
شهر شهرِ فرنگ ِ خوب تماشا کن 0084
Regardez notre ville! Notre ville est la belle ville de France
جُنگ ادبی 66
عشق زمینی و ناسوتی در ادبیات فارسی
شعر غنایی مانند شعر پند آموز دامنه بسیار گسترده یی دارد و از آن جا که بیان کننده احساس و عاطفه و شور عشق است محبوب ترین نوع ِشعر در جهان است.در فارسی قالب اصلی ِ شعر غنایی غزل است اگرچه در همه قالب های دیگر از رباعی و قطعه تا مثنوی و قصیده نمونه های موفقی از شعر غنایی داریم. معادل شعر غنایی در غرب لیریک است.”لیریک” لغتی یونانی و تعریف متداول آن هم این است: لیریک معمولاً شعری ست کوتاه که اغلب بیش از پنجا تا شصت سطر نمی شود و غالباً بین دوازده تا سی سطر است و احساسات و اندیشه های فردی واحد را که لزوماً این فرد خودشاعرنیست، بیان می کند.
… شعرهای عاشقانه ناب اغلب کوتاه هستند و دلیل آن هم این است که در شعر بلند به ندرت می توان حدت و شدت ِ احساس عاطفی را از اول تا آخر حفظ کرد. در واقع در شعر سنتی ِ ما واحد شکل و معنی، به خصوص پس از حافظ، اغلب بیت است نه تمام یک شعر یاغزل. اما سعدی از شاعرانِ انگشت شماری است که غزل هایِ عاشقانه او اغلب از مطلع تا به مقطع عاشقانه می ماند و، بر خلافِ حافظ، به موضوع های دیگر نمی پردازد.اما این همه مطلب نیست.غزل عاشقانه سعدی بیان ِعشق انسانی و زمینی و ملموس است که در عین سرشاری از شور و احساس، والا و فاخراست[1]. مربع ترکیب بند ِ وحشی ِ بافقی هم با این شروعِ معروف :
دوستان شرح پریشانی ِ من گوش کنید
داستان ِ غم پنهانی ِ من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی ِ من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی ِ من گوش کنید
شرح ِ این آتش جان سوز نهفتن تاکی؟
سوخت ام، سوخت ام این راز نهفتن تاکی؟
پر از شور و احساس است اما والا و فاخر نیست. این شعرسبک نامه اشک انگیز عاشقانه است و به همین دلیل از بند دوم وسوم حوصله خواننده را سرمی برد. شاعر آن قدر سر و صدا و داد وفریاد می کند که مجالی برای هم دلی و اشتراک در تجربه ای عاطفی به خواننده نمی دهد.ساده ترین راه ِ بیانِ ماتم واندوه، اشک ریختن وبرسرکوبیدن است.این دیگر نیازی به وزن و قافیه ندارد.چنین کودکانه شیون و زاری کردن هنری نیست.نفرین نامه کفاشِ خراسانی هم نوع دیگری از این سر و صداراه انداختن و ناله ونفرین کردن است. شعر احساساتی چیزی است و شعر پراحساس چیز دیگر. شعر احساساتی، کم عمق و رقت انگیز است و شعر پراحساس عمیق است و تامل انگیز.
