست سردودمان قاجار همسران متعددی با اصل و نسبهای متفوت به حرم خود آورد که بموجب روایت برخی از تاریخ نویسان به هزار زن می رسید، که البته مبالغه است، تا  با سپردن وظایف و مأموریتهایی به فرزندان حاصل از این زنان اسباب اتفاق و اتحاد ایل و تبار قاجاریه را فراهم سازد؛ آرزویی که هیچگاه بطور تمام و کمال تحقق نیافت ولی تمنای جنسی او را تا حدی ! برآورد بطوری که بعنوان مثال در فاصله دو ماه همسران او هفت پسر به دنیا آوردند که سه تای آنها در فاصله ده روز به دنیا آمدند.او در فردای روز مرگش با اینکه تعداد زیادی از فرزندانش پیش از او درگذشته بودند بیش از شصت پسر و چهل دختر از خود باقی گذاشت که برای بوجود آوردن قشونی کافی  بودند کما اینکه ده فرزند نخست او درسالهای بعد 175 پسر و 158 دختر تحویل ایل و تبار قاجار دادند. حال ببینید که 776 پسر و دختر دیگر فتحعلیشاه که بموجب روایت مورخ الدوله، تاریخ نویس دربار قاجار، لسان الملک سپهر، در سال 1250، سال درگذشت فتحعلیشاه، در قید حیات بودند چه تعداد فرزند بوجود آمده است؟ هیچ کسی از آمار دقیق اعضای خاندان قاجاریه خبر درستی ندارد ولی آنقدر بوده است که برای همیشه برتری را در طایفه قاجار از آن دولو ها سازد.

Book 52

احمد شه وری. تاریخ سیاسی و فرهنگی دولت زندیه. 1397. 160 صفحه. شابک:  978-

1481880275

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 1 دلار از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 44

کریمخان زند پسر ایناق خان ازطوایف لک بود. پس از فوت پدر با برادرش صادق خان بزرگ طایفه زند شد در سال 1128/ 1162 ق به سپاه ابراهیم خان، برادرزاده نادرشاه پیوست، چون ابراهیم به دست شاهرخ نوه نادرکشته شد، کریمخان قدرتی یافت و سرانجام برعلیمرادخان بختیاری و محمدحسن خان قاجار و آزادخان افغان و فتحعلیخان افشار پیروزشد و به استثنای آزادخان دیگر رقیبان او کشته شدند. علیمرادخان پس از شکست از کریمخان زند از شیراز به کرمانشاه رفت و شاه اسماعیل سوم که قبلاً به پادشاهی نشسته بود به کریمخان پیوست (1131/1165 ق) و کار کریمخان بالا گرفت وچون خویشتن را وکیل وی کرده بود به وکیل معروف شد. علیمرادخان در کرمانشاه سپاهی فراهم آورد و به مقابله کریمخان شتافت، اما در ناحیه بیل آور شکست خورد و به دست محمدخان زند کشته شد. محمدخان از بزرگان زندیه بود که از کریمخان روی گردان شده و به علیمرادخان پیوسته بود. اما پس از کشتن علیمرادخان مورد عفو کریمخان قرار گرفت. پس از این واقعه، کریمخان برای دفع محمد حسن خان به گرگان لشکر کشید، اما کاری از پیش نبرد. در این میان، شاه اسماعیل سوم به اردوی محمد حسن خان پیوست و او  را نایب السلطنه کرد، بدین جهت شکست درسپاه کریمخان افتاد و به اصفهان عقب نشست. درنبرد دیگری که در سال 1171 ق درگرفت، کریمخان از اصفهان به شیراز رفت و متحصن شد. اما سپاه محمد حسن خان نتوانست محاصره شیراز را ادامه دهد و ناچار به استراباد بازگشت و در جنگی به دست شیخ علیخان زند کشته شد.

