
لِویاتانِ تکصدا و سیاستِ بازگشت به قهقرا:
در باب نوسلطنت طلبی، باستانگرایی و فروپاشیِ افقِ سیاست در ایرانِ معاصر
آنچه امروز در قالبِ بازگشتِ پرهیاهو و گاه تهاجمیِ گفتمانِ سلطنتطلبی در فضای سیاسی و رسانهای ایران ظهور کرده، صرفاً احیای یک خاطره یا نوستالژی تاریخی نیست، بلکه نشانهای عمیق از بحرانی حلنشده در سطحِ سوژگیِ سیاسی، تخیلِ جمعی و فهمِ امرِ مدرن است.
سلطنت در اینجا نه فقط یک نهادِ سیاسیِ منقرضشده، بلکه یک «الگوی ذهنیِ قدرت فردی» است؛ الگویی که حتی پس از فروپاشی نهادیاش، همچنان در ناخودآگاه سیاسی جامعه بازتولید میشود و در لحظاتِ بحران، خود را بدروغ بهمثابۀ راهحل، نجات یا بدیل جا میزند. این بازگشت، بیش از آنکه رو به آینده داشته باشد، نشانه ناتوانیِ جمعی ایرانیان در گسستِ واقعی از گذشته و عبور از منطقِ اقتدارِ متمرکز به دموکراسی جمهور مردم است.
در مرکزِ این پدیده، با نوعی سیاستِ تکصدا مواجهایم؛ سیاستی که نه بر گفتوگو، بلکه بر حذف بنا شده است. سیاستی که بهجای پذیرشِ تکثرِ ذاتیِ جامعۀ مدرن، در پیِ استقرارِ یک روایتِ نهایی، یک صدای مسلط و یک مرکزِ غیرقابلِ پرسش است. این همان بی منطقیی است که میخائیل باختین آن را مونولوژیسم مینامید؛ وضعیتی که در آن، حقیقت نه محصولِ برهمکنشِ صداهای متکثر، بلکه نتیجۀ تحمیلِ یک صدا بر سایر صداهاست. نوسلطنتطلبیِ معاصر دقیقاً در همین افق عمل میکند: افقی که در آن، نقد نه بخشی از سیاست، بلکه تهدیدی علیه «وحدت» تلقی میشود و منتقد، نه شهروند، بلکه دشمن است.
در این چارچوب، مفهومِ «وحدتِ ملت» نیز دچار استحاله میشود. وحدت، بهجای آنکه نتیجۀ قراردادِ آزادانۀ شهروندانِ برابر باشد، به ابزاری برای یکسانسازیِ قهری بدل میشود. ملتِ واحد، نه بهمثابۀ کثرتی همسرنوشت، بلکه بهمثابۀ بدنی همگن تصور میشود که باید حولِ یک نام، یک چهره و یک روایت سامان یابد. هر صدایی که این تصویرِ هموار و بیدرز را مخدوش کند، بهسرعت با انگِ تفرقه، بحران یا تهدید طرد میشود. اینجاست که وحدت، بهجای آنکه مفهومی دموکراتیک باشد، به منطقِ حذفِ دیگری بدل میگردد و سیاست، از عرصۀ گفتوگو به میدانِ اطاعت فروکاسته میشود.
باستانگرایی، بهعنوانِ ستونِ ایدئولوژیکِ این گفتمان، نقشی تعیینکننده در این فرآیند دارد. توسلِ مداوم به گذشتهای استورهای، پالایششده و خیالی، نه تلاشی برای فهمِ تاریخی، بلکه گریزی از اکنون و ناتوانی در مواجهه با پیچیدگیهای سیاستِ مدرن است.
