Article 0028

امتیاز دارسی

در 16 آوریل 1901، نماینده دارسی برای مذاکراتی طولانی وارد تهران شد. رقابت میان انگلیس و روسیه تزاری در آن زمان، ایران را در دیپلماسی قدرت بزرگ به عامل اصلی تبدیل کرده بود. لُرد کرزن، نایب السلطنه هند، پرشیا (ایران) را یکی از «مهره های شطرنجی توصیف کرده بود که با آن بازی شطرنج سلطه بر جهان قرار است آغاز شود»»[1].

روس ها به دنبال اعمال برتری سلطۀ سیاسی خود بر ایران و حذف دیگر قدرت های بزرگ بودند و برای آرتور هنری هاردینگ، وزیر انگلیس در امور ایران، مهم ترین هدف سیاست انگلیس، همانا مقاومت در برابر همین تهاجم ها و تعدی ها بود. اینجا بود که دارسی و سرمایه گذاری نفتی وی می توانست به کمک انگلیس بیاید: امتیاز نفتی انگلیس می توانست توازن قدرت مورد نظر را در برابر روسیه ایجاد کند و به این ترتیب بود که از این سرمایه گذاری حمایت کرد.

در این اوضاع و احوال مظفرالدین شاه اسراف گر و دولت اش نیاز مبرمی به پول نقد داشتند و آماده بودند تمام ایران را به حراج بگذارند چه رسد به نفت. در نتیجه، در روز 7 خرداد 1280/ 28 مه سال 1901، اتابک با رشوه هایی که گرفت از سوی او امتیاز نفت ایران را به مدت شصت سال و با حق انحصاری اکتشاف نفت در کل کشور به غیر از پنج استان شمالی آذربایجان، گیلان، مازندران، استرآباد و خراسان به دارسی اعطا کرد. این استان ها نیز تنها از ترس روسیه و جلوگیری از آزردگی خاطر روس ها از این قرارداد کنار گذاشته شده بودند. ولی منعقد کنندگان بتمام معنا خائن این امتیاز نامه منفور ندانستند که با همین کارشان خود مقدمات تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ انگلیس و روسیه را پیشاپیش فراهم کردند. البته تردید نبود که در آن زمان روسیه شمال ایران را قلمرو خاص نفوذ خود می دانست، همانگونه که انگلیس، جنوب ایران را ناحیه ای فرو افتاده در مدار قدرت خویش قلمداد می کرد، اما آنچه آنها می پنداشتند بخودشان مربوط بود و با این موضوع که دولت ایران در قراردادی رسمی آن پندارهای باطل را برسمیت بشناسد زمین تا آسمان فرق می کرد.

دارسی در عوض موافقت کرد تا مبلغ 20 هزار پوند پول نقد همراه با، سهامی به ارزش20 هزار پوند به دولت ایران بپردازد، و همچنین چیزی به عنوان حق امتیاز سالانه، رویالتی، که به صورت مبهم توصیف شده و حدود 16درصد از ” سود خالص سالانه” محسوب می شد[2] ، به ایران بپردازد.

دارسی نه سازمانی داشت و نه شرکتی، تنها یک منشی برای رسیدگی به مکاتبات تجاری خود به خدمت گرفته بود. او برای راه اندازی و اجرای عملیات حفاری در ایران، جورج رینولدز، فارغ التحصیل کالج مهندسی سلطنتی هند را استخدام کرد که از تجربه ارزشمند حفاری در سوماترا برخوردار بود. اولین منطقۀ حفاری و اکتشاف ناحیۀ چیاسورک، فلات تقریبا غیر قابل دسترسی واقع در کوه های غربی ایران بود، که در بخش شمالی قصرشیرین قرار دارد. کار حفاری آغاز شد، اما بالا رفتن مخارج دارسی را وادار کرد تا برای حفظ این امتیاز شناور به دنبال یافتن حامی مالی باشد.

پانویس:

[1]-دانیل یرگین. «نفت. پول وقدرت». ترجمه منوچهرغیبی ارطه ای. تهران. شرکت ملّی نفت ایران. 1373. ص 136.

[2]-آرشیو شرکت نفت بریتیش پترولیوم، در دانشگاه وارویک، UK، که از این پس با نام مخفف آرشیو BP، گفته می شود-برای این اصطلاحات رجوع شود به هیورویتز. جلد 1. صص83-84.

Article 0027

خواجه شمس الدین محمّد حافظ در آغاز قرن چهاردهم م /هشتم هجری  در شهر شیراز، مرکز استان فارس، متولد شد. تاریخ تولد او باحتمال زیاد سال 704، برابر با سال 1325 بوده است. سید محمّد رضا نائینی و نورانی وصال که باشتراک کتاب بسیار ذی قیمتی در باره خواجه شیراز نوشته اند، سال تولد وی را سالهای اوّلیه دهه  نخست قرن هشتم، براساس تقویم خورشیدی و یا دهه  دوم همان سده، براساس تقویم سال برمبنای گردش ماه، دانسته اند[1].  

           در کتاب دیگری که سید محمّد رضا نائینی با همکاری نذیر احمد نوشته است، آمده است که خواجه حافظ شیرازی باحتمال زیاد درآخرین روز ذی الحجه سال 791 درگذشته ودر اوّلین روز ماه محرم سال 792 به خاک سپرده شده است. دیگر محققین درباره خواجه بزرگ شیراز نیز تاریخهایی قریب به این مضامین در باره زمان تولد و درگذشت بزرگترین غزلسرای ایران آورده اند. هرچند که شاید دانستن زمان دقیق این دو واقعه در مورد اشخاص بزرگی چون حافظ از اهمیت زیادی برخوردار نباشد؛ موضوع مهم درباره انسانها اثری است که از خود برجای می گذازند و نه زمان دقیق تولد و وفات آنها  که: «غرض نقشی است کز ما برجای ماند»

ضمن اینکه نمی توان منکر این واقعیت شد که عدم توجه معاصران این قبیل مردان بزرگ در ایران در مورد زمان وفات آنها نشان از این دارد که این بزرگمردان چه اندازه در زمان حیاتشان مورد کم توجهی و اقبال نا متناسب مردم واقع شده اند. زیرا  این موضوع تنها در مورد خواجه بزرگ شیراز رخ نداده است، بلکه هم در مورد استاد بزرگ سخن ایران، فردوسی، و هم در باب حکیم عمرخیام نیشابوری، تکرار داده است.

           اطلاعات ما در باره سالهای نخستین حیات این شاعر بزرگ، فاقد آن اعتباری است که بتوان بر آن اعتماد کرد. برابر برخی از منابع اوّلیه قابل اعتمادی که دردست است، ازجمله زندگینامه ای که محمّد گلندام جمع آوری کننده غزلیات خواجه بزرگ شیراز، در مقدمه کتاب خود آورده است، حافظ در زمینه فقه تحصیلات خود را به پایان برده بوده است. براساس نقل او، حافظ تحصیلات خود را نزد اساتیدی مانند قوام الدین عبدالله، که در زمان خود از فقهای مشهور فارس به شمار می رفته به پایان رسانده و هم این فقیه بنام بوده است که ذوق بی همتای غزلسرایی را در شاگرد خود دریافته و او را ترغیب به پرورش این استعداد خود نموده است.

           خواجه حافظ پس ازآنکه غزلیاتش بر زبان همشهریان با ذوقش ودیگران در شیراز و سپس از شیراز تا خلیج بنگال جاری شد، خلاف عرف مرسوم از اینکه شغل رسمی شاعری دربار یکی از امیرزادگان معاصر خود را بپذیرد خود داری نمود، هرچند که بسیاری از امرای معاصر خود نظیر ابواسحاق اینجو، شاه شجاع، نصرت الدین شاه یحیی شاه هرمز و شاه منصور بن مظفر محمّد، که جملگی امیران و امیر زادگان خطه  فارس  و یا نواحی جنوبی ایران و یا بعضاً از پادشاهان ایران بوده اند ونیز بعضاً وزیران آنها را مانند حاجی قوام  و یا بزرگان زمان خویش مانند عماد الدین محمود، را در دیوان خود ستوده است. حافظ برخی از امیران و شاهان سایر سرزمینهای دور و نزدیک از جمله سلطان اویس شیخ حسن ایلخانی جلایر و احمد ایلخانی را که هر دو از حاکمان بغداد در زمان حافظ بوده اند و نیز محمود شاه بهمنی، فرمانروای دکن هندوستان  و جلال الدین توران شاه، فرمانروای هرمز و همچنین سلطان غیاث الدین را در زمانی که هنوز به تخت سلطنت بنگال نرسیده بوده مدح گفته است.


[1] – ر. ك. نائینی، وصال، ص 13.

Article 0026

The position of Rumi outside of Iran, in the world of poems and poets, is so important that some accurately call him the greatest poet and some put him among the ten top of the world’s poets. Working on Rumi’s works was started with Reynolds A. Nicholson wrote his Ph.D. thesis on Rumi at Cambridge under the guidance of Professor Edward G. Brown, who has had very good knowledge of Iran’s history and the history of Iran’s literature. He has written a book about Persian Literature and also a book about Iran’s Constitution Revolution; both of them are good reference books in their own fields.
Nicholson after the demise of Edward Brown took his position as the professor of Persian Language and Literature. Nicholson for his thesis translated 48 Ghazals from Divan-i Shams.
Since the deep studies on Rumi’s works in Iran thereafter the more reliable and genuine Ghazals of Divan-i Shams were available in later editions of the Nicholson works, 7 of 48 Ghazals were omitted since they were found in other divans of Persian poets.
After Nicholson, it was Arthur John Arberry who worked on Rumi’s works. He was a student at Cambridge University too and he worked with Nicholson under his auspicious he translated 400 Ghazals of Rumi including those 41 Ghazals which were translated by Nicholson. The translation of Nicholson was rich in Victorian Beautiful lexical and grammatical terms but the problem was that due to rapid changes in the English language during the last century, this is a fact that the new generation in Britain could not understand the beauties of Victorian poetry anymore. The title of Arberry’s book is “Mystical Poems of Rumi”. He also translated Rubaiyat of Rumi in 1949. I have prepared a list of the works that have been rendered on Rumi’s works at the end of the book and therefore I skip to give the names of all other distinguished and literary scholars that have worked in this field which their works are always most welcome by the Iranians.
I want to say some words about the new mood from 1990 onward we see particularly in the United States for publishing books about Rumi. Though we witness that the Universities and Academic Institutions in the United States and Canada are very well-based studies on the works of Rumi, meanwhile we see that many books during the last 18 years have been published in the United States from the scientific research point of view are poor and in some cases, they are only copies of the translations of Reynolds Nicholson or Arthur Arberry or Ms. Eva de Vitray-Meyerovitch, who has translated Rumi’s works to French, even without sufficient mentioning of the used resources and strangely these works have had good selling and in some cases have been among the best seller books in the United States.

La position de Rumi en dehors de l’Iran, dans le monde des poèmes et des poètes, est si importante que certains l’appellent avec précision le plus grand poète et certains le placent parmi les dix meilleurs poètes du monde.
Le travail sur les œuvres de Rumi a commencé avec Reynolds A. Nicholson, qui a écrit sa thèse de doctorat sur Rumi à Cambridge sous la direction du professeur Edward G. Brown, qui avait une très bonne connaissance de l’histoire de l’Iran et de l’histoire de la littérature iranienne. Il a écrit un livre sur la littérature persane et aussi un livre sur la révolution constitutionnelle iranienne ; les deux sont de bonnes références dans leurs propres domaines.