از جمله رقبای دیگر کریمخان یکی هم آزادخان افغان سردار سپاه نادر بود که داعیه سلطنت داشت. در 1132/1167 ق درنبردی که میان او و کریمخان درناحیه بروجرد درگرفت کریمخان شکست خورد، اما سرانجام کریمخان بر او غلبه کرد و او در سال 1140/ 1175 ق خود را تسلیم کریمخان کرد و تا آخر عمر مورد محبت خان زند بود.

در سالهای 1139 و 1140/ 1174 و1175 ق کریمخان به دفع فتحعلیخان افشار آرشلو[؟] پرداخت. ابتدا در ناحیه قره چمن از وی شکست خورد، اما سرانجام بر وی غلبه کرد و فتحعلیخان به ارومیه گریخت. کریمخان 9 ماه ارومیه را محاصره کرد ودر 1321/1167 ق فتحعلیخان تسلیم شد و مورد محبت او قرار گرفت، اما چون سوء نیت وی بر کریمخان مسلم شد امر به کشتن او داد. در 1142/1177 ق والی بغداد به تحریک مولی مطلب مشعشعی به خوزستان تاخت. کریمخان به خوزستان رفت و طایفه آل کثیر و کعب را سرکوب کرد و لشکری به سرکردگی صادق خان برادر خویش به بصره فرستاد و آنجا را تصرف کرد. پس از این به تنظیم امور پرداخت و در آباد کردن شیراز کوشش بسیارنمود و سرانجام در 1158/1193 ق. در شیراز درگذشت. مدت سلطنتش سی سال و هشت ماه و نه روز بسال قمری بود. کریمخان تنومند، قوی هیکل، نیرومند، شجاع و رئوف بود وبا پیروان مذاهب مختلف به عدل رفتار می کرد. درلباس تکلف نمی کرد و گاهی لباسش مندرس می نمود. خود را به جواهر نمی آراست شبها مجلس عیش می آراست و شراب می خورد، اندک می خوابید و روزی دو بارسلام عام می داد مسکوکات وی نقشی چنین داشته است

تا زر وسیم درجهان باشد<>سکه صاحب الزمان باشد

که در بالای آن کلمه یا کریم نقش کرده بودند. سجع مهر وی این بوده است: یا من هو به رجاء کریم[1].

دردوره کریم خان بیشتر شهرهایی که در قلمرو حکومت او بود معمور و آباد گردید ومخصوصا شیراز پایتخت وی، بسیار باشکوه بود و بناهای زیبایی ازقبیل ارگ کریمخان، بازار وکیل و مسجد وکیل درآنجا ساخته شد. از شاعران این دوره لطفعلی بیگ آذر، سیدا حمد هاتف، سلیمان بیگدلی وصباحی نامبردارند[2].

پانویس:

[1] – شادروان دهخدا به نقل ازتاریخ رجال ایران بامداد ج 3 صص 168-175.

2- شادروان دهخدا به نقل ازفرهنگ فارسی معین.

کریمخان  زند تاریخ ایران لطفعلی خان آغا محمد آقا افشار بصره قاجار

Book 51

تاریخ سیاسی، نظامی و اجتماعی دولت نادرشاه. 1402. 605 صفحه. شابک:  978-964-404-130-3و 978-600-04-9358-5

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 3 دلار از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 43

شورای مغان: در 5 مارس 1736

شورای مغان در سال 1114 به‌دعوت نادر شاه و برای تایید سلطنت او، پس از پیروزی بر دشمنان خارجی و آرام ساختن اوضاع داخلی در محل تلاقی رودخانه‌های ارس و کر (موسوم به سوقویشان که اکنون در جمهوری آذربایجان است) منعقد گردید.