تاریخ، در این منطق، نه عرصۀ تعارض، شکست و یادگیری، بلکه انبارِ نمادهایی است که باید برای مشروعیتبخشی به قدرتِ امروز مصرف شوند. تجربههای تاریخیِ قرن بیستم بهروشنی نشان دادهاند که چنین باستانگراییای اغلب با اشکالِ مختلفی از فاشیسم پیوند میخورد؛ زیرا فاشیسم نیز با وعدۀ بازگشت به «عصرِ طلایی»، فردیت را در کلِ استورهایِ ملت حل میکند و رهبر را جای ارادۀ جمعی مینشاند.
در این نقطه، ارجاع به ماکیاول و رئالیسمِ سیاسی، همزمان افشاگر و مسئلهساز میشود. برخی میکوشند رضا پهلوی را در قامتِ نوعی «شهریارِ ضروری» تصویر کنند و او را مترادف یا همسنخِ ماکیاول بنشانند؛ گویی ما با نسخهای بومی از رئالیسمِ سیاسی مواجهایم که قرار است در لحظۀ بحران، نظم را بازگرداند. اما این قیاس، اگر ماکیاول را جدی بخوانیم، نهتنها نادرست، بلکه تحریفآمیز است.
نخست باید مرزبندیِ خود را با ماکیاول روشن کرد. ماکیاول، برخلافِ قرائتهای سطحی، مدافعِ استبدادِ شخصی یا تقدیسِ قدرت نبود. او فرزندِ بحرانِ دولتشهریِ ایتالیاست و دغدغۀ اصلیاش، تأسیسِ دولت و پایاندادن به آشوبِ مزمن، مداخلۀ بیگانگان و زوالِ امرِ سیاسی بود. ماکیاول سیاست را از الهیات، اخلاقِ مسیحی و تقدیرگرایی جدا کرد و آن را به عرصۀ کنشِ انسانی، مسئولیت و تصمیم فروکاست. فضیلتِ ماکیاولستی، نه اخلاقگریزیِ مبتذل، بلکه تواناییِ فهمِ مناسباتِ قدرت، سازماندهی، جسارت و ساختنِ نهاد است. با همۀ انتقاداتِ جدیای که میتوان و باید به ماکیاول داشت ــ از تقلیلِ اخلاق تا خطرِ عادیسازیِ خشونت ــ او دستکم سیاست را به سطحِ عقلانیتِ تاریخی و مسئولیتِ کنش ارتقا میدهد.
از همینجاست که نقدِ تند و بیامان به رضا پهلوی آغاز میشود. مسئله صرفاً این نیست که او ماکیاولستی نیست؛ مسئله این است که او حتی شایستۀ مقایسه با ماکیاول هم نیست. ماکیاول از «شهریارِ نو» سخن میگفت؛ از کنشگری که با اتکا به توانِ خود، نه به بخت و وراثت، تاریخ را دگرگون میکند. در مقابل، آنچه امروز عرضه میشود، تکیۀ عریان بر نامِ خانوادگی، سرمایۀ نمادینِ موروثی و انتظارِ مداخلۀ نیروهای خارجی است. فقدانِ هرگونه نظریۀ منسجمِ دولت، ناتوانی در سازماندهی پایدار، و جایگزینیِ مشارکتِ سیاسی با واگذاریِ اراده، نشان میدهد که این پروژه نه حتی یک رئالیسمِ سیاسی، بلکه نوعی ضد سیاست است.
اگر ماکیاول بر فضیلت در برابرِ بخت تأکید داشت، اینجا ما با سیاستی مواجهایم که تماماً بر بخت استوار است؛ بختِ تولد در یک خاندان. اگر ماکیاول بر نهادسازی و ارتشِ ملی تأکید میکرد، اینجا سیاست به نمایش، رسانه و لابی فروکاسته شده است. اگر ماکیاول دغدغۀ وحدتِ سیاسی داشت، این پروژه عملاً به عاملِ تفرقه بدل شده است. بنابراین، حتی از منظرِ ماکیاولیستی نیز، این جریان نه راهحل، بلکه بخشی از مسئله است؛ و دقیقاً به همین دلیل، ارجاع به ماکیاول، بهجای مشروعیت بخشی، ناخواسته پرده از فقرِ نظری و سیاسی این گفتمان برمیدارد.