Nicholson, après le décès d’Edward Brown, a pris sa place en tant que professeur de langue et littérature persanes. Pour sa thèse, Nicholson a traduit 48 ghazals du Divan-e Shams.
Depuis les études approfondies sur les œuvres de Rumi en Iran, par la suite, les ghazals plus fiables et authentiques du Divan-e Shams ont été disponibles dans les éditions ultérieures des travaux de Nicholson ; ainsi, 7 des 48 ghazals ont été omis, car ils ont été retrouvés dans d’autres divans de poètes persans.

Après Nicholson, ce fut Arthur John Arberry qui travailla sur les œuvres de Rumi. Il était aussi étudiant à l’Université de Cambridge et il a travaillé avec Nicholson sous son égide ; il traduisit 400 ghazals de Rumi, y compris les 41 ghazals déjà traduits par Nicholson. La traduction de Nicholson était riche en termes lexicaux et grammaticaux magnifiques de l’époque victorienne, mais le problème était que, en raison des changements rapides dans la langue anglaise au cours du dernier siècle, il est un fait que la nouvelle génération en Grande-Bretagne ne pouvait plus comprendre les beautés de la poésie victorienne. Le titre du livre d’Arberry est Mystical Poems of Rumi. Il a également traduit les Rubaiyat de Rumi en 1949.

J’ai préparé une liste des travaux qui ont été réalisés sur les œuvres de Rumi à la fin du livre, et donc je passe sous silence les noms de tous les autres érudits et spécialistes littéraires distingués qui ont travaillé dans ce domaine, dont les travaux sont toujours très bien accueillis par les Iraniens. Je veux dire quelques mots sur la nouvelle tendance que nous voyons à partir de 1990, en particulier aux États-Unis, concernant la publication de livres sur Rumi. Bien que nous constations que les universités et institutions académiques aux États-Unis et au Canada mènent des études très bien fondées sur les œuvres de Rumi, nous voyons en même temps que de nombreux livres ont été publiés aux États-Unis au cours des 18 dernières années qui, du point de vue de la recherche scientifique, sont pauvres et, dans certains cas, ne sont que des copies des traductions de Reynolds Nicholson ou d’Arthur Arberry, ou de Mme Eva de Vitray-Meyerovitch, qui a traduit les œuvres de Rumi en français, même sans mention suffisante des sources utilisées. Et étrangement, ces ouvrages se sont bien vendus et, dans certains cas, ont figuré parmi les best-sellers aux États-Unis.

Article 0025

شهر شهرِ فرنگ ِ خوب تماشا کن 0025

گام بگام تا کودتای شوم 28 امرداد 1332

17 مرداد 1332

روزنامه فرانسوی «پاری ماچ» پس از بازگشت پنهانی اشرف پهلوی از تهران به پاریس نوشت: «اشرف به تهران رفته بود تا قسمتی از ارتش را علیه مصدق نخست وزیر بشوراند».

اما اصل موضوع چه بود:

روز شنبه 3 امرداد 1332، اشرف پهلوی که قبلاً توسط مصدق مجبور به خروج ازایران شده بود، با گذرنامه ای با نام اشرف شفیق به تهران برگشت. امّا با حساسیتی که مصدق نشان داد، دربار ناچار شد بلافاصله اعلامیه ای صادر نماید و بگوید که مشارٌالیها بدون اجازه و هماهنگی شاه وارد ایران شده است. به هر حال او در سه روزی که در تهران ماند، شاه و کرمیت روزولت را از نتایج جلسه ای که او و دو زن دیگر با آلن دالس و هندرسن و یک سرهنگ انگلیسی که نماینده اینتلیجنس سرویس انگلیس بود و ژنرال شوارتسکف در رستوران “لاک” در کنار دریاچه لمان در ژنو داشتند، قرارداد[1] و روز سه شنبه 6 امرداد تهران را ترک کرد.

           هفته بعد یعنی در روز شنبه 10 امرداد ماه 1332، ژنرال نورمن شوارتسکف وارد ایران شد. او که از 1942 تا 1948 مشاور شاه و مستشار نظامی آمریکا در ایران بود در میان نظامیان ایران دارای دوستان فراوانی بود که یکی از آنها هم زاهدی بود. روزنامه فیگارو در30 سپتامبر 1955 راجع به شوارتسکف نوشته بود: مهمترین وظیفه شوارتسکف کشیدن هرچه بیشتر امرای ارتش به طرف دربار و یا حداقل بی طرف ساختن آنها در منازعه آتی بین شاه ومصدق بود؛ همان کاری که در دی 1357 بر عهده هایزر گذاشته بودند و در حالی که عرب و عجم از حضور هایزر در ایران مطلع بودند، شاپور بختیار خمار خود را به تجاهل می زد و از وجود او در ایران و ماموریتی که داشت اظهار بی اطلاعی کرد، با این تفاوت که با برملا شدن ماموریت شوارتسکف در ایران، وی پس از یک هفته اقامت در ایران ناگزیر از ترک ایران شد و به کراچی رفت تا در آنجا دنباله کار خود را بگیرد.  ولی هایزر در ایران ماند تا کلید حکومت بر ایران را به خمینی داد. البته ماموریت شوراتسکف و هایزر عکس یکدیگر بود. شوارتسکف وظیفه داشت ارتش را که در دست مصدق بود با بیطرف ساختن به مدد رساندن به شاه تشویق کند و هایزر می خواست ارتش شاه را بطرف خمینی سوق دهد.

           به هر  روی در همین روز 10 امرداد، کیم روزولت نیز بگونه ای رسوا با محمد رضا پهلوی ملاقات کرد. لئونارد موسلی در مورد این ملاقات نوشته است:

           «اولین دیدار بین شاه و فرستاده سیا به ایران روز اول اوت [شنبه 10 امرداد 1332] صورت گرفت. این ملاقات حدود نیمه شب در داخل یک اتومبیل صورت گرفت. کیم روزولت در حالی که زیر صندلی عقب اتومبیل دراز کشیده شده بود وارد کاخ سلطنتی شد و شاه در گوشه ای از کاخ وارد اتومبیل شده در کنار او نشست. کیم شاه را در جریان سرنگونی مصدق قرار داد و گفت این طرح از طرف ایزنهاور، رییس جمهور آمریکا، و چرچیل، نخست وزیر انگلستان، مورد تایید قرار گرفته است. شاه از این موضوع هیجان زده شد و آمادگی خود را برای همکاری در اجرای نقشه [امریکا و انگلیس]اعلام داشت [2] “

19 امرداد 1332

رفراندوم در مورد انحلال مجلس در شهرستانها برگزار شد.

این همه ‌پرسی نخستین همه‌ پرسی البته غیر قانونی از مشروطیت به بعد در تاریخ ایران بود. متن این همه‌ پرسی در پرسشی در مورد بقای دولت یا مجلس بود: «اگر با این دولت و نقشه و هدف [کدام نقشه؟ کدام هدف] آن موافق هستید رای به انحلال مجلس بدهید تا مجلس دیگری تشکیل شود که بتواند در راه تأمین آمال ملت [کدام آمال؟] با دولت همکاری کند و اگر با ادامه وضع کنونی مجلس موافقید تا دوره هفدهم سپری شود و دولت دیگری روی کار بیاید که با این مجلس همکاری کند رای مخالف به انحلال مجلس بدهید».

یکی از ویژگی‌های بد و توچشم خور این همه‌پرسی این بود که صندوق‌های مخالف و موافق از هم جدا بود و کسانی که می‌خواستند رای مخالف دهند مشخص می‌شدند. مصدق عوامفریب با پررویی تمام دلیل این کار مسخره خود را آسانی شمارش رای اعلام کرد و بدین ترتیب به دست طرفداران کودتا از جمله ایزنهاور  و سازمان سیا و محمد رضا بهانه ای ایده آل برای پیش بردن نقشه های شوم خودشان داد.

جمعیت ایران در آن هنگام حدود ۱۷٫۵میلیون نفر بود با میزان رشد جمعیت بیش از ۲٪. با تخمین ۷۰٪ واجد شرایط رای دادن، حدود ۱۲میلیون نفر می شد ولی از آنجا که زنان

حق رای نداشتند به همین دلیل حدوداً ۶ میلیون نفر واجد شرایط رأی دادن بودند. اما پس از انجام این نمایش گفته شد که حدود ۳۳٪ این افراد رأی داده اند.

با وجود مخدوش بودن این کار بی سابقه و غیرقانونی بودن آن زیرا قانون اساسی مشروطه صراحت داشت که مجلس شورای ملی روش تغییر قانون اساسی را تعیین می کند و نه شاه یا نخست وزیر، مصدق نتیجه رفراندوم در خصوص انحلال مجلس و بقای دولت را خواست مردم در خصوص بقای دولت و انحلال مجلس اعلام کرد. و متعاقباً روز ۲۱ اَمرداد از شاه خواست زمینهٔ انتخابات مجلس هجدهم را فراهم کند. ولی محمد رضا خلاف درخواست مصدق این کار را نکرد و انحلال مجلس را نپذیرفت.

مصدق ۲۵ مرداد پس از شکست کودتای اول نتیجه همه‌پرسی یعنی انحلال مجلس و بقای دولت را علنی اعلام کرد.

پانویس:

[1]- بهنود، ص 375.

[1]- موسلی، ص 210.

Article 0024

شهر شهرِ فرنگ ِ خوب تماشا کن 0024

راه نجات ایران دست آویختن به فرهنگ ایرانی است و بس

سخن گفتن و نوشتن در باره سعدی و زیباییهای سخن و سرود او در این گوشه از دنیا  آنهم  در شرایطی که بودن ونبودن ایران بعنوان یک هویت سیاسی بیش از هر زمان دیگری در معرض پرسشی جدّی قرار گرفته است، خود می تواند سئوالهای جدی برانگیزد؛ و این پرسشها بحق و درست است، زیرا بواقع ایران امروز در شرایط بسیار دشواری قرار دارد و درست بهمین سبب است که بایستی به فرهنگ و ادب ایران بگونه ای جدی پرداخته شود. زیرا از دو حال خارج نیست یا اینکه با دنبال شدن سیاست اتخاذی زمامداران  امروز ایران، جهان شاهد برخوردی نظامی با ایران خواهد بود که در این صورت با احتمالاتی شاهد تولد عراق دیگری درمنطقه خواهیم بود که دراین صورت برای برگشت واستقرار مجدد آرامش درکشورمان بایستی یک دوران حداقل سی ساله را درنظر گرفت. و یا اینکه نظام کنونی ایران درپیشبرد سیاستهای خود پیش می رود وسرانجام به سلاح هسته ای دست می یابد تا بتواند در سایه آن برای چندی دیگر به حیات خود ادامه دهد.