در این شورا نادر دربرابر بزرگان، حکمرانان و کدخدایان اعلام کرد که آنچه می‌بایست انجام داده است و تصمیم به کناره‌گیری از کارها و استراحت دارد. بزرگان کشور که می‌دانستند او مایل به سلطنت است به اتفاق آرا، وی را به سلطنت برگزیدند.[1]

یکی از رجال دعوت شده به شورا، میرزا محمد رحیم شیخ‌الاسلام اصفهان بود که در مقابل معترضی که گفت: نادر باید از شاهزادگان باشد و او از خانواده اصیلی نیست و پدر او پوستین‌دوز بوده است، چنین استدلال می‌کند که: طبق آیات قرانی پیامبران، امامان و خلفا صاحب حرفه و شغل بوده‌اند و پادشاهی و بزرگی و عزت و احترام را خدا تعیین می‌کند نه خانواده و شغلی که آنها داشته‌اند. نادر پس از شنیدن این مباحثه، دستور به خفه کردن معترض و اهدا کردن یک کت و جامه گرانبها به میرزا عبدالرحیم (محمد رحیم) شیخ الاسلام می‌کند.[2]


به این ترتیب شاه عباس سوم خلع شد و نادر در همان سال تاجگذاری کرد.

          از دیگر شرکت کنندگان در این شورا، میرزا ابوتراب جد بزرگ محمدعلی فروغی بود که نمایندگی اصفهان را بر عهده داشت.[3]

در 1114/۱۷۳۵ ، نادر احساس کرد که از طریقِ سلسله‌پیروزی‌هایش به اعتبارِ کافی دست یافته و موقعیتِ نظامیِ لازم را به‌اندازهٔ کافی تأمین کرده‌است که خود تاج و تخت را به‌دست گیرد.[4] محمدکاظم مروی می‌گوید نادر در آغاز، اندیشه‌اش برای میل به پادشاهی را ابراز نمی‌کرد و حتی به نزدیک‌ترین دوستانش چیزی نگفت. تنها پس از جشنِ شکار در چول‌مغان، رازِ خویش را بر دوستانِ نزدیکش فاش کرد. او نیازِ ایران به یک فرمانروا را بیان کرد و اینکه او تنها کسی است که همه اطاعتش می‌کنند. دوستانش که شامل کسانی مانند تهماسب‌خان جلایر و حسنعلی معیرباشی می‌شدند، مخالفتی نکردند، اما حسنعلی نظری نداد. نادر خودش به آنان یادآوری کرد که در سنجش با بسیاری دیگر در ایران، تنها کسانی هستند که باید تسلیمِ زیاده‌رویِ او نشوند و تهماسب یا عباس سوم را بر او مقدم دارند. حسنعلی در پاسخِ نادر که از چراییِ سکوتش پرسید، گفت بهتر است با دعوت از همهٔ بزرگانِ کشور، سندی به مهر و امضا برسد تا آنگاه نادر با رضایتِ عمومی بر تخت نشیند. نادر تیزبینیِ او را ستود و چنین دستور داد.[5]

در تابستان 1114/۱۷۳۵ ، نادر به سراسرِ ایران رقم فرستاد و از حاکمان، رییسان، قاضیان، عالمان، اشراف و اعیانِ ولایات خواست تا پس از اتمامِ کارِ بازگردانیِ ایروان به قلمرو ایران، برای سفر و شرکت در مجمعی در تبریز یا قزوین آماده شوند. اندکی بعد در پیام‌هایی، افراد را دقیقاً مشخص، و محلِ مجمع را دشتِ مُغان تعیین کرد.[6] در ژانویهٔ ۱۷۳۶ م، او فرماندهانِ ارتش، حاکمان، اشراف، علما و رهبرانِ عشایری را از سراسرِ قلمرو صفویه در محوطهٔ وسیعی از دشت مغان گردآورد.[7] در مغان نزدیک به یک ماه از دعوت‌شدگان پذیرایی شد.[8] از بزرگان — شاید حدود ۲۰٬۰۰۰ نفر و ازجمله فرستادهٔ عثمانی، گنجعلی پاشا — مطلع شدند که نادر پس از آزادسازیِ ایران آرزو دارد که در خراسان بازنشسته شود و آنان آزاد بودند که یک صفوی را برای حکومت بر آنان انتخاب کنند.[9][10] البته همه اعتراض کردند که فقط نادر باید شاه‌شان باشد.[11] گفته می‌شود هنگامی‌که نادر شنید میرزا ابُوالْحسن روحانی اظهار داشت که «همه برای سلسلهٔ صفویه هستند»، آن روحانی را دستگیر و روز بعد خفه کرده ‌است.[۱2] سرانِ قوم از او خواستند تا حکومت را بپذیرد. در پاسخ نادر اعلام کرد که سه شرط دارد و از دعوت‌شدگان خواسته شد تا پس از مرگِ نادر، جانشینانش به‌رسمیت شناخته و اطاعت شوند و به آنان خیانت نشود.