در سطحِ روانی و اجتماعی، این بازگشت بدون زمینه نیست. جامعهای که دههها در وضعیتِ سرکوب، ناامنی و تعلیق زیسته، مستعدِ پناهبردن به چهرههای اقتدارگراست. گریز از آزادی، آنگونه که فروم توصیف میکرد، در چنین شرایطی فعال میشود: آزادیِ بدونِ نهاد و تضمین، اضطرابآور است و اقتدار، حتی در شکلِ شکستخوردهاش، بهمثابۀ وعدۀ نظم ظاهر میشود. بسیاری از مناسکِ نوستالژیک، نه حاصلِ تحلیلِ تاریخی، بلکه واکنشهای عاطفی به ترومای جمعیاند.
اما خطرناکترین بُعدِ این پدیده، فروپاشیِ مرزهای اخلاقی در دلِ آن است. وقتی سیاست به نبردِ خیر و شرِ مطلق فروکاسته میشود، حذفِ دیگری مشروع میگردد. ارعابِ مجازی، حذفِ نمادین، توجیهِ خشونت و تطهیرِ سرکوب، همه نشانههای این زوالاند. در این نقطه، تفاوتِ اخلاقی میانِ آنچه نقد میشود و آنچه بهعنوانِ بدیل عرضه میگردد، بهشدت مخدوش میشود و چرخۀ استبداد، با لباسی نو، بازتولید میگردد.
مسئلۀ بنیادین، در نهایت، نه یک شخص است و نه یک خاندان، بلکه پارادایمِ سیاست است. تا زمانی که سیاست در افقِ تکصدایی، منجیمحوری و الهیاتِ پنهانِ قدرت اندیشیده شود، هر بدیلی، فارغ از ظاهرِ سکولار یا مدرنش، در معرضِ بازتولیدِ همان منطقِ اقتدار است. گذارِ واقعی، مستلزمِ عبور از وسوسۀ لِویاتانِ جدید و پذیرشِ سیاست بهمثابۀ عرصۀ چندصدایی، تعارض و مسئولیتِ جمعی است؛ جایی که قانون بر فرد، و شهروند بر وارث و منجی تقدم دارد.
سخن پایانی
ایرانِ امروز بیش از هر زمانِ دیگر نیازمندِ بلوغِ سوژۀ سیاسی است؛ سوژهای که نه در جستوجوی پدرِ مقتدر، بلکه در پیِ نهادِ پاسخگو، قراردادِ اجتماعی و برابریِ واقعی در دلِ ملتِ واحد باشد. بدونِ این گذارِ عمیقِ فکری و نهادی، هر بازگشتی ــ حتی اگر بهنامِ نجات و رهایی عرضه شود ــ چیزی جز بازتولیدِ اشباحِ گذشته و تعویقِ دوبارۀ آزادی نخواهد بود. سیاست، اگر قرار است رهاییبخش باشد، باید از سایۀ تاج و عمامه، هر دو، عبور کند.
اگر قرار باشد همۀ این بحثها در یک افقِ جمعبندیشده به هم برسند، باید گفت خطرِ اصلیِ نوسلطنتطلبی نه در خودِ نوستالژی، بلکه در «منطقِ بلعیدن» نهفته است؛ منطقی که هم در سطحِ هویتی، هم در سطحِ سیاسی و هم در سطحِ تاریخی عمل میکند. بلعیدنِ صداهایِ متکثر ــ بهویژه در نسبت با مسئلۀ اقوام، تمرکززدایی و فدرالیسم ــ صرفاً یک اختلافِ فنی بر سرِ مدلِ حکمرانی نیست، بلکه نشانۀ یک ناتوانیِ عمیقتر در پذیرشِ سیاست بهمثابۀ عرصۀ چندصدایی است. در این منطق، هر مطالبۀ متفاوت، هر زبانِ غیرمرکزی و هر تصورِ بدیل از سامانِ قدرت، نه بهعنوانِ حقِ سیاسی، بلکه بهمثابۀ تهدیدی علیه «وحدتِ ملتِ واحد» فهم میشود؛ وحدتی که عملاً نه حاصلِ رضایتِ آزادانه، بلکه محصولِ حذف و همسانسازی است. این همان نقطهای است که سیاست به انکارِ دیگری و ملت به بدنی بیصدا فروکاسته میشود.