بفرض پیش آمدن هریک از این دوشق، آنچه می تواند موجب بقای ایران بعنوان یک هویت سیاسی مستقل در آینده گردد، پرداختن وسیع به همۀ جوانب فرهنگ ایران است؛ همان عاملی که در دوهزارو پانصد سال گذشته در شرایط حاد مشابه متعدد به ماندگاری هویت سیاسی ایران امکان بقا را داده است. از این روی، با اذعان و اعتراف به این که ایران در شرایط سختی قرار دارد، باید گفت بهمین دلیل نیز باید به فرهنگ وادب ایران پرداخت.

تاریخ گذشته ما حاکی است که هر زمان جوّ سنگینی از لحاظ آزادی بیان و مطبوعات  در کشور سنگینتر ازمعمول[1] بوده است، نظام حاکم یا توسط قدرتی خارجی از میان برداشته شده است، مانند آنچه بر ایران دوره های ساسانی و خوارزمشاهیان گذشت و یا این که نظام حاکم بوسیله قدرتهای رقیب داخلی از میان رفته وجای خود را به نظام سیاسی معتدلتر و یا برعکس خشن تری داده  که نمونه های آن تغییر رژیمهای سیاسی ایران دربسیاری از دوره های تاریخی است.

تاریخ سیاسی واجتماعی گذشته ایران همچنین حاکی است که ایرانیان در تمامی افت و خیزهای ایران، مفر برون رفت از این نوع بحرانها را بدرستی توسل به مبانی فرهنگی غنی خود دیده اند. بگفتۀ  زنده یاد حسن انوری: “اگر ما زنده ایم بدین دلیل است که زبان و ادبیات ما زنده است. اگر در جزر و مدّ حوادث هولناک تاریخ از میان نرفته ایم از آن است که فرهنگی نیرومند و برآمده از هزاران دل ِ سوخته و فکر ِدرخشان داشته ایم”.[2]

سخت ترین دوره ای که ایران درگذشته به خود دیده است بی تردید دوره دویست ساله حکومت بی چون وچرای دو دستگاه خلافتی اموی وعباسی بر ایران بوده است. درمورد آثار فرهنگی هجوم تازیان بر ایران و تلاشی که آن ددمنشان در محو و نابود کردن هر آنچه رنگ  و بوی ایرانی داشت بعمل آوردند، بتفصیل  در کتابهای تاریخی آمده و در این راه بویژه زنده یاد ذبیح الله صفا در حدّ قابل قبولی مصیبت رفته به ایران را به قلم کشیده است. هرچند که دیگر تاریخ نویسان ما نیز بلحاظ ابعاد وسیع این فاجعه عظیم، همگی در نوشته های خویش به این سقوط و از هم پاشیدگی ملّی پرداخته اند. از جمله منوچهر تهرانی در مقاله ای که با عنوان “عامل انسانی در اقتصاد ایران” نوشته، می نویسد:

“اسلام اندک اندک بر وطن ما چیره می شود. اما این مهم بهمین سادگی حاصل نمی آید و مصائب فراوان بهمراه می آورد. از همین عصر به بعد جرعه ای آب خوش از گلوی ایرانی پایین نمی رود. آشوب دوران پر درنگ [: طولانی] تازیان، جنگهای پایان ناپذیر ایران نیمه مستقل و بعد مستقل همه دست بدست می دهد و آتشفشان دوزخگون و سخت هراس انگیز پدید می آورند”[3].

با توجه به همین سختی شرایط است که خیزشهای ملّی ایرانیان پس از تسلط تازیان بر ایران، اهمیّت ویژه ای می یابد؛ خیزشهایی که سرانجام به آزادی ایران از یوغ تازیان می انجامد و با استقرار دولت ایرانی نسب ِسامانی مجدداً فرهنگ و ادب و دانش ایران شکوفا می گردد. در دوره تقریباً دویست ساله زمامداران این سلسله، ایران شاهد پیشرفتهای بزرگی است که در همه شئون مادی و معنوی ما بوجود می آید؛ زبان فارسی مجدداً عظمت خود را بازمی یابد و دوره ای از تساهل مذهبی مجدداً بر ایران حاکم می گردد که بنوبه خود عامل گسترش و رونق بیشتر علوم و ادبیات می گردد. از این روی تنها عکس العمل بواقع جانبازانه هزاران ایرانی بویژه در حفظ زبان خود، در نهایت ایران را از آن  وضعیت بحرانی نجات داد؛ زنان و مردانی که تحمیل زبان تازی را بر ایران ضربه ای مرگبار بر هستی ایران و شخصیّت و منش ایرانیان می دیدند. در کنار پایمردی این زنان و مردان، این سخنوران و سرایندگان پارسی زبان بودند که از نو کاخ بلند و زندگی بخش تمدن و فرهنگ ایران را برافراشتند و در این راه فردوسی مهندس اصلی کاخ جاودانه زبان و ادب ایران بود وسعدی معمار هنرمندی است که در استوار کردن این کاخ و آراستن آن با زیباییهای سخن  و سروده های خود، تلاشی وسیع داشته است.

پانویس:

[1]- شرایطی همانند که کم وبیش درهمه جا وهمه وقت وجود داشته منتها قابل تحمل بوده است.

[2]- مصلح الدین ابومحمد عبدالله بن مشرف بن مصلح بن مشرف سعدی شیرازی. «گلستان سعدی». تصحیح و توضیح حسن انوری. ص 2.

[3]- منوچهر تهرانی. عامل انسانی در اقتصاد ایران.  ص 20.


[1] –  شرایطی همانند که کم وبیش درهمه جا وهمه وقت وجود داشته منتها قابل تحمل بوده است.

[2] – انوری، ص2.

[3] – تهرانی، ص 20.

Article 0023

رژیم های تولیتر دشمنان بشریت

نمونه بارز یک رژیم توتالیتر را در شوروی تحت حکم استالین می توان دید. از پدر استالین نامی نیست تنها نوشته اند کفاش بود. اما نام مادرش کِتِوان گِلادزه بوده است[1]. استالین یک جانی بالفطره بود. هانا آرنت در جلد سوم کتاب «عناصر و خاستگاه‌های حاکمیت توتالیتر»، درباره او  نوشته است: «جنگی که آلمان تحت اداره هیتلر با همۀ ابزارهای جنایتکارانه  خود علیه اتحاد شوروی به پیش برد، قربانیان بسیار کم‌تری بر جا گذاشت تا جنگی که استالین در دهۀ 1939 علیه خود روسیه به راه انداخت». ارنست نولته، دیگر نویسنده آلمانی نیز بر آن است که: «هیتلر خبیث ترین دشمن کمونیست‌ها بود، اما استالین کمونیست‌های بمراتب بیش‌تری را کشت تا هیتلر». و الکساندر سولژنیتسین در کتاب «مجمع‌ الجزایر گولاگ» پرده  را از دوزخ هولناک شوروی کنار می زند و فاش گوید:

«آدم‏هایی که ۲۴ سال نکبت حکومت کمونیستی را تجربه  کردند، ‏دانستند که در کل تاریخ رژیمی خبیث‏تر، خونخوارتر از رژیم بولشویکی که خود را شوروی نامیده بود، وجود ندارد؛ ‏دانستند که نه به لحاظ نابودگری و توان پایداری و نه به لحاظ هدف‏گذاری رادیکال و تمامیت‏خواهیِ مطلق و یکپارچه، هیچ رژیم دیگری با آن همسنگ نبود و نیست، حتی رژیم آلمان فاشیستی هیتلر». زیرا رژیم‌های توتالیتر در کشور خود بمراتب بدتر از فاتحانی بیگانه رفتار می‌کنند و اوج قساوت را در کشور خود و در حق ملت خود اعمال می کنند. «حاکم توتالیتر بهتر از فاتح بیگانه از گنج‌ها و ثروت‌های کشور خود با خبر است. او به این گنج ها  تنها بمثابه منبع غارت می‌نگرد که به او امکان ‌می دهد برنامه‌های احمقانه خود را برای پیش برد فکر و ایده ناقص عملی سازد. این فرایند نفرت انگیز هیچ وقت به انتها نمی رسد، و تا دفن دیکتاتور ادامه خواهد یافت زیرا کارهای چپاولگرانه و تجاوزگرانه این حاکم بومی و داخلی تمامی ندارد. حکومت های توتالیتر هر جا باشند مانند دستۀ ملخ‌ها هستند که هر جا فرود آیند آن‌جا را نابود می کنند. بی‌رحمی سرکوبگرانه ای که در سرزمین  تحت امر یک توتالیتر است تا زمانی که دیکتاتور و دیکتاتوری نفس می کشند، ادامه خواهد یافت.

پانویس: [1]- مادر استالین شبیه همۀ مادران دنیا بود. پسرش را مانند همۀ مادران دنیا دوست داشت و دربارۀ پسرش می‌گفت: «ژوزف پسری نمونه است. آرزو می‌کنم هر مادری پسری مانند او داشته باشد». نام مادر استالین کِتِوان گِلادزه بود، زنی دردکشیده که زندگی سختی داشت و تنها چیزی که زندگی برایش گذاشته بود، همان پسر نمونه بود. کِتِوان در نوجوانی خانه‌های مردم را نظافت می‌کرد تا پولی درآورد. او با مردی کفاش ازدواج کرد. چند سالی زندگی خوبی داشتند. سه پسر به دنیا آورد. پسر اول و دوم او مردند و فقط یوسف/ژوزف (استالین) برایش ماند. شوهرش به زودی به الکل اعتیاد پیدا کرد و یوسف و مادرش را مرتب کتک می‌زد تا اینکه یک روز بی‌خبر گذاشت و رفت، و مادر استالین دوباره ناچار شد با نظافت خانۀ مردم خرج زندگی خود و پسرش را در‌آورد. او می‌خواست این تک ‌پسرش کشیش شود. اما کشیش ‌ستیزترین فرمانروای قرن بیستم شد. اگرچه برای مادرش پسری دلسوز ماند. وقتی پس از انقلاب روسیه استالین به کادر رهبری روسیه رسید مادر خود را به قصری منتقل کرد و اتاقی در اختیارش گذاشت و از 1927 که استالین قدرت را در شوروی قبضه کرد، همواره چند نگهبان از مادرش در تفلیس مراقبت می‌کردند. اما وقتی مادر در 1937 در تنهایی درگذشت، استالین در خاکسپاری او غایب بود. زیرا در آن روزها درگیر دسیسه‌ای شریرانه بود تا پاکسازی بزرگی به راه اندازد، قربانی اول هم توخاچفسکی یک ژنرال بلندپایه روس بود.

Article 0022

شهر شهرِ فرنگ ِ خوب تماشا کن 0022

اسدالله علم مهمترین مهره انگلیس در ایران و رویدادهای سال 1342

در زمان به نخست وزیری رسیدن اسدالله علم كه در اساس نخست وزیری در قواره اش نبود، چند مسئله اساسی که در کابینه دکتر امینی مطرح شده و لاینحل باقی مانده بود که مهمترین آنها عبارت  از:

1- موضوع انتخابات انجمن های ایالتی و ولایتی و(سوگند نامه آن) وهمچنین انتخاب (زنان) بنمایندگی انجمن شهر و یا مجلسین که مورد مخالفت روحانیون و… قرار گرفته بود

2- موضوع اصلاحات ارضی و تقسیمات اراضی خالصه و موقوفات که مورد اعتراض مالکان بزرک و همچنین روحانیت واقع شده بود.

