Article 0022

شهر شهرِ فرنگ ِ خوب تماشا کن 0022

اسدالله علم مهمترین مهره انگلیس در ایران و رویدادهای سال 1342

در زمان به نخست وزیری رسیدن اسدالله علم كه در اساس نخست وزیری در قواره اش نبود، چند مسئله اساسی که در کابینه دکتر امینی مطرح شده و لاینحل باقی مانده بود که مهمترین آنها عبارت  از:

1- موضوع انتخابات انجمن های ایالتی و ولایتی و(سوگند نامه آن) وهمچنین انتخاب (زنان) بنمایندگی انجمن شهر و یا مجلسین که مورد مخالفت روحانیون و… قرار گرفته بود

2- موضوع اصلاحات ارضی و تقسیمات اراضی خالصه و موقوفات که مورد اعتراض مالکان بزرک و همچنین روحانیت واقع شده بود.

هر شخصیت آگاه و بصیری اعتقاد داشت،  علاوه بر اینکه این اهداف مورد نظر و خواست (کندی رئیس جمهور آمریکا بود) اصولا می توانست در پیشبرد رفاه اجتماعی و بیداری سیاسی همه طبقات موثر باشد. ولی شرط اساسی، آن بود که این امور با برنامه ریزی و روشن بینی عامه مردم بصورت عمل در بیاید، تا مخالفین نتوانند از آن سوءاستفاده نموده و مردم ساده دل و ناآگاه را علیه رژیم تحریک نمایند.

          منتظری در خاطراتش می نویسد: آیت الله خمینی می گفت که اگر ما با اصول مواد ششگانه مخالفت کنیم، عملا مردم فقیر وبی بضاعت را علیه خودمان تحریک خواهیم کرد، زیرا:

         1 – تقسیم  اراضی ظاهرا به نفع قشر کشاورز می باشد  ولذا مردم خواهند گفت که چرا روحانیت با این کار مخالفت می نماید. یا سپاه دانش که می خواهد سربازها را به دهات بفرستد تا به بچه های مردم بی بضاعت درس بدهد وسواد آموزی کند. چه بدی دارد که روحانیت با آن مخالف است وهمچنین با سپاه بهداشت که یقیننا برای طبقه روشنفکر جاذبه خواهد داشت. بخصوص که بعضی از علما هم قبلا موافقت خودشان را با آن لوایح اعلام کرده اند و مخالفت ما ایجاد دو دستگی خواهد کرد.

          بدین جهت خمینی اصرار داشت که نباید با اصل لوایح مخالفت نمود، بلکه باید با (اصل رفراندم) مخالفت نماییم، بگوییم کشور ما قانون دارد، مجلس دارد، وانجام رفراندم برای چنین کارهای مهمی صحیح نیست. لوایح باید به تصویب مجلسین برسد.

         2 – لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی:  در آن دو مسئله مهم وجود داشت که نه تنها آخوندیسم با آن مخالف بود، بلکه دست آویزی بود برای بسیاری از آشوبگران ومالکین و حتی کاندیداهای انتخاباتی که عبارت بود از:

         انتخاب زنان به عنوان نماینده انجمن شهر

         حذف کلمه (قرآن مجید) برای سوگند خوردن  و بکار بردن کلمه (کتاب مقدس) که تعریفی عام داشت و عملا راه گشای منتخبین همه ادیان بود.

        آخوندیسم، جبهه ملی، نهضت آزادی  و یک گروه از چپ های وابسته به حزب توده که با هر حرکت اصلاحی مخالفت داشتند در این زمینه یک صدا شدند  و به مخالفت برخاستند، و برای تمرکز دادن به سیستم مبارزه خمینی را جلو انداختند. و شهر قم شد مرکز و هسته مرکزی مخالفین با دولت و شروع کردند به اقدامات همه جانبه.

         منتظری می نویسد: در آن روزها اصولا خمینی در ردیف مراجع نبود و هنوز نمی توانست که سودای مرجعیت داشته باشد، تا تصمیماتش بین مردم مورد توجه قرار بگیرد. ولی جسارت فوق العاده او مردم را بدورش جمع کرد و منابع مالی فراوانی به کمکش آمدند. ودر حوزه بسرعت شاخص شد.

ولی فقدان این مرجع صاحب نام و بیگانگی دولت  علم از اجرا سیاست همزیستی با روحانیت یکمرتبه موجبات از میان بردن روابط دربار ودولت وروحانیت را فراهم آورد[1].