از سوی دیگر، غزل های عاشقانه حافظ را داریم که والا وفاخراست،اما نه جسمانی ست نه پرشور و احساس.در غزل های حافظ ، تنها شاعری که می توان در برابرسعدی در این سنت غزل گویی از او نام برد، غزل هایی هست که از ابتدا تا انتها عاشقانه است، برای مثال غزل های زیر:
هر کــــــرا با خط سبزت ســــــــر سودا باشد
پای ازین دایــــــــره بیرون ننهد تــــــــا باشد
من چــو از خاک لحد لاله صفت برخیزم [1]
داغ ســــــودای توام سرّ هویــــــــــدا[2] باشد
تو خــــــــود ای گوهر یکدانه کجـایی آخر[3]
کز غمت دیـــــــده مردم همه دریـــــــــا باشد
از بن هر مــــــژه ام آب روان است بیــــــــا
اگرت میــــــــل لب جو[4] و تماشــــــــــا باشد
چون گل ومی[5] دمی از پرده برون آی ودرا
که دگـــــــــــر باره ملاقــــــــات نه پیدا باشد
ظلّ ممــــــــــدود خم زلف تـــــوام بر سر باد
کاندرین ســــــــــایه قرار دل شــــــــیدا باشد
چشمت از ناز به حافـــــظ نکند میــــــل آری
سر گـــــرانی صفت نرگس رعنـــــــــــا باشد
و:
گل بــی رخ یار خوش نباشد
بی باده بهـــــار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بی لاله عذار خــــوش نباشد
رقصیدن سرو و حــالت گل
بی صوت هزارخوش نباشد
هر نقش که دست عقـل بندد
جز نقش نگار خــوش نباشد
با یار شکر لب گل[6] اندام
بی بوس وکنار خوش نباشد
جان، نقد محقریست[7] حافظ
از بهر نثار خـوش نباشد[8]
و:
ســــــــــرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گـــــــــــــل نمی شود یاد سمن نمی کند
تا دل هرزه گــــرد من رفت به چین زلف او
زان سفر دراز خـــــــود عزم وطن نمی کند
چون ز نسیم می شـــود زلف بنفشه پر شکن
وه که دلم چه یاد از آن عهـــد شکن نمی کند
دل به امید روی او[9] همــــدم جان نمی شود
جان به هوای کوی او[10]خدمت تن نمی کند
دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس
گفت که این سیاه کج گــــوش به من نمی کند
پیش کمان ابرویش لابــــــــــه همی کنم ولی
گوش کشیده است ازآن گوش به من نمی کند
با همه عطــر[11] دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذر تو خـــــــاک را مشک ختن نمی کند
ساقی سیم ساق من گر همه دُرد[12] می دهد
کیست که تن چـو جام می جمله دهن نمی کند
کشته غمـــــزه تو شد حـــــــافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را درک[13] سـخن نمی کند[14]
و:
ســـــــــمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویــان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتـــــــــــراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند[15]
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خــــــاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیـران را چو دریابند دُرّ یابند
رخ مهر ازسحر[16]خیـزان نگردانند اگردانند
ز چشمم لعل رمانی چــو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو مــی بینند می خوانند
دوای درد عاشق را کسی کـــــو سهل پندارد
ز فکر[17] آنان که در تدبیر درماننـــــد درمانند
درین حضرت چو مشتاقان نیازآرند ناز آرند
که با این درد اگر در بند درمانند درمانند[18]
چو منصورازمراد آنان کـه بر دارند بردارند
بدین درگاه حافظ را چـومی خوانند می رانند[19]
و:
یاد باد آنـــــــکه نهانت نظــــــری با ما بود
رقم مهـــــــر تو بر چهـــــــــره ما پیدا بود
یاد باد آنـکه چو چشمت به عتابم می کشت
معجــــــــــز عیسویت در لب شکر خا بود
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل ســـــــــــــوخته پروانه نا پروا بود
یاد باد آنکه چو یاقــــــــوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حـــــــــــــکایتها بود
یاد باد آنکه صبـــوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبـــودیم و خدا با ما بود[20]
یاد باد آنکه در آن بزمـگه خلق و[21] ادب
آنکه او خنده مســـــــــتانه زدی صهـبا بود
یاد باد آنـــکه نگارم چو کمر بر بستی[22]