هر شخصیت آگاه و بصیری اعتقاد داشت،  علاوه بر اینکه این اهداف مورد نظر و خواست (کندی رئیس جمهور آمریکا بود) اصولا می توانست در پیشبرد رفاه اجتماعی و بیداری سیاسی همه طبقات موثر باشد. ولی شرط اساسی، آن بود که این امور با برنامه ریزی و روشن بینی عامه مردم بصورت عمل در بیاید، تا مخالفین نتوانند از آن سوءاستفاده نموده و مردم ساده دل و ناآگاه را علیه رژیم تحریک نمایند.

          منتظری در خاطراتش می نویسد: آیت الله خمینی می گفت که اگر ما با اصول مواد ششگانه مخالفت کنیم، عملا مردم فقیر وبی بضاعت را علیه خودمان تحریک خواهیم کرد، زیرا:

         1 – تقسیم  اراضی ظاهرا به نفع قشر کشاورز می باشد  ولذا مردم خواهند گفت که چرا روحانیت با این کار مخالفت می نماید. یا سپاه دانش که می خواهد سربازها را به دهات بفرستد تا به بچه های مردم بی بضاعت درس بدهد وسواد آموزی کند. چه بدی دارد که روحانیت با آن مخالف است وهمچنین با سپاه بهداشت که یقیننا برای طبقه روشنفکر جاذبه خواهد داشت. بخصوص که بعضی از علما هم قبلا موافقت خودشان را با آن لوایح اعلام کرده اند و مخالفت ما ایجاد دو دستگی خواهد کرد.

          بدین جهت خمینی اصرار داشت که نباید با اصل لوایح مخالفت نمود، بلکه باید با (اصل رفراندم) مخالفت نماییم، بگوییم کشور ما قانون دارد، مجلس دارد، وانجام رفراندم برای چنین کارهای مهمی صحیح نیست. لوایح باید به تصویب مجلسین برسد.

         2 – لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی:  در آن دو مسئله مهم وجود داشت که نه تنها آخوندیسم با آن مخالف بود، بلکه دست آویزی بود برای بسیاری از آشوبگران ومالکین و حتی کاندیداهای انتخاباتی که عبارت بود از:

         انتخاب زنان به عنوان نماینده انجمن شهر

         حذف کلمه (قرآن مجید) برای سوگند خوردن  و بکار بردن کلمه (کتاب مقدس) که تعریفی عام داشت و عملا راه گشای منتخبین همه ادیان بود.

        آخوندیسم، جبهه ملی، نهضت آزادی  و یک گروه از چپ های وابسته به حزب توده که با هر حرکت اصلاحی مخالفت داشتند در این زمینه یک صدا شدند  و به مخالفت برخاستند، و برای تمرکز دادن به سیستم مبارزه خمینی را جلو انداختند. و شهر قم شد مرکز و هسته مرکزی مخالفین با دولت و شروع کردند به اقدامات همه جانبه.

         منتظری می نویسد: در آن روزها اصولا خمینی در ردیف مراجع نبود و هنوز نمی توانست که سودای مرجعیت داشته باشد، تا تصمیماتش بین مردم مورد توجه قرار بگیرد. ولی جسارت فوق العاده او مردم را بدورش جمع کرد و منابع مالی فراوانی به کمکش آمدند. ودر حوزه بسرعت شاخص شد.

ولی فقدان این مرجع صاحب نام و بیگانگی دولت  علم از اجرا سیاست همزیستی با روحانیت یکمرتبه موجبات از میان بردن روابط دربار ودولت وروحانیت را فراهم آورد[1].

روزشمار رویداد ها

13420102

برگزاری یک گردهمایی بزرگ در فیضیه قم

13420313

روزهای 13 و15 خرداد 1342 و گزارش سپهبد مبصر معاون انتظامی شهربانی 

سپهبد محسن مبصردر کتاب پژوهش می نویسد: رویدادهای بهار 1342 را می شود مقدمه شورش بزرگ سال 1357 به شمار آورد.   اگر شما فقط بخواهید رویدادهای آن روز را صرفا با جنبه  های ظاهری قضیه نگاه کنید مسلما بجایی نخواهید رسید، بلکه باید به علت  و عوامل بوجود آورنده روی دادها با ژرف بینی بنگرید  تا پاسخ ها را بیابید. باتوجه به حرفه و مشاغلی که در آن روزگار داشتم و از نزدیک در گیر قضایا بودم  به قاطعیت می توانم بگویم .

– نخست وزیری امیر اسداله علم آشکارا چند دستگی واختلافات بین مقامات کشوری و لشگری را تشدید کرد، بگونه ای که هر گروهی به کار خود مشغول بود وباصطلاح (ساز خود را می زد)  و به یقین تند روی های ایشان مقدمه  گسیختگی بافت سیستم را فراهم آورد.

– اصولا، آنچه صورت می گرفت  یک امر صرفا داخلی نبود. بلکه در عمل به قرائن بسیار روشنی برخوردم که  قضیه کلی شورش با برنامه ریزی دراز مدت خارجی ها و همیاری داخلی ها  توامان صورت پذیرفت.

– رویدادها یی که با آن شتاب و تندروی انجام می گرفت  یک (هشدار کامل به شاه) بود که   تصور می کرد قدرت مطلقه ای یافته  ومی تواند منافع خارجی ها را بکلی نادیده بگیرد.

– از سویی بلند پروازی های شتابزاده شاه ، که تنها پیشرفت ایران و رسانیدن آن به کاروان تمدن کشورهای بزرگ را در نظر داشت  نتیجه این تصور بود که هیچ قدرتی قادر نخواهد بود او را از آنچه مورد نظر و توجهش می باشد باز دارد.

– این اتحادی که بتدریج بین طبقات مختلف و با مشی فکری متفاوت بین  «راست و چپ» بوجود آمد و عاقبت هم ظاهرا زیر لوای مذهب شکل گرفت و موجبات فروریزی رژیم را فراهم نمود، به تحقیق دو بازوی قوی داشت

الف – نارضایی عمومی در سطوح مختلف از رفتار نامتعادل دولت

ب- راهنمایی ها وپشتیبانی های استادانه خارجی ها،  وگوش بفرمان بودن ستون پنجم آنها در داخل  کشورکه کارگزاران آگاهی بودند و در عین حال در میان دولت و مردم جای داشتند.

       سپهبد مبصر می نویسد:  از آغاز نخست وزیری علم، زمزمه اعتراض و مخالفت روحانیت به اقدامات  دولت  وبه ویژه اصلاحات انقلاب شاه و مردم بگوش می خورد  و روز بروز به شدت مخالف گویی ها افزوده می شد. واین مخالف خوانی ها نه تنها بین مردم کوچه و بازار  که در دانشگاه ها و برخی ادارات دولتی  و کارخانجات نیز بسیار موثر و برانگیزنده شده بود.

 سازمان اطلاعات وامنیت کشور از تمام این کارها واقدامات مخالفین از قبل  مطلع می گردید و یکی از گره های کور همین جاست که چرا با آگاهی کاملی که بدست می آمد دست روی دست می گذاشتند و اقدامی عاجل وحساب شده بعمل نمی آمد[2].

13420313

بامداد روز 13خرداد1342 رییس شهربانی (تیمسار نصیری) مرا [تیمسار مبصر] که معاونت انتظامی شهربانی را برعهده داشتم به دفترش فراخواند وگفت «امروز قرار است خمینی به منبر برود» و به دولت و اصلاحاتی که در جریان هست انتقاد واعتراض نماید، ومی دانیم که او قصد تحریک مردم را دارد. شما ماموریت دارید هرچه زودتر خودتان را به قم برسانید  و ترتیب کارها را بگونه ای بدهید که مردم دست به اغتشاش نزنند. یکبار دیگر تایید کرد با شخص خمینی هیچ کاری نداشته باشید او آزاد است که به منبر برود و هرچه دلش خواست بگوید. شما فقط باید از اغتشاش مردم جلوگیری کنید. که این امر نشان می داد مقامات علاقه ای ندارند با (علت اساسی) به مبارزه برخیزند بلکه کافی می دانستند که با معلول سرگرم گردند. یک گروهان یکصد نفری از سربازان یکان واقع در علی آباد قم را هم در اختیارم گذاردند. بمحض رسیدن به قم واحد را بازدید کردم  و یک مانور قدرت نمایی هم به نمایش گذاردیم. و سربازان با کامیون و جیپ هایی که چراغ هایش روشن بود چند بار در خیابان رژه رفتند. بعد از ظهر خمینی با شکوه و جلال در میان استقبال بی سابقه مردم به مسجد رفت  و سخنان برانگیزاننده ای خطاب بمردم به زبان آورد. نخستین گفته  که پس از ادای مقدمات بیان کرد این بود که «من دست این پسره….. را می گیرم و از ایران بیرونش می کنم» فورا به رییس شهربانی تلفن کردم و گفتم خمینی چه میگوید و باید فورا بروم و مانع از سخنرانی او بشوم.  تیمسار نصیری گفت (نمیتوانم چنین اجازه ای به شما بدهم) . گفتم «از اعلیحضرت اجازه بگیرید» پاسخ داد (من جرئت نمی کنم چنین تقاضایی را بعرض برسانم) که فهمیدم اصلا شاه  از چنین اقدامات واعمالی آگاهی پیدا نمی کند. و از حقایق مطلع نمی شود.  خمینی هرچه از دهانش بیرون آمد گفت  وما تنها اجازه داشتیم گوش کنیم  و دم نزنیم. پس از پایان سخنرانی، مردم از مسجد بیرون ریختند ولی با مشاهده سربازان مصمم جرئت تظاهرات و اغتشاش نکردند وپراکنده شدند.

در اینجا من باید یک مطلبی را بازگو کنم. آنچه مسلم بود آن است که همه دستگاههای انتظامی کشور وسازمان امنیت با مامورانی که بین آخوند ها داشتند از جزییات برنامه و اقدامات خمینی و یارانش از قبل اطلاع می یافتند. ولی چه (اراده ای در کار بود که دستور می دادند) به خمینی هیچ کاری نداشته باشید و او را آزاد بگذارید تا هرحرفی می خواهد بزند وهرکاری می خواهد بکند و به شاه ناسزا بگوید. آنقدر که به هرحال مردم چنان تحریک بشوند که دست به تظاهرات خونین بزنند  و بعد هم برای سرکوب تظاهرات اقدام شایسته ای بعمل نیاید.

نکته دیگری را که می توان به تاکید بیان کرد آنکه از 28 مرداد ماه 1332 تا شورش بزرگ 1357، آرتش، نیروهای انتظامی  و سازمان های اطلاعاتی، در بست در اختیار اعلیحضرت شاه  (فرمانده کل نیروهای مسلح) می بود، استفاده از آنها و چه بسا شیوه کاربرد آنها در اغتشاش ها و نا امنی ها یک پارچه بفرمان اعلیحضرت صورت می گرفت. دولت حق مداخله به هر شکلی در آنها نداشت. اینکه می گویند  آقای علم در رویداد خرداد با کسب اجازه از اعلیحضرت  نیروهای انتظامی را در اختیارگرفته و به آنها فرمان می راند، کاملا نادرست  و ادعای بی پایه ای بیش نیست.