در 15 اسفند 1114/۵ مارس ۱۷۳۶، عالی‌ترین اعضای دعوت‌شدگان در حضورِ نادر جمع شدند و از او خواستند تا پادشاهی را بپذیرد. نادر مجدداً ابتدا از پذیرش خودداری کرد اما سرانجام پذیرفت.[۱3] پس از چند روز جلسات، مجمعْ نادر را به‌عنوان پادشاهِ قانونی اعلام کرد. شاهِ تازه‌ منصوب سخنرانی کرد تا از تصمیمِ حاضران قدردانی کند. وی اعلام کرد که به‌محضِ رسیدن به پادشاهی، بعضی از اعمالِ دینی را که توسط شاه اسماعیل یکم پایه‌گذاری شده بودند و ایران را به بی‌نظمی فرو می‌بردند، متروک می‌کند، مانند سَبِّ سه خلیفهٔ اول، ابوبکر، عمر و عثمان، که «خُلَفای راشِدین» خوانده شدند، و رَفْض (انکار حق آنها برای اداره جامعه مسلمانان). نادر تصریح کرد که شیعه دوازده‌امامی به‌افتخارِ امام ششم، جعفر صادق به‌عنوان «مذهب جعفری» شناخته می‌شود که به‌عنوانِ مرجعِ اصلیِ آن دانسته می‌شود. نادر خواست که با این مذهب دقیقاً مانند چهار مذهبِ اهل سنت که به‌طورِ سنتی به رسمیت شناخته شده‌اند، رفتار شود. همهٔ افرادِ حاضر در مغان موظف بودند سندی را امضا کنند که حاکی از توافق‌شان با نظراتِ نادر بود.[۱4][۱5] درست پیش از مراسمِ تاجگذاریِ رسمی‌اش در ۸ مارس ۱۷۳۶ م، نادر ۵ شرط برای صلح با امپراتوریِ عثمانی مشخص کرد، بیشترین چیزی که او در طی ده سالِ آینده به جستجویش ادامه داد. آن‌ها عبارت بودند از:

به‌رسمیت شناختنِ مذهبِ جعفری به‌عنوان پنجمین مذهبِ رسمیِ اسلامِ سنی؛

تعیینِ مکانِ رسمیِ (رُکْن) برای یک امامِ جعفری در صحنِ کعبه مشابهِ مذاهبِ اهل سنت؛

انتصابِ یک رهبرِ زیارتیِ ایرانی (امیرُالْحاجِّ) به‌طور مساوی با رهبران سوریه و مصر در زیارتِ سالانهٔ حَجّ؛ تبادلِ سفیرانِ دائم بین نادر و سلطان عثمانی؛ تبادلِ اسیرانِ جنگی و ممنوعیتِ فروش یا خریدشان.