در رکابش مه نــــــــو پیک جهان پیما بود
یاد باد آنکه خرابات نشــــتین بودم و مست
وانچه درمسجدم امروزکمست آنجا بود[23]
یاد باد آنکه به اصلاح شما می شد راست
نظم هر گوهر ناســـــــفته که حافظ را بود
و:
گفتم غـــــــــــم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شــــــــــو گفتا اگر بر آید
گفتم ز مهـــــــــر ورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز ماه رویـــان[24] این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظـــــــــــــر ببندم
گفتا که شبرو است او از راه دیــــگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمـــــــم کرد
گفتا اگر بدانی هـــــــــــــم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح[25] خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کـــــــــوی دلبر آید
گفتم که نــوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگـــی کن کو[26] بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صـــــــلح دارد
گفتا مگـوی با کس تا وقت آن در آید[27]
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد؟
گفتا خموش حافظ کــاین غصه هم سرآید
و:
بر نیـــــــــامد از تمنـــــــــای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دُردی آشـــــــــــــامم هنوز
روز اول رفت دیــــــنم در ســــــر زلفین تو
تا چه خواهد شد درین سـودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من
در میان پختگان عشـــــــق او خــــامم هنوز
از خطا گفتم شبی مـوی[28] ترا مشک ختن
می زند هر لحظه تیغی مـــو بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خـــــــــــــلوتم دید آفتاب
می دود[29] چون سایه هردم برلب[30]بامم هنوز
نام من رفتست روزی بر لب جــانان به سهو
اهل دل را بوی جان می آید از نـــامم هنوز
در ازل دادست ما را ســـــــــــــاقی لعل لبت
جرعه جامی که من مدــوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا با شــــــدت آرام جان
جان به غمهایش سپــردم نیست آرامم هنوز
آب حیوان می رود هـــــردم ز اقلامم هــنوز
اما دراین غزل ها سخن از عشق چنان با فاصله و به دور از احساس است که خود خواننده بدون درگیر شدن با مسایل عاطفی می تواند خود را باشگردهای صناعی حافظ و به گفته خود او”صنعت بسیار در عبارت” سرگرم کند. اما وقتی سعدی می گوید:
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
ویا در هم این غزل به این دوبیت می رسیم:
چه نشینی ای قیامت، بنمای سرو ِ قامت
به خلافِ سروِ بستان که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
به تپانچه ای و بربط برهد به گوش مالی[31]
دیگر مجالِ سرگرمی با صنعت نیست.زبانِ شعر چنان شوری بر می انگیزد که شعر به کشف علل واسبابِ آن بی اعتنا می مانَد.مخاطبِ شعر عاشقانه سعدی،احساسِ فعالِ درون نگراست و در شعرِ حافظ احساسِ منفعلِ برون نگر.به این غزل از سعدی توجه کنید:
یک امشبی که درآغوشِ شاهدِ شکرَم
گَرَم چو عود برآتش نَهَند، غم نخورم
ببندیک نَفَس ای آسمان دریچه صبح
برآفتاب، که امشب خوش است باقمرم
ندانم این شبِ قَدر است یا ستاره روز
تویی برابرِ من، یا خیال در نظرم؟
به دین دودیده که امشب تورا همی بینم
دریغ باشد فردا به دیگری نگَرَم
روان ِ تشنه برآساید از وجودِ فرات
مرا فرات زسربرگذشت و تشنه ترم
چومی ندیدم ات از شوق بی خبر بودم
کنون که با تو نشینم، ز ذوق بی خبرم
سخن بگوی که بیگانه پیشِ ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعت اش زبان ببرم
میانِ ما به جزاین پیرهن نخواهدبود
وگر حجاب شود تا به دامن اَش بدَرَم[32]
غزل ازآغاز بیان شور و عشق و اشتیاق وصل است، عشقی انسانی و جسمانی که بی هیچ شرمنده گی با کمال شهامت و گستاخی و با نهایت زیبایی و والایی به زبان درمی آید. حالا آن را با غزل زیر از حافظ که در آن به استقبال همین غزل رفته است مقایسه کنید:
تو همچو صبـحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