الف – شاهنشاه بهیچ وجه   در باب عملیات نیروهای انتظامی  وساواک، آرتش یا شهربانی به هیچ شخصی اعتماد و اطمینان نمی کرد،  حتی به نزدیکترین افراد خانواده اش تا چه برسد به علم که از ارتباط های خارجی وی کاملا آگاهی داشتند.

ب – در رویداد 15 خرداد هم شخصا می شنیدم که دستور فرستادن مرا به قم مستقیماً به رییس شهربانی صادر فرمودند. البته علم در نیروهای انتظامی به ویژه شهربانی  و تیمسار نصیری نفوذ غیر قابل انکاری داشت  و برخی موارد هم کارهایی را با صلاحدید دوست  و یا دوستان محرم خارجی خود و با دیکته آنها بصورت کلی از تصویب اعلیحضرت می گذراند. ولی اینکه بگوییم در جریانات آن روز علم مختار و مجاز بود هرکاری بکند بدون اطلاع شاه   مسلما حرف بی پایه ای است. اما به تحقیق می توانم بگویم که در آن روز ها شاه  از بسیاری حقایق آگاهی نداشت. و بی خبر می ماند  «وپاره ای از دستگاههای مورد اعتمادش از فرمان او خارج بودند[3]».

13420314

[تیمسار مبصر] هنوز در تخت خواب بودم که رییس شهربانی تلفن کرد. واعلام نمود که فورا بیایید بدفتر من. زیرا دیشب (خمینی) بازداشت وبه تهران منتقل شده. به این جهت شهر قم کاملا شلوغ است وباید فورا به قم بروید و اغتشاش را سرکوب نمایید. گفتم تیمسار پریروز می خواستم از سخنرانی خمینی جلوگیری کنم فرمودید حق ندارم ؟!

حال چه اتفاقی افتاده که او را بازداشت کردید.( گفت تیمسار حالا موقع بازجویی از من نیست) فورا بیایید. وقتی به دفتر رییس شهربانی وارد شدم دیدم تلفن قرمز روی میزش زنگ میزند. شاه  بود (نصیری از پشت تلفن گفت دست مبارک را می بوسم) صدای شاه بقدری بلند بود که من هم می شنیدم. با تغیر می فرمودند چه شد؟ چرا غفلت کردید؟ بی عرضه ها. و شخص اعلیحضرت فورا دستور فرمودند که مبصر فورا به قم برود.

    پیش از آنکه من به قم برسم گروهان اعزامی از علی آباد قم با مردم درگیر شده بود. یعنی یک گروه صد و پنجاه نفری سرباز با چند افسر ناپخته جوان در محاصره  ده ها هزار نفر مردم عصبی که به سنگ و چماق و کارد و دشنه مسلح بودند روبرو شده  و ناگزیر از دفاع از خویش شدند بفرمان فرمانده گروهان یک رگبار مسلسل عده ای را زخمی و کشته روی زمین انداخته بود و طبق گزارشی که داشتم  تعدادی طلبه تعلیم دیده هم  مردم را تحریک می کردند ومرتب به آنها می گفتند که (نترسید گلوله ها چوب پنبه ایست)  وقتی رسیدم صدای رگبار دوم را شنیدم. فورا خودم به میان مردم رفتم، تعدادی زخمی وکشته روی زمین افتاده بود ومردم هم سربازان را محاصره کرده بودند. چاره ای نداشتم فورا فرمان آماده باش به سربازان دادم. صدای باز و بسته شدن گلنگدن تفنگ سربازها بمراتب بیشتر از شلیک دو رگبار قبلی در مردم تاثیر کرد  با استفاده از این فرصت بلندگویی بدست گرفتم و خطاب بمردم گفتم:   شعاردهندگانی که می گفتند  گلوله ها چوب پنبه ای است. بیایید و ببینید که ساده لوحانی که به حرف شما باور داشتند به چه روزی افتاده اند. اینک هم اخطار می کنم اگر فورا متفرق نشوید. باز هم سربازان آماده تیر اندازی هستند. ظرف چند دقیقه مردم پراکنده شدند  وشهر خلوت شد.

بطور کلی و باتوجه به مشاغلی که داشتم این نکته برایم محقق شده که  نخست وزیری اسدالله علم به نظر موشکافان، مقدمه ای برای رویداد شورش بزرگ بوده است. این حقیقتی است که همه تحلیل گران بر آنند که چرا: آن روش بچگانه حضور سربازان گارد را روز دوم فروردین به نمایش در آوردند. زیرا می خواستند که روحانیت وشاه را مقابل هم قرار بدهند. واز نتایج بدست آمده آن بهره برداری نمایند. و چرا در بدترین موقع خمینی را بازداشت کردند و مردم ناآگاه عصبی را آماده مخالفت با شاه نمودند[4].

13420314

(دکتر نبوی؛ متخصص قلب) ساعت چهارصبح در خانه ام را بشدت می کوبیدند. وقتی در را باز کردم، ماموران ساواک بودند که مرا با همان لباس خواب به اداره مرکزی ساواک بردند. تیمسار پاکروان رییس وقت ساواک منتظرم بود، بمن گفت که ما (خمینی را دیشب از قم به تهران آورده ایم) واینک در زندان ساواک می باشد. ولی پس از مشورت هایی که انجام دادیم به این نتیجه رسیده ایم که اشتباه کردیم، و می خواهیم ایشان را به قم باز گردانیم، برای آنکه بتوانیم سرپوشی بر این اقدام بگذاریم  نیازمند کمک تو می باشیم، و چون خمینی بیمار تو بوده می خواهیم وانمود کنیم که اورا برای یک معاینه فوری به بیمارستان قلب آورده بودند و اینک پس از معاینات پزشکی  به خانه برمی گردد و پیش ازآنکه سرو صدایی بلند بشود  وقم دچار بهمریختگی گردد، به غائله خاتمه بدهیم.

پروفسور نبوی تعریف کرد، که من گفتم پس اجازه بدهید  من در زندان از آقای خمینی ملاقات کنم  وبا او قضیه را در میان بگذارم. به زندان رفتم  وبا ایشان گفتگو کردم و خمینی پذیرفت که بهمین صورت به قم برگردد به شرط آنکه منهم همراهش تا قم بروم. به دفتر تیمسار پاکروان برگشتم ساعت حدود شش صبح بود، پاکروان بمن گفت همه چیز آماده است، فقط چون مجددا به دربار احضارشده ام ساعتی صبر کنید تا من بروم  و برگردم و ترتیب کارها را بدهیم. ایشان رفت، ولی بجای یکساعت حدود سه ساعت بعد برگشت، سرخورده وافسرده  وبمن گفت که متاسفانه قضیه صورت دیگری پیدا کرده. پرسیدم چه شد؟،ایشان گفت مشاورین شاه  نظر داده اند  که او را تبعید کنند. وقتی پرسیدم که این مشاورین چه کسانی بودند. پاکروان آهسته بطوریکه فقط خود من بشنوم گفت  «سفرای آمریکا و انگلستان» سپس گفت که سفیر امریکا عقیده داشت برای آنکه قضایا خاتمه پیدا کند او را تیرباران کنند ولی «سفیر انگلیس که علاقمند بود آقای خمینی را زیر نگین خودش داشته باشد  خواستار آن شد که خمینی به تبعید برود» و دو تن از مشاورین ایرانی شاه  هم که حاضر بودند نظرسفیر انگلیس را تایید کردند باین جهت تصمیم گرفته شد به ترکیه اعزام بشود[5].

13420713

لایحۀ کاپیتولاسیون در کابینه اسدالله علم به تصویب رسید.


[1] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا.

[2] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا.

[3] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا. به نقل از تیمسار مبصر.

[4] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا. به نقل از تیمسار مبصر.

[5] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا.

Article 2020

شهر شهرِ فرنگه خوب تماشا کن

سیّد ضیاءالدّین طباطبایی یزدی
(۱۲۶۸ – ۷ شهریور ۱۳۴۸)
فردی بود که متاسفانه از ۱۲۹۹ تا ۱۳۰۰ به‌عنوان بیست و نهمین نخست‌وزیر ایران خدمت کرد. او در زمان احمدشاه، آخرین شاه دودمان قاجار، در کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ همراه با رضاخان شرکت داشت و حسب دستور نورمن وزیر مختار انگلیس در تهران به مقام نخست‌وزیری رسید . البته خود او بقدری بیسواد بود که می خواست در فرمان ننویسند نخست وزیر بلکه بنویسند «دیکتاتور ایران»!.

سال‌های اولیه زندگی
سید ضیا طباطبایی یزدی در تابستان ۱۲۶۸ در شیراز زاده شد. پدرش سید علی یزدی از خطبای سرشناس زمان مظفرالدین‌شاه است که در اواخر پادشاهی ناصرالدین‌شاه، به حوزهٔ علمیهٔ نجف رفت. وی در پی درخواست مظفرالدین میرزای ولیعهد، از میرزای شیرازی، به‌منظور اعزام یکی از روحانیان حوزه برای زعامت دینی ایرانیان، به ایران بازگشت. سید علی آقا در زمان مشروطه تنها در چارچوب اقدامات مظفری با مشروطه خواهان موافق بود؛ اما بعدها در صف مخالفان مشروطه‌طلبان و همرزم شیخ فضل‌الله نوری قرار گرفت و حتی در دوران استبداد صغیر به ساری نیز تبعید شد.
سید ضیاء در حدود یک‌سالگی همراه با والدین خود به تبریز رفت. تحصیلات مقدماتی خود را توسط معلمان خصوصی در منزل فراگرفت. سپس، با ورود به مدرسهٔ ثریا تبریز، علاوه بر دروس جدید، زبان روسی را نیز فراگرفت. پس از آن به شیراز بازگشت و علاوه بر تحصیلات مذهبی، به فراگیری زبان‌های فرانسه و انگلیسی نیز پرداخت.
سید ضیاء از دوران بلوغ تعارضاتی در رفتارش داشت. او گاه هیئت و شکل ظاهریِ خویش را تغییر می‌داد، لباس روحانی را از تن به‌درمی‌کرد و با کت و شلوار و پاپیون و کلاه در ملأ عام حاضر می‌شد و به تفریحاتی چون موسیقی، شکار و… می‌پرداخت.