در عوض، شاهِ جدید قول داد که شیعیان را از انجامِ اعمالِ ناشایست در قبالِ اهل سنتِ عثمانی منع کند.[۱6][17][18] سه روز بعد در ۲۴ شوال/۸ مارس، موافقت‌نامه‌ای دربردارندهٔ شروط نادر تنظیم شد و سه روز زمان برد تا همهٔ نمایندگان آن را امضا و مهر کنند.[19] نادرشاه رسماً در 18 اسفند 1114/۸ مارس ۱۷۳۶ بر تخت سلطنت نشست.[۲0]

نادرشاه تلاش کرد تا مشروعیتِ دینی و سیاسی را در ایران در سطوحِ سمبولیک و حقیقی تعریف کند. یکی از نخستین کارهایش به‌عنوان شاه، مرسوم کردنِ یک کلاهِ چهار قلّه — به‌طور ضمنی ارج نهادن به چهار خلیفهٔ سنی «خلفای راشدین» — بود، که به‌عنوان «کلاهِ نادری» معروف شد و جایگزینِ کلاه‌عمامهٔ قزلباش شد که با دوازده تَرک —بعنوان نماد دوازده امامِ شیعه — ساخته می‌شد. به‌زودی پس از تاج‌گذاری، سفیری به سلطان عثمانی، محمود یکم (حک. ‎۱۷۳۰–۱۷۵۴ م) همراه با نامه‌هایی فرستاد که در آن، او منظورش از «مذهبِ جعفری» را توضیح می‌داد و ریشه‌های ترکمانِ خود و عثمانی‌ها را به‌عنوان پایه‌ای برای توسعهٔ روابطِ نزدیک یاد می‌کرد. در طی این مذاکره و متعاقبش، عثمانی‌ها تمام پیشنهادهای مربوط به مذهب جعفریِ نادرشاه را نادیده گرفتند اما سرانجام با خواسته‌های نادرشاه در مورد به‌رسمیت شناختنِ یک امیرالحاجِّ ایرانی و مبادلهٔ سفیران و زندانیانِ جنگ موافقت کردند. این مطالبات به موازاتِ مفادِ یک سلسلهٔ طولانی از توافق‌های عثمانی و صفوی بود، به‌ویژه توافق‌نامه‌ای که در سال 1106 /۱۷۲۷ منعقد شد اما هرگز میانِ سلطان عثمانی و اشرف، حاکمِ غلزایی افغانِ ایران، امضا نشد. در پایان مذاکراتِ 1114/۱۷۳۶ ، هر دو طرف سندی را تصویب کردند که تنها به مسائلِ کاروانِ زیارتیِ حج، سفیران و زندانیان به‌خاطر عدم توافق دربارهٔ موضوعِ مذهب جعفری اشاره شده بود. اگرچه در آن زمان هیچ معاهدهٔ صلحِ واقعی به امضا نرسید، پذیرشِ متقابلِ این موادِ دیگر، مبنای آتش‌بسی کاری شد که چندین سال به طول انجامید.[۲1] نادرشاه که از راهِ قزوین به پیش‌روی‌اش در جنوب ‌پرداخت، . از جمله شورشی میان بختیاری‌ها را فرونشاند و زمستان را در اصفهان گذراند. تهماسب و پسرانش در سبزوار زندانی شدند.[۲2]


پانویس:

[1] تارنمای شبکه آموزش[پیوند مرده] صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران

[2] محمدهاشم آصف، رستم التواریخ ص 203

[3] نقد حال، مجتبی مینوی، چاپ سوم، ۱۳۶۷، خوارزمی


[4] Tucker, “Nāder Shah”, Iranica.