این بلعیدن، در سطحِ ایدئولوژیک، با پاتولوژیِ باستانگرایی پیوند میخورد؛ با نوعی ناسیونالیسمِ جابهجاکننده که بهجای مواجهه با تاریخِ واقعی، متکثر و پرتناقض، جامعه را به گذشتهای خیالی، پالایششده و استورهای پرتاب میکند. چنین ناسیونالیسمی، نه برای فهمِ گذشته، بلکه برای گریز از حال ساخته میشود. «گذشته» در اینجا نه موضوعِ نقد، بلکه منبعِ تقدس است؛ و همین تقدس، راه را بر هرگونه عقلانیتِ انتقادی میبندد. وقتی تاریخ به استوره بدل شود، سیاست ناگزیر به آیین تبدیل میشود و آیین، همواره مستعدِ اطاعت است و نه گفتوگو.
تجربههای تاریخیِ ژاپنِ امپراتوری و آلمانِ نازی بهروشنی نشان میدهند که باستانگراییِ سیاسی، وقتی با بحرانِ مدرنیته و اضطرابِ جمعی گره میخورد، میتواند به یکی از مؤثرترین بسترهای فاشیسم بدل شود. توسل به «عصرِ طلایی»، پیوندزدنِ رهبر با تاریخِ استورهای، و حلکردنِ فرد در کلِ ملت، سازوکارهاییاند که بارها آزموده شده و همواره به فاجعه انجامیدهاند. فاشیسم، پیش از آنکه با سرکوبِ عریان آغاز شود، با همین تخیلِ تاریخیِ معیوب آغاز میشود؛ با وعدۀ بازگشت، نه با طرحِ آینده.
از این منظر، خطرِ نوسلطنتطلبی نه یک خطرِ صرفاً سیاسی، بلکه خطری معرفتی و تمدنی است: خطرِ جایگزینیِ شهروند با رعیت، گفتوگو با اطاعت، و تاریخ با استوره. جامعهای که نتواند تکثرِ درونیِ خود را ــ زبانی، قومی، فرهنگی و سیاسی ــ به رسمیت بشناسد، ناگزیر برای حفظِ «وحدت»، به اقتدار پناه میبرد؛ و اقتدار، هر نامی که داشته باشد، در نهایت به انسدادِ سیاست و فاجعه میانجامد.
ایرانِ امروز، اگر قرار است از چرخۀ بازگشتِ استبداد رهایی یابد، باید همزمان از دو وسوسه عبور کند: وسوسۀ حذفِ دیگری به نامِ وحدت، و وسوسۀ پناهبردن به گذشته به نامِ هویت. بدونِ این عبورِ دوگانه، هر پروژهای که وعدۀ نجات میدهد، دیر یا زود به بازتولیدِ همان ساختارهایی خواهد انجامید که خود مدعیِ نفیِ آنهاست. آیندۀ ایران نه در احیای اشباحِ تاریخ، بلکه در بهرسمیتشناختنِ تکثرِ زندۀ اکنون و ساختنِ نظمی است که در آن، هیچ صدایی برای «واحد» شدن، بلعیده نشود.
نویسنده مقاله آقای سلیمان بایزیدی. با درود بر ایشان جسارتاً املاء و انشای برخی کلمات برای فهم آسانتر مطلب تغییر داده شده است.