ورود به سیاست
سید ضیاء در پانزده‌سالگی، هم‌زمان با مشروطه‌خواهیِ مردم شیراز، فعالیت سیاسی خود را با حمایت از مشروطه با روزنامه‌نگاری آغاز نمود که البته هرچند یک بار به‌دلیل توقیف، به تأسیس روزنامه‌ای دیگر اقدام نمود. وی در ۱۷سالگی با همکاری دایی خود در اسفند ۱۲۸۵ نشریات اسلام و کمی بعد ندای اسلام را در شیراز منتشر کرد و به حمایت از مشروطه پرداخت. با توقیف نشریه اش، سید ضیاء که جان خود را در خطر می‌دید با تغییر لباس به همراه هیئت تحریریه خود به تهران آمد. وی که در مشروطه کمتر به جنبه‌های «مشروعه» آن توجه داشت در هجرت بزرگ علما و تجار به شهر قم در مرداد ۱۲۸۵ خود را در صف آنان قرار داد. دیگر اقدام وی بمب‌گذاری توسط یکی از عواملش در مغازه محمد اسماعیل نماینده دوره اول مجلس و هوادار محمدعلی‌شاه بود که انفجار بمب کشته شدن بمب‌گذار را در پی داشت اما سید ضیا موفق شد فرار کند. او با پناهندگی به سفارت بلژیک راهی خارج شد. هم چنین بار دیگر که به علت بمب‌گذاری در منزل «شعاع السلطنه» برادر محمدعلی شاه تحت تعقیب قرار گرفته بود، به سفارت انگلیس و سپس عثمانی پناهنده شد که مورد قبول واقع نشد. سرانجام پس از شش ماه پناهندگی در سفارت اتریش با صدور فرمان عفو عمومی محمدعلی شاه از سفارت خارج شد و به همکاری با مشروطه خواهان تهران در تیر ۱۲۸۸ پرداخت.
سید ضیاء از مهر ۱۲۸۸ به انتشار نشریه «ندای اسلام» دست زد. نشریه «شرق» هم که هزینه آن توسط زرتشتیان و ارمنی‌ها تأمین می‌شد، به دلیل اهانت به مجلس دوم توقیف شد. روزنامه برق نیز که پس از آن انتشار یافت با دلایلی مشابه توقیف شد و سید ضیاء که به زندان محکوم شده بود، با تلاش عده‌ای از مشروطه خواهان آزاد شد و به خارج از کشور رفت. او دو سال در فرانسه و انگلیس مانده، به تحصیل زبان انگلیسی و فرانسه ادامه داد. در این زمان هزینه تحصیلات وی توسط «اتحادیه دوستی ایران و فرانسه» تأمین می‌شد.
در همین دوران که در خارج به سر می‌برد، با شرکت در جشن تاجگذاری جرج پنجم، به عنوان نماینده مطبوعات ایران از سوی دیپلمات‌های انگلیسی به عنوان مشاور، رایزن فرهنگی و سیاسی مورد توجه واقع شد. سرانجام سید ضیاء در آستانه اولتیماتوم روس و انگلیس وارد ایران شد و پس از مدتی روزنامه «رعد» را منتشر کرد که ابتدا حامی روسها و سپس مدافع انگلیس شد. یکی از عوامل این تغییر موضع را در کمکهای مالی سفارت انگلیس به این روزنامه می‌توان یافت.
سید ضیاء در سال ۱۲۹۶ برای ارسال مشاهدات خود از آثار انقلاب بلشویکی روسیه به وزارت خارجه ایران، به این کشور سفر کرد؛ اما پس از هرج و مرجهای ناشی از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به ایران بازگشت. وی از حامیان وثوق الدوله و پیمان ۱۹۱۹ بود. این پیمان مخالفان بسیاری داشت. سید ضیاء در اواخر سال ۱۲۹۸ به منظور برقراری روابط با دولتهای تازه استقلال یافته آذربایجان، گرجستان و ارمنستان در رأس یک هیئت عازم منطقه قفقاز شد.

دولت کودتا
ارتباط سید ضیاء با وثوق الدوله و ویژگی‌های وی که توجه انگلیسیها را به وی جلب کرده بود، باعث شد او به «کمیته آهن» که به کوشش سازمان جاسوسی انگلیس جهت حفظ منافع انگلیس در ایران و انجام کودتا تشکیل شده بود، راه یابد. وی در رأس این سازمان سری که متشکل از افراد مختلف ایرانی و انگلیسی بود قرار گرفت و رابط جلسات آن با وزیر مختار انگلیس و دیگر عوامل اطلاعاتی انگلیس در تهران بود. با فراهم شدن شرایط، انگلیس با انتخاب سید ضیاء به عنوان چهره سیاسی و رضا سوادکوهی قزاق به عنوان چهره نظامی، کودتای خود در ایران را عملی ساخت. بدین صورت که با عزل فرمانده روسی قزاقها توسط احمد شاه، مشیرالدوله استعفا کرد و ریاست قزاق‌ها را انگلیسی‌ها بر عهده گرفته و فرماندهی آن را بر عهده رضا قزاق گذاردند. طبق برنامه قبلی با همکاری رضا قزاق و سید ضیاء، نیروهای قزاق از قزوین به تهران آمد و کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ شکل گرفت. در ستاد مشترک «ضیاء ـ رضا» حکم دستگیری ۱۰۰ نفر از افراد با گرایش‌هایی مختلف؛ از جمله سید حسن مدرس تا اکبر صارم‌الدوله و قوام السلطنه صادر شد. روز چهارم کودتا، قزاق رضا با لقب سردار سپه، ریاست قزاقخانه و سید ضیاء نیز حکم نخست‌وزیری خود را از احمدشاه قاجار دریافت کردند.
سید ضیاء پس از تشکیل کابینه خود در اسفند ۱۲۹۹ با اقداماتی، هم چون لغو قرارداد ۱۹۱۹ که خود از طرف داران آن بود، سعی نمود مقبولیتی در بین مردم برای خود کسب نماید. کابینه او به عنوان یک دولت انقلابی، اصلاحات اقتصادی، فرهنگی و تشکیل ارتشی نیرومند را در رأس برنامه‌های خود قرار داد. اما به علت دستگیری بسیاری از مخالفان، کابینه وی، به «کابینه سیاه» شهرت یافت. پس از سقوط کابینه او و خروجش از ایران، مجلس شورای ملی بازگشایی شد. در این جلسه عبدالحسین تیمورتاش دربارهٔ او در مجلس گفت:
«یک سید ضیاءالدینی وارد این مملکت شده، عناصر شجاع ایران را اغفال کرد. به ملت خودش به استقلال مملکت خودش شبیخون زد. سوء قصد به استقلال مملکت کرد. مجلسی را که باید دایر بشود تعطیل کرد. مصونیت نمایندگان ملت را که مطابق قانون اساسی از هر نوع تعرض مصون هستند زیر پا گذاشت. عده ای از نمایندگان را توقیف و تبعید کرد. مجری سیاست دشمن استقلال ایران شد. مردمان زیرک را در حبس وارد کرد و بالاخره در ایران یک سکوت و یک سکونت قبرستانی را برقرار کرد. از نقطه دارایی مملکت نباید فراموش کرد که سید ضیاءالدین هشت کرور دارایی مملکت را تفریط کرد و آن را مابین خود و همدستان و شرکای خود تقسیم کرد (نمایندگان: صحیح است)». سید حسن مدرس هم گفت: «هر کس شبهه و شکی داشته باشد که این وضعیات که پیش آمد، وضعیت‌هایی بوده که به دست یک ایرانی نبود، بنده او را تکذیب می‌کنم و تمام دنیا هم باید او را تکذیب کنند ».

تبعید و تجارت
پس از کنار گذاشته شدن سید ضیاء از قدرت، به گفته خودش، سردار سپه به او پیشنهاد کرد که سفیر ایران در عثمانی شود اما نپذیرفت. سپس سردار سپه، ۲۵ هزار تومان پول به او داد و روانه اروپایش کردند. پس از دو سه سال، با فروش خانه‌اش در خیابان نادری و کمک مالی چند تن از ایرانیان ساکن اروپا، در ژنو به تجارت پرداخت و به مسیو روحانی معروف شد. ماشین‌آلاتی از فرانسه، آلمان، سوئیس و ایتالیا می‌خرید و به ایران می‌فرستاد و در مقابل از ایران قالی وارد می‌کرد.
در سال ۱۹۳۱ (۱۳۱۰) سید امین حسینی مفتی اعظم فلسطین کنگره اسلامی را برای جلوگیری از افزایش مهاجرت یهودیان به فلسطین به راه انداخت و بسیاری از رجال مسلمان از جمله سید ضیاء را به این کنگره دعوت کرد. سید ضیاء دبیر، رئیس کمیته اجرائی و نائب رئیس کنگره شد. پس از دو هفته به سوئیس بازگشت و در بهار ۱۳۱۱ دوباره به فلسطین رفت و در مدت اقامت خود، اقداماتی هم چون تأسیس کمیته‌های ملی کنگره و ایجاد شعب در برخی از کشورهای عربی انجام داد و بار دیگر به اروپا بازگشت.
سید ضیاء در سال ۱۳۱۴ به فلسطین بازگشت و تجارت قالی را در آن‌جا ادامه داد. اراضی بایری نیز خرید و برای آباد کردن آن، توسط مکرم نورزاد، کنسول ایران در سوییس از رضا شاه خواست از درآمد چاپخانه روشنایی در تهران که هنوز به او تعلق داشت، پولی برای او بفرستد. رضا شاه دو هزار لیره برایش فرستاد. سال بعد به خواست او، رضا شاه دستور داد که دولت دارایی سید ضیاء را در ایران بخرد و هشت نه هزار لیره عاید سید ضیاء شد که با آن زمین خود را در فلسطین آباد کرد که سالیانه چند هزار لیره برایش درآمد داشت . او تا سال ۱۳۲۲ که به ایران بازگشت، ساکن فلسطین بود.