[5] Avery, “Nādir Shāh”, History of Iran, 34.
[6] آکس‌وورتی، شمشیر ایران، ۲۶۳–۲۶۴.
[7] Perry, “Nādir Shāh Afshār”, Encyclopedia of Islam.
[8] آکس‌وورتی، شمشیر ایران، ۲۶۴–۲۷۱.
[9] Perry, “Nādir Shāh Afshār”, Encyclopedia of Islam.
[10] Tucker, “Nāder Shah”, Iranica.
[11] Perry, “Nādir Shāh Afshār”, Encyclopedia of Islam.
[12] Tucker, “Nāder Shah”, Iranica.
[13] آکس‌وورتی، شمشیر ایران، ۲۷۲–۲۷۳.
[14] Avery, “Nādir Shāh”, History of Iran, 35–36.
[15] Tucker, “Nāder Shah”, Iranica.
[16] Perry, “Nādir Shāh Afshār”, Encyclopedia of Islam.
[17] Tucker, “Nāder Shah”, Iranica.
[18] Avery, “Nādir Shāh”, History of Iran, 35–36.
[19] آکس‌وورتی، شمشیر ایران، ۲۶۳–۲۷۴.
[20] Perry, “Nādir Shāh Afshār”, Encyclopedia of Islam.
[21] Tucker, “Nāder Shah”, Iranica.
[22] Perry, “Nādir Shāh Afshār”, Encyclopedia of Islam.

Book 50

احمد شه وری. عصر میرعماد: تاریخ سیاسی و فرهنگی دولت صفویه . 1397. 605 صفحه. شابک:  978-1481860369

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 3 دلار از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 42

توجه به مرثیه گویی در عهد صفویه[1]

در عصر صفوی کار شعر و شاعری و رسم تألیف و نویسندگی تا حدی زیاد، گونه ای دیگر گرفت و از هر سوی شاعران و نویسندگانی پیدا شدند که دیگر برای ادامۀ کار خویش چندان به دربار و دستگاه های حکومتی امید نمی بستند و ظاهر آن است که در این دوره به مناسبات عدیده، اهل فضل و ذوق و کمال هم در میان مردم با رفاه نسبی که پدید آمده بود بیشتر شدند و شعر و سخن بیشتر در میان مردم عادی راه جست و شاعر و نویسنده خردک خردک به مسائلی که مورد علاقۀ همگان بود، توجه نمود و یکی از مهم ترین این مسائل، توجه شدید مردم به مذهب بود که دستگاه حکومت هم خود را پایبند آن قلمداد می کرد…

         با ظهور مولانا محتشم کاشانی فرزند خواجه میراحمد که از خاندانی متمکن از مردم کاشان و نراقی الاصل بود، مرثیه سرایی جانی تازه یافت و این شاعر نامدار با سرودن ترکیب بند دوازده بندی مشهور خود معروف ترین و پرآوازه ترین مرثیه سرای ادب فارسی شد. وی بنا به نوشتۀ سام میرزای صفوی در ابتدای کار به بزازی مشغول بود و در شعر طبعش بد نبود.و به قول صمصام الدوله شاهنواز خان در بهارستان سخن، نخست به شعربافی اشتغال داشت و پس از آن در وادی سخن طرازی قدم زد. محتشم ظاهراً این پیشۀ شعربافی و بزازی را از پدر به ارث برده است و سپس به شاعری روی نهاده و در این فن شاگردی مولانا سلطان محمد صدقی استرآبادی کرده است. وی با شاعران روزگار خویش چون حیرتی، تونی، حالی گیلانی، مجاهد الدین خوانساری، امیر شمس الدین محمد کرمانی، میرزا سلمان جابری اصفهانی، ضمیری اصفهانی، وحشی بافقی و بعضی دیگر ارتباط داشته و چند تن از شاعران زمان نیز شاگردی او کرده اند،چون میر تقی الدین کاشانی، صاحب خلاصه الاشعار و زبده الافکار و ملا محمدرضا نوعی خبوشانی و مظفرالدین حسرتی کاشانی و ظهوری ترشیزی.