برآستان امیدت[33] گشــــــاده ام در چشم
که یک نظرنکنی[34] خود فکندی ازنظرم
چنین که بر[35]دل من داغ زلف سرکش تست
بنفشه زارشود تربتـــــــــــــم چو در گذرم
چه شکر گویمت ای خیل غــــــم عفاک الله
که روز بی کسی آخرنمی روی زسرم[36]
غلام مردم چشمم که با ســــــــــــــــیاه دلی
هزار قطره ببــــــــــارد چو درد دل شمرم
به هر نظر[37] بت ما جـلوه می کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که مــــن همی نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنـــــــا کفن بدرم
دراین غزل، بیت بیت، معشوق ناملموس تر، انتزاعی تر و شاعر انفعالی ترو درعین حال صنعت کارتر می شود.هیچ از آن عشق ِ جسمانی و شور و احساسی که در غزل سعدی دیدیم اثری درآن نیست و این ویژه گی غالب غزل های عاشقانه حافظ است.ممکن است گفته شود آن غزل سعدی بیان وصل است واین غزل حافظ بیان هجر و این دو رانباید باهم مقایسه کرد، اشتراک در موضوع ندارند.اما این اعتراض بی اساس است. سعدی ده ها غزل در بیان فراق دارد، یکی از دیگری جسمانی تر، پرشورتر، و والا تر. واقع این است که پس از سعدی دیگر در هیچ غزل ِ عاشقانه، آن عشق ِانسانی ومحسوس وآن گستاخی وشور وسیلان ِ کلام دیده نمی شود. شعر دیگر بیان پرشورِتجربه عاطفی نیست.بیتی چون:
چنین که بردل ِمن داغ زلف ِسرکش ِتوست
بنفشه زار شود چون به تربت ام گذری
تنها مضمون سازی و ظریف کاری انتزاعی است که در یک غزل ِ عاشقانه آب بر آتش ِتیز می زند.در این گونه غزل ها، معشوق،معشوق ادبی ست نه واقعی.می توان نشان داد که شعر حافظ، بیش تر بازسازی ماهرانه مضمون های شاعران پیش از اوست.در چنین شعری از تجربه شخصیِ عاطفی نمی توان به راحتی سخن گفت. شاعری که در کارِ باز سازی ِتجربه هایِ کلامی دیگران در شکلی کامل تر به اعتبار صنایع ِبدیعی باشد شور عاطفی را درشعرِ خود نابود خواهد کرد.وقتی سعدی می گوید:
خروش ام از تفِ سینه ست و ناله از سرِدرد
نه چون دگر سخنان کز سر ِ مجاز آید[38]
به نکته دقیقی اشاره می کند.معشوقِ شعر ِسعدی معشوق واقعی محسوس است هم چنان که می در شعرِ منوچهری.در شعرِ منوچهری می شی ء ثانویِ تزیینی ِ وادبی نیست، آن را نمی توان به چیز دیگری تعبیرکرد. می، می است وهمه قدرت نفوذ و شور و تحرک شعر ِمنوچهری هم در هم این است…
پانویس:
ارجاعات اشعار حافظ برگرفته از دیوان خواجه شمس الدین محمد حافظ تصحیح احمد شه وری.
[1]- خم: چون من از خاک لحد رقص کنان؛ ص: در قیامت که سر از خاک لحد برگیرم.
[2]- س: سویدا. متن موافق ص است.
[3]- ب: تا کی ای گوهر یکدانه روا خواهی داشت؛ خ: تا کی ای دُرّ گرانمایه روا خواهی داشت.
[4]- س: جوی.
[5]- خم و قا: چون دل من.
[6]- س: خوش.
[7]- خ، ص و قا: محقرست.
[8]- برخی چاپها بیت زیر را هم دارند:
[9]- ص و قا: دل به امید وصل تو.
[10]- س: تو.
[11]- س: عطف / لطف.
[12]- قا: زهر.
[13]- خ و خم: درد.
[14]- مرحوم یکتایی دوبیت زیر را بصورت الحاقی در حاشیه آورده است حال آنکه دیگران آنها را در متن آورده اند:
[15]- قا: بگشایند بگشایند؛ ص: ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند.
[16]- خم، ص و قا: از مهر.
[17]- س: مکر.
[18]- در برخی چاپهای دیوان این بیت مقطع غزل است.
[19]- خم: چو می خواهند می خواهند.
[20]- ب: من و دوست نبودیم و خدا آنجا بود.
[21]- ب: آن مجلس تمکین و.
[22]- خم و ص: مه من چو کله بربستی؛ قا: مه من… چو کله بشکستی.
[23]- پ: امروز نبود آنجا بود.
[24]- خ: خوب رویان.
[25]- ی: باغ وصل؛ گ: باغ عشق؛ ص و قا: کز باغ خلد؛ س: باغ حسن. متن موافق خ است.
[26]- س: کاو
[27]- خم و ص و گ: به کس مگو این تا وقت آن درآید؛ قا: بکش جفا را تا وقت آن درآید.
[28]- س: زلف.
[29]- س: می رود.
[30]- س: بر در و.
[31]- کلیات: 632.
[32]- کلیات: 554.
[33]- خ: مرادت.
[34]- س: فکنی.
[35]- ی: در.
[36]- ب: زبرم.
[37]- س: به هر طرف.
[38]- کلیات: 514
منبع:
[1]- نویسنده این مطلب نبی احمدی است و در سایت زیر منتشر شده است:
http://isfa.blogfa.com/post- 45.aspx