بازگشت به سیاست
پس از وقایع شهریور ۱۳۲۰ در پی اشغال ایران و سپس فرو افتادن «دیکتاتور» به گفته انگلیسی ها که خودشان او را سر کار آورده بودند و بنابراین شناخت دست اولی از خلق و خوی او داشتند، پهلوی، انگلیس که به دلیل سیاست انگلوفیلی سید ضیاء همچنان تمایل داشت در موقع لزوم از وی استفاده کند او را در ۷ مهر ۱۳۲۲ با هدایت سازمان‌های انگلیسی به ایران وارد کرد. گفته می‌شود یکی از اهداف انگلیس از به‌کارگیری مجدد وی در صحنه سیاسی ایران استفاده از نفوذ وی در میان ایلات و شوراندن آن‌ها علیه آلمان‌ها در صورت اشغال ایران، طی جنگ جهانی دوم بود.
سید ضیاء در انتخابات مجلس شورای ملی از یزد به نمایندگی انتخاب شد اما با گشایش مجلس در اسفند ۱۳۲۲ نمایندگان حزب توده و افراد دیگری، به اعتبارنامه او اعتراض کردند. رسیدگی به اعتبارنامه سید ضیاء دو جلسه کامل از مجلس را به خود اختصاص داد و معترضین با این استدلال که اقدام سید ضیاء به کودتا، مصداق اقدام علیه دولت بوده و طبق قانون انتخابات، اقدام‌کنندگان علیه حاکمیت دولت صلاحیت نمایندگی ندارند، شرح مفصلی از اقدامات غیرقانونی سیدضیاء و وابستگی او به انگلیس داد . سید ضیاء هم شرح مبسوط و مستدلی از «خدمات» خود داد و سرانجام اعتبارنامه‌اش با ۵۷ رأی موافق در برابر ۲۸ رأی مخالف به تصویب رسید .
بدین ترتیب دور جدید فعالیت‌های انگلوفیلی سید ضیاء با حضور وی به عنوان نماینده مردم یزد در مجلس چهاردهم آغاز شد. وی در مقطع نمایندگی مجلس اقدام به چاپ نشریه «کاروان» و سپس روزنامه «رعد» نمود که سیاست آن بر ضد اتحاد جماهیر شوروی و حزب توده بود. تأسیس «حزب وطن» و سپس حزب «اراده ملی» در بهمن ۱۳۲۳ از دیگر اقدامات او بود. ارگان حزب اراده ملی نیز روزنامه «رعد امروز» بود که در سال ۱۳۲۴ جای خود را به نشریه روستا داد. روزنامه «اراده فارس» در شیراز نیز زیر نظر حزب اراده ملی منتشر می‌شد. روزنامه اراده آذربایجان نیز که سردبیر ان رحیم زهتاب‌فرد بود جزو ارگان حزب اراده ملی بود که در آذربایجان منتشر می‌شد. تشکیل «اتحاد جراید ملی» واپسین اقدام سید ضیاء بود که شامل روزنامه‌هایی چون وظیفه، کاروان، کانون، حور، کشور، و اقدام بودند.
بازداشت سید ضیاء پس از پایان دوره چهاردهم مجلس در اسفند ۱۳۲۴ به بهانه‌های «اقدام علیه امنیت عمومی کشور» و «حیف و میل اعانات مربوط به زلزله زدگان گرگان» و به موجب ماده ۵ حکومت نظامی توسط قوام السلطنه که به تازگی از روسیه بازگشته بود موقتاً او را از صحنه سیاسی کشور خارج ساخت . اما واقعیت امر مخالفت‌های وی با دولت روس و حزب توده بود. چرا که احمد قوام پس از نخست‌وزیری به دنبال بحران آذربایجان، عده‌ای از عوامل سرشناس انگلیسی از جمله او را دستگیر و زندانی ساخت. هرچند پس از مدتی در ۲۷ اسفند ۱۳۲۵ به دلیل کسالت از زندان آزاد شد. همچنین گزارش‌هایی نیز از سازش بین این سید ضیاء و قوام به منظور جلب نظر انگلیس در سال ۱۳۲۷ ارائه شده است.
سید ضیاء به دنبال ترور رزم آرا در ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ با جلب نظر محمد رضا و انگلیس زمینه را برای نخست‌وزیری خود فراهم ‌دید؛ اما به دلیل مخالفت نمایندگان مجلس و نیز افکار عمومی نسبت به وی، به دلیل سیاست‌های انگلوفیلی او فراهم نشد. سید ضیاء که همچنان صحنه را برای حضور خود فراهم می‌دید، تلاش مجدد خود را برای کسب مقام نخست‌وزیری آغاز نمود. پس از تصویب نهایی طرح ملی شدن صنعت نفت در مجلس ملی و مجلس سنا در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ که علاء، نخست‌وزیر وقت در مقابل اوضاع متشنج دوام نیاورده بود انگلیس اصرار داشت که سید ضیاء نخست‌وزیر شود تا به دست او، کار نفت به سود شرکت نفت ایران و انگلیس خاتمه یابد. اما از سوی دیگر مصدق که مجلس او را به عنوان نخست‌وزیر پیشنهاد داده بود، برخلاف دفعات پیشین، بدون هیچ گونه شرطی، نخست‌وزیری را پذیرفت. روزی که مصدق به صورتی نامنتظر نخست‌وزیری را پذیرفت، سید ضیاء در دربار نزد شاه بود و انتظار داشت که مجلس او را نخست‌وزیر کند و فرمان نخست‌وزیری را از شاه دریافت دارد. وی در سال ۱۳۴۰ نیز تلاشهای فراوانی برای ساقط کردن علی امینی به عمل آورد که به موفقیتی دست نیافت . به گفتهٔ ابراهیم یزدی در کتاب خاطراتش خلیل طهماسبی مدعی بود که عبدالحسین واحدی برای ترور سید حسین فاطمی مبلغ ۷ یا ۸ هزار تومان از سید ضیاالدین طباطبایی دریافت کرده بود.

خانه‌نشینی
سید ضیاء در ۱۳۳۵ مدتی زندانی شد و از آن پس از سیاست دوری کرد و در سعادت آباد در شمال غربی تهران به کشاورزی و دامداری مشغول بود و در کاخ پادشاهی سعد آباد با موافقت محمدرضا پهلوی اقدام به ایجاد گل‌خانه‌هایی کوچک کرد که در ان درخت‌های استوایی کاشت مانند درخت موز و آناناس ودر هنگام حضور در کاخ با شاه هم معاشرت‌هایی داشت. سیدضیاء در سال‌هایی که خانه‌نشین شده بود و به قول خودش از سیاست کناره‌گیری کرده بود، سفرهای زیادی به کشورهای اروپایی و به عربستان سعودی داشت. او به کرات حامل پیام‌های محمد رضا پهلوی برای رئیس حکومت سعودی یا دیگر رهبران جهان بوده است.

درگذشت و خانواده
او در طول عمر خود سه بار ازدواج کرد و از ازدواج سوم خود چهار فرزند داشت. او در سومین ازدواج خویش با یک دختر روستایی وصلت کرد. صدیقه، مهدی و احمد نام فرزندان وی از سومین ازدواجش بود. فرزند چهارم وی نیز ۴۰ روز پس از مرگ وی به دنیا آمد. او سرانجام در ۷ شهریور ۱۳۴۸ براثر سکته قلبی درگذشت. پیکر سیدضیاء در مقبره ناصرالدین شاه قاجار در شهرری به خاک سپرده شد. زندان اوین کنونی قبل از مرگ سید ضیا خانه او بود و پس از مرگ او با تغییراتی و بازسازی بنا و ایجاد سلول و بازداشتگاه تبدیل به زندان اوین شد.

Article 0021

شهر شهر ِ فرنگه خوب تماشا کن 1

ناصر فخرآرایی نقش آفرین نمایشنامه «شلیک به محمد رضا پهلوی» در دانشگاه تهران، بروایت زنده یاد مرتضی احمدی

«پدرش حسین فخرآرائی پاسبان و مامور اجراء  دارائی بود. حکم تخلیه خانه، تقسیم اموال بین ورثه و مصادره اموال و… را اجرا می‌کرد. سنگ دل و‌بی‌ترحم. قدی کوتاه، پاهائی به شکل پرانتز و ابروهائی پرمو و کمانی. در جریان اجرای احکام تخلیه خانه و مغازه و تقسیم ارث دست روی این ملک و آن ملک گذاشت و زنان شوهر مرده را با وعده حمایت صیغه می‌کرد و اموالشان را بالا می‌کشید. مادر ناصر فخرآرائی از جمله این صیغه‌ها بود. جوان بود که صیغه شد و به خانه ای آمد که زنان دیگری هم درآن بودند. ناصر را که بدنیا آورد، صیغه را فسخ کردند و او را از خانه بیرون کردند. حسین فخرآرایی زن دیگری گرفت. دختر زنی که چند تا بچه از شوهر مرده اش داشت. یکی از این بچه ها، احتمالاً بزرگترین آنها، وضع خانه پدر ناصر فخرآرایی را چنین توصیف کرده است:

جمعه‌ها می‌رفتیم به دیدار خواهر بزرگم که تازه زن یک پاسبان دارائی شده بود. حیاط خانه بزرگ بود و به ذوق بازی در آن می‌رفتیم. خواهرم فقط چند سال بزرگتر از ما بود. پدرمان را در جاده شیراز کشته بودند. صاحب چند کامیون بود و در آن سفر قالی و قالیچه به شیراز می‌برد که میانه راه، در یک قهوه خانه کشته شد و بار کامیون به دزدی رفت. چند خانه و مغازه در تهران هم داشت که همه کرایه این و آن بود. پدر ناصر، سروکله اش برای کارهای دارائی پیدا شد، اما خواستگار خواهرم نیز از آب درآمد. ما 5 دختر 16 تا 3 ساله بودیم. مادرم دختر بزرگش را داد تا حرف و نقلی برای زن جوانی که 5 دختر داشت بلند نشود، خودش هم خیلی زود زن یک مرد زن دار دیگر شد تا سرپرستی بالای سر خودش و دخترهایش باشد و اموالش را هم سرپرستی کند.

گوشه حیاط اتاقکی بود بزرگتر از لانه سگ. ناصر در آن زندگی می‌کرد. زندگی نمی کرد. در آن حبس بود. شاید 10-11 سال بیشتر نداشت. اتاق یک پنجره کوچک به سمت حیاط داشت که مثل زندان جلوی آن پنجره میله ای نصب شده بود. ما که در حیاط جمع می‌شدیم، او پشت پنجره انتظار آزادی اش برای پیوستن به ما و بازی با ما را می‌کشید. به خواهرم التماس می‌کردیم و او به پدر ناصر التماس می‌کرد: بگذار چند ساعت بیاید بیرون و با بچه‌ها بازی کند. بالاخره رضایت می‌داد، به آن شرط که نه از خانه بیرون برود و نه مادرش به درون خانه بیاید. مادرش که حالا در خانه‌های این و آن کار می‌کرد، نیمه‌های هر جمعه با یک دستمال شیرینی و میوه ای که از خانه‌ها جمع کرده بود می‌آمد و پشت در خانه، در کوچه می‌نشست تا بلکه در خانه را به رویش باز کنند و ناصر را ببیند. گاه صدای گریه و التماس و گاه نفرین‌هایش را می‌شنیدیم. ناصر وقتی از اتاقش بیرون می‌آمد، مثل پرنده ای که از قفس بیرون بیآید بال می‌کشید. هیچکدام ما به گردپایش نمی رسیدیم. مثل ملخ از دیوار و درخت می‌توانست بالا برود و مثل فنر می‌توانست از جا بجهد! اصلا شادی ما در آن جمعه بدون حضور ناصر در بازی ممکن نبود. بعضی جمعه‌ها، غروب، پدر ناصر دلش به رحم آمده و اجازه می‌داد مادر به داخل آمده و فرزندش را ببیند. مادر ناصر او را نمی بوسید، بو می‌کشید، مدام دست به سر و رویش می‌کشید، شیرینی دهانش می‌گذاشت. عاشق ناصر بود. این دیدارها کوتاه بود و بدستور پدر ناصر خیلی زود مادر را از پسر جدا کرده و او را از خانه بیرون می‌کردند.

           یک جمعه، وقتی وارد خانه و حیاط شدیم درب اتاق ناصر را  گشوده دیدیم. چند هفته بود که سرو صورتش زخمی بود و اجازه بیرون آمدن از اتاق را هم نداشت. حتی با التماس‌های خواهرم از پدرش. شلاق و سیخ داغ و سیلی، خوراک هفتگی او از پدری بود که نه تنها ما، بلکه خواهرم نیز از او می‌ترسید. اما آن سرو صورتی که در این هفته‌ها از او می‌دیدیم خیلی بیش از گذشته کبود و خونین بود. کنار گوش‌ها و گردنش زخمی بود. خواهرم هم نمی دانست پدر ناصر با او در آن اتاق کوچک چه کرده است. آن روز، خیلی زود فهمیدیم گنجشک از قفس پریده است. واقعا گنجشک از قفس پریده بود و ما هم خوشحال بودیم و هم غمگین که او دیگر نیست که به جمع ما برای بازی بپیوندد. خواهرم گفت: دو شب پیش، درب اتاق را که همیشه از بیرون بسته بود، باز کرده، از درخت کنار دیوار بالا رفته و از خانه گریخته است. رفت و دیگر نیآمد، پدرش هم پیگیر پیدا کردنش نشد. رفت و بعدها شنیدیم عکاس شده است.