         محتشم شاعری قصیده سرا و مدح گستر بود و پادشاهان بزرگی مانند شاه طهماسب و شاه اسماعیل دوم و سلطان محمد خدابنده میرزا، پسران شاه طهماسب و شاه عباس اول و حمزه میرزا و پریخان خانم دختر شاه طهماسب و شاهزاده صدرمیرزا فرزند شاه طهماسب را در قصایدی استادانه ستوده است و هم چنین از آنجا که در ماده تاریخ سازی دستی قوی داشته است، به هنگام جلوس شاه اسماعیل دوم شش رباعی تمام ساخته که از آنها 1128 ماده تاریخ در سال به تخت نشستن وی استخراج می شود و میرزا محمد احمد وقار شیرازی فرزند میرزا محمد شفیع وصال شیرازی به خواست فرهاد میرزا عم ناصرالدین شاه قاجار فاضلانه در شرح استخراج این ماده تاریخ ها از رباعیات شش گانه نوشته است که در مجلۀ ارمغان سال های چهاردهم و پانزدهم به طبع رسیده و جز غیاث الدین میرمیران حاکم یزد که از مداحان خاص او بوده است، ده ها تن از رجال و امیران و علمای عصر صفوی او را مدح گفته و نیز پادشاهان جز رکن الدین و جلال الدین اکبر پادشاه و بعضی از امرای هند را ستوده که یاد آن همه را در نوشته ای که در اردیبهشت ماه سال 1353 در مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران از ص 87 تا 123 نگاشته ام، از خاطر دور نداشته ام.

پانویس:

[1] – برگرفته از مقاله دکتر سید حسن سادات ناصری با عنوان «به آیین ترین مرثیه». این مقاله در سایت زیر منتشر شده است:

http://hawzah.ir/FA/magart.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=6721&MagazineArticleID=80021&Change=Prev

اضمحلال صفویه

سقوط صفویه از زمان شاه صفی کلید خورده بود دیگر از آن انسجام نیروهای شجاع وآن سرداران خوش فکر خبری نبود جای آنان را روحانیانی گرفته بودند که با تلقین های بیجا به شاهان ضعیف النفس مشاوره غلط می دادند.

شاه سلیمان در زنده بودنش نظرش را به امرا و درباریان در مورد ولیعهدی گفته بود اگرآسایش می خواهیدحسین میرزا (ملاحسین) واگر می خواهید مرزهای کشو رگسترش یابد عباس میرزا را انتخاب کنید. پس با مرگ شاه سلیمان امرای راحت طلب و تن پرور حسین میرزا ضعیف ترین فرد دوره صفویه را بشاهی انتخاب کردند او در سن ۴۷ سالگی بر تخت سلطنت تکیه زده وبه لحاظ قشری بودن از دخالت بیشتر علمای جاهل و ملایان بی عقل در امور کشور جلوگیری نکرد و کشوررا با بی تدبیری تام به پرتگاه کشاند. او با حرمسرا نشینی و مباشرت با زنان و زیاده خواهی دراین مورد هر روز دغدغه نازنین پیکر جدیدی راداشت و به امور کشور رسیدگی نمیکرد نظر دادن او در حد (یاخچی ده) گفتن بود. در مسئله شرع آنقدر پیش رفت که منصب ملاباشی ایجاد کرد (وزارتخانه) و در این امور فقط برایش زن و دین مهم بود نه چیز دیگر. دخالت این ملایان بدون فکر و کوبیدن هر طرز فکری باعث گردید در گوشه کنار مملکت شورش هایی صورت بگیرد که قیام اهل تسنن در هرات و قندهار از آن نمونه است همچنین زرتشتی های یزد و کرمان و شورش اهل تسنن در جنوب(اعراب خوارج که عمان را از تابعیت ایران جدا کردند) از سوی دیگر ملک محمود سیستانی که خود را از بازماندگان صفاریان می دانست پس از جنوب خراسان در سال (۱۱۲۲) مشهد را تصرف و عملا در خراسان به حکومت پرداخت و چون از ناحیه روحانیان آن دوره مثل ملا محمد باقر مجلسی در کتاب (الرجعه) به شاه سلطان حسین تلقین می شد که این حکومت تا آمدن امام زمان ادامه دارد و از  صفویه خارج نمی شود، زیاد به این شورشها وقعی گذارده نشد و نتیجه این شد که این حکومت شریعت پناه باهجوم مشتی افغانان غلجایی گرسنه بساطشان برچیده و از صفحه تاریخ محو گردید و بتاریخ (۱۱۳۵ق/1101/1722) به حکومت دویست و بیست وسه ساله صفویه پایان داده شد.

منبع: تاریخ وفرهنگ ایران زمین

Book 49

احمد شه وری. تاریخ سیاسی و فرهنگی صفویان شاه اسماعیل یکم.. 1397. 310 صفحه.

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 3 دلار امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 41

موفقیت های زیاد در دوران نوجوانی و القائات مادر از یک سو و چاپلوسی و کاسه لیسی اطرافیان چاپلوس از سوی دیگر سبب شد که شاه اسماعیل خود را فردی مافوق بشری و آفریدۀ  ویژه و برتر خداوند بشناسد و چنان تکبر و نخوت پیدا کند که در تاریخ مثالش نباشد.

شاه اسماعیل خود را مورد نظر امامان شیعه می دانست و همۀ  پیروزی ها و خوش شانسی هایش را به امداد های غیبی آنان نسبت می داد.

او خود را معصوم و تنها سرشت پاک در میان آفریدگان خداوند می دانست.

به چند  نمونه از ادعاهای او در مورد خودش توجه کنید: 

«پدرم علی و مادرم فاطمه و من یکی از دوازده امام هستم»

«من عیس [عیسی] ابن مریم و خضر و اسکندرم ».

«من همراه منصور بر سر دار بوده ام، من همراه ابراهیم خلیل در آتش بوده ام، من همراه موسی در تور بوده ام».

«من نور محمد و سر علی ام، من گوهر دریای حقیقت و راز اناالحق و حق مطلق ام».

«من توفان نوح را در ازل دیده بودم که می آید».

«من از ذات مرتضی علی ام، من سلطان غازی ام»

گویا در نامه ای که به شیبک خان ازبک نگاشته ( شاه اسماعیل و شیبک خان ازبک دو فرد مذهبی بسیار  متعصب بودند که به دلیل همین تعصبات رو در روی هم ایستادند و نتیجه را هم که می دانید، شیبک خان کشته شد و بوسیلۀ  درباریان شاه اسماعیل خورده شد) گفته است که:  «من مصداق آیۀ  شریفۀ :  “وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِسْمَاعِیلَ إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَکَانَ رَسُولًا نَّبِیًّا». (سورۀ  مریم آیۀ  ۱۹). هستم و خداوند ۱۰۰۰ سال قبل در قرآن مرا برگزیده و راستگو نامیده». در همین نامه ادعا کرده که به او نوید آسمانی آمده که تا پایان جهان بر دنیا حکومت خواهد کرد.«شگفتا که شاه سلطان حسین هم دقیقا همین توهم را پیدا کرده بود».

کوتاه سخن آنکه شاه اسماعیل صفوی از این دست توهم ها بسیار داشت. پایان کارش را هم بخوانید؟

او که ید طولایی در اختراع و اجرای شکنجه های غیر انسانی بر روی مخالفانش داشت در جنگ با سلطان سلیم عثمانی (جنگ چالدران) شکست خورد. در آن جنگ برخورد تیر با بدنش به او فهماند که مانند دیگران ضعیف و شکست پذیر است. ناگهان انگار از خواب غفلت برخاست و دانست که انسانی عادی، بدون توانایی و ویژگی به خصوصی است. پس از نجات بوسیلۀ  دو قزلباش از جان گذشته غرور و نخوت اش به باد رفت و از فرط افسردگی به شراب خواری و عیش و عشرت و لواط پرداخت.