           در بهمن 1327، پدرش هنوز پاسبان اجرائیات دارائی بود و سرگرم بالا کشیدن پول بیوه زنان و خرید ارزان املاک بیوه‌ها و سند روی سند در صندوق بزرگ و سه قفله اتاقش گذاشتن. از 16 بهمن 1327 پلیس اگرچه او را رئیس شهریانی به قتل رسانده بود، رد پاهای ناصر فخرآرائی را گرفت و رسید به حسین فخرآرائی که از یازده سالگی ناصر را ندیده بود و نقشی در ترور نداشت، اما دیگر نمی توانست پاسبان اجرائیات دارائی با آن لباس مخصوص طوسی رنگ باشد. بازنشسته اش کردند و یا بازخرید و یا اخراج نمی دانم. بسرعت برق و باد شناسنامه ای با فامیل دیگری گرفت و همان حرفه را این بار بدون لباس ویژه اجرائیات  دارائی دنبال کرد. این بار از آنسوی بام آغاز کرد. چک اجرائی را نقد نمی کرد، بلکه آن را مفت می‌خرید و دست می‌گذاشت روی ملک و دارائی صاحب چک. تخلیه ملک این و آن را اجرا نمی کرد، بلکه وارد معامله شده و مفت می‌خرید. برای حسن شهرت نیز سفری به مکه کرد و شد: حاج حسین ارجمند نیا 

           ناصر فخرآرائی درفاصله آن شبی که از درخت خانه بالا رفت و گریخت تا آن روز که در دانشگاه تهران 5 تیر هوایی به سوی شاه شلیک کرد کجا بود و چه کرد؟

           زنده یاد مرتضی احمدی هنرپیشه پیشکسوت تئاتر و سینما به ما کمک می کند تا از بقیه زندگی ناصر فخرآرایی با اطلاع شویم. او می گوید:

           « بهارسال 1324 که من هنوزفوتبال را رها نکرده بودم، دریک مسابقه دوستانه با تیم فوتبالی روبرو شدیم به نام « آفتاب شرق» که از بر و بچه‌های دوشان تپه تشکیل شده بود. مربی وسرپرست تیم جوان بلند قد و سفید رویی بود که گوش‌های ناجوری داشت. مثل این که از هرگوش او تکه ای بریده باشند. نامش ناصر فخرآرایی معروف به « ناصربی گوش» یا « ناصرفنر» بود.

           ناصرفخرآرایی جوانی بود جسور، خودخواه، بلندپرواز و درعین حال زود رنج و شکننده. به آنچه می‌گفت اعتقاد داشت و ازنصیحت و ارشاد گریزان بود. از میزان تحصیلاتش چیزی نمی گفت، ولی دوستانش می‌گفتند که بیش تراز پنج کلاس ابتدایی درس نخوانده. به ورزش علاقه زیادی داشت، اندامش ورزیده بود، با هرگونه اعتیاد به شدت مخالف و ازسلامتی کامل جسمی برخودار بود. او گاهی برای دیدن برنامه‌های من سری به تماشاخانه می‌زد ومن هم گهگاهی که فرصت پیدا می‌کردم به گراورسازیی که او درآن کارمی کرد و در ساختمان گراند هتل واقع بود، می‌رفتم. ناصر گراور ساز ماهری بود.

           دهه اول بهمن ماه سال 1327 که ناصر را برای دیدن نمایشنامه دعوت کرده بودم، اوهم متقابلا مرا برای جشن سالگرد افتتاح دانشگاه دعوت کرد که در حضور شاه برگزارمی شد. من که خیلی دلم می‌خواست این جشن را از نزدیک ببینم فوری پذیرفتم. روزموعود، پانزدهم بهمن ماه 1327، درحالی که یک کارت سفید چهارگوشه با اضلاع مساوی دردست داشت و یک دوربین مکعب شکل به گردنش آویزان بود، جلوی درورودی دانشگاه تهران منتظرم بود.

           مامورین امنیتی مدعوین را به شدت کنترل می‌کردند، ولی من وناصرهمانند مقامات رده بالا بدون هیچ بازبینی بدنی وارد شدیم. این برای من خالی از تامل نبود، زیرا اشاره ناصر به مامورین جواز ورود من بود. او تا سالنی که مخصوص مدعوین بود مرا راهنمایی کرد و رفت. شاه که  وارد شد ناصر در حالی که با دوربین در چند قدمی شاه ایستاده بود دوربین را برای عکس برداری جلوی صورت خود گرفت و به سرعت به طرف شاه تیراندازی کرد.) روز بعد درمطبوعات خواندیم که اسلحه در دوربین جاسازی شده بود(. این خونسردی و سرعت عمل نیاز به تعلیمات ویژه ای داشت که به طور یقین زمینه ساز این ماموریت دقیق و حساس برای ناصر بود. با صدای شلیک گلوله‌ها نه تنها من، بلکه تمام حاضران، چنان وحشت زده شده بودیم که نه از تعداد گلوله‌های شلیک شده و نه از حرکات سریع شاه که به دورخود می‌چرخید چیزی نفهمیدیم. بعدها در روزنامه خواندیم که سرتیپ صفاری رئیس شهربانی، با شلیک دو سه گلوله به زندگی ناصر خاتمه داده است.

           زن و مرد ‌بی‌هدف این طرف و آن طرف می‌دویدند، هرکس می‌خواست خودش را ازآن مخمصه نجات دهد. بگیر بگیر عجیبی بود، با دستور مامورین درهای سالن بسته شد، از یکایک دعوت شده‌ها بازجویی می‌کردند و پس از رفع سوء ظن آزاد می‌شدند. فقط دوسه نفر بازداشت شدند. نوبت به من رسید، هرسئوالی که کردند به درستی پاسخ دادم. وقتی دوستی خودم را با ناصر و چگونگی ورودم به دانشگاه را بیان کردم همه چیزعوض شد.

سئوال: دعوت قبلی داشتین؟

جواب: بله

سئوال: دعوت نامه ازطریق دانشگاه برای شما فرستاده شده بود؟

جواب: خیر.

سئوال: پس به وسیله کدام مرجع یا شخص بوده؟

جواب: به وسیله دوستم.

سئوال: ممکن است دوست خود را معرفی کنید؟

جواب: آقای ناصرفخرآرایی.

این همان چیزی بود که دنبالش بودند، به ظاهر سرنخ را پیدا کرده بودند. همه را آزادی کردند و مرا که از هیچ چیز خبر نداشتم بازداشت کردند. چشم‌هایم را بستند و با همان وضع درحالی که دو نفر زیر بازویم را گرفته بودند به وسیله یک خودرو به نقطه دیگر بردند.

           در اتاقی بزرگ که چهار نفر اطرافم را گرفته بودند، سئوال پیچم کردند این بازجویی تا یک و نیم بعد از نیمه شب ادامه پیدا کرد، ازآن جا که تمام سئوالات را که چند بار هم تکرار شد با صداقت و بدون تغییر پاسخ گفتم آن‌ها به راستگویی من پی بردند، افزون بر این‌ها من شهرت زیادی داشتم و مامورین امنیتی به خوبی مرا می‌شناختند. سرانجام آزادم کردند و با یک سواری تا منزل بردند و از پدرم تعهد گرفتند که من نباید ازحوزه قضایی تهران بدون اطلاع قبلی خارج شوم.

ناصرعلاقه زیادی به شهرت داشت و حس می‌کردم که گهگاهی نسبت به شهرت من حسادت می‌کند. از ولخرجی ابایی نداشت، به خصوص در دو ماه آخرعمرش سخاوتمندانه بریز و بپاش می‌کرد و این برای من اسباب حیرت بود، زیرا با درآمدش به هیچ وجه تناسبی نداشت.

او اواخر تا حدودی کم حرف، منزوی و اکثرا به اصطلاح « توخودش» بود. ناصر، آن ناصرهمیشگی نبود.

           بعدها افشا شد که ماجرای ترور شاه برنامه از پیش ساخته خودشان و احمقی مثل ناصرفخرآرایی بازیگر پایانی آن بوده که به « ملت شاه پرست» تزریق کنند که «خدا نخواست به وجود مبارک ظل اللهی، آسیبی برسد.

           ترور شاه و کشته شدن ناصر، گذشته از اراجیفی که در روزنامه‌های وابسته آن زمان برای گمراه کردن افکارعمومی درج شده بود، شایعات دور از ذهن را هم میان آورده بود. این شایعات علت ترورشاه را در دو مورد خلاصه می‌کردند:

غیرقانونی کردن حزب توده: دست اندرکاران و صاحب منصبان دولتی ناصر فخرآرایی را منسوب به حزب توده می‌خواندند و این سازمان سیاسی را پایه ریز طرح این ترور معرفی می‌کردند. درحالی که ضارب نه تنها اندیشه خاصی نداشت، بلکه برابر گفت وگوهای زیادی که دراین مورد با هم [مرتضی احمدی و ناصر بخراآرایی] داشتیم او را دشمن افراطی حزب توده می‌شناختم و شکی هم در این مورد ندارم.

از قطع ارتباط و نزدیکی شاه و مردم: این مورد هم سخت غیرمنطقی به نظر می‌رسید زیرا شاه که به قول بعضی‌ها «بین مردم پلاس بود» چه گلی به سر این جماعت بیگناه زده بود که با این صحنه سازی مسخره خلق خدا را ازاین نعمت بزرگ‌بی‌نصیب کرده است.

به نقل از کتاب مرتضی احمدی با عنوان «من و زندگی».  صص 109- 114.

Book 304

احمد شه وری. جان باختگان سیاسی دیکتاتوری: سید محمد رضا میرزاده عشقی. 144 صفحه. 1402/2023

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای  1 دلار و 40 سنت  از طریق پرداخت به Paypal     به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید. کتاب خریداری شده برای خریدار وسیله ایمیل فرستاده خواهد شد. لذا خواهشمند است پس از پرداخت بهای کتاب موضوع را از طریق ایمیل a_shahvary@yahoo.com اعلام فرمائید تا کتاب شما در اولین فرصت  ارسال گردد.

شماره کتاب در سایت ادب سرا 304

مشاهیر ایران 34

                                  فهرست مطالب

عنوان                                                                                  صفحه

پیشگفتار                                                                                    5

مقدمه                                                                                        7

سالشماررویدادهای مرتبط با میرزاده عشقی                                        9

هنر شاعزی میرزاده عشقی                                                            13

مخالفت میرزاده عشقی با قراردا منحوس 1919 وثوق الدوله                  15

مخالفی میرزاده عشقی با سردار سپه                                                 21

تجربه روزنامه نگاری میرزاده عشقی                                               37

زندگینامه سید محمد رضا میرزاده عشقی                                              39

اندبشه و آثار میرزاده عشقی                                                           45

شخصیت میرزاده عشقی                                                                77

ترور میرزاده عشقی                                                                     81

تشییع جنازه میرزاده عشقی                                                            87

عواقب ترور میرزاده عشقی                                                           89

میرزاده عشقی از نگاه دیگران                                                        91

اشعار منتخب از دیوان میرزاده عشقی                                              93

یادداشت ها                                                                                 105

منابع و ماخذ                                                                               109

نگارخانه                                                                                    113

نویسنده کتاب                                                                              123