روزشمار رویداد ها

13420102

برگزاری یک گردهمایی بزرگ در فیضیه قم

13420313

روزهای 13 و15 خرداد 1342 و گزارش سپهبد مبصر معاون انتظامی شهربانی 

سپهبد محسن مبصردر کتاب پژوهش می نویسد: رویدادهای بهار 1342 را می شود مقدمه شورش بزرگ سال 1357 به شمار آورد.   اگر شما فقط بخواهید رویدادهای آن روز را صرفا با جنبه  های ظاهری قضیه نگاه کنید مسلما بجایی نخواهید رسید، بلکه باید به علت  و عوامل بوجود آورنده روی دادها با ژرف بینی بنگرید  تا پاسخ ها را بیابید. باتوجه به حرفه و مشاغلی که در آن روزگار داشتم و از نزدیک در گیر قضایا بودم  به قاطعیت می توانم بگویم .

– نخست وزیری امیر اسداله علم آشکارا چند دستگی واختلافات بین مقامات کشوری و لشگری را تشدید کرد، بگونه ای که هر گروهی به کار خود مشغول بود وباصطلاح (ساز خود را می زد)  و به یقین تند روی های ایشان مقدمه  گسیختگی بافت سیستم را فراهم آورد.

– اصولا، آنچه صورت می گرفت  یک امر صرفا داخلی نبود. بلکه در عمل به قرائن بسیار روشنی برخوردم که  قضیه کلی شورش با برنامه ریزی دراز مدت خارجی ها و همیاری داخلی ها  توامان صورت پذیرفت.

– رویدادها یی که با آن شتاب و تندروی انجام می گرفت  یک (هشدار کامل به شاه) بود که   تصور می کرد قدرت مطلقه ای یافته  ومی تواند منافع خارجی ها را بکلی نادیده بگیرد.

– از سویی بلند پروازی های شتابزاده شاه ، که تنها پیشرفت ایران و رسانیدن آن به کاروان تمدن کشورهای بزرگ را در نظر داشت  نتیجه این تصور بود که هیچ قدرتی قادر نخواهد بود او را از آنچه مورد نظر و توجهش می باشد باز دارد.

– این اتحادی که بتدریج بین طبقات مختلف و با مشی فکری متفاوت بین  «راست و چپ» بوجود آمد و عاقبت هم ظاهرا زیر لوای مذهب شکل گرفت و موجبات فروریزی رژیم را فراهم نمود، به تحقیق دو بازوی قوی داشت

الف – نارضایی عمومی در سطوح مختلف از رفتار نامتعادل دولت

ب- راهنمایی ها وپشتیبانی های استادانه خارجی ها،  وگوش بفرمان بودن ستون پنجم آنها در داخل  کشورکه کارگزاران آگاهی بودند و در عین حال در میان دولت و مردم جای داشتند.

       سپهبد مبصر می نویسد:  از آغاز نخست وزیری علم، زمزمه اعتراض و مخالفت روحانیت به اقدامات  دولت  وبه ویژه اصلاحات انقلاب شاه و مردم بگوش می خورد  و روز بروز به شدت مخالف گویی ها افزوده می شد. واین مخالف خوانی ها نه تنها بین مردم کوچه و بازار  که در دانشگاه ها و برخی ادارات دولتی  و کارخانجات نیز بسیار موثر و برانگیزنده شده بود.

 سازمان اطلاعات وامنیت کشور از تمام این کارها واقدامات مخالفین از قبل  مطلع می گردید و یکی از گره های کور همین جاست که چرا با آگاهی کاملی که بدست می آمد دست روی دست می گذاشتند و اقدامی عاجل وحساب شده بعمل نمی آمد[2].

13420313

بامداد روز 13خرداد1342 رییس شهربانی (تیمسار نصیری) مرا [تیمسار مبصر] که معاونت انتظامی شهربانی را برعهده داشتم به دفترش فراخواند وگفت «امروز قرار است خمینی به منبر برود» و به دولت و اصلاحاتی که در جریان هست انتقاد واعتراض نماید، ومی دانیم که او قصد تحریک مردم را دارد. شما ماموریت دارید هرچه زودتر خودتان را به قم برسانید  و ترتیب کارها را بگونه ای بدهید که مردم دست به اغتشاش نزنند. یکبار دیگر تایید کرد با شخص خمینی هیچ کاری نداشته باشید او آزاد است که به منبر برود و هرچه دلش خواست بگوید. شما فقط باید از اغتشاش مردم جلوگیری کنید. که این امر نشان می داد مقامات علاقه ای ندارند با (علت اساسی) به مبارزه برخیزند بلکه کافی می دانستند که با معلول سرگرم گردند. یک گروهان یکصد نفری از سربازان یکان واقع در علی آباد قم را هم در اختیارم گذاردند. بمحض رسیدن به قم واحد را بازدید کردم  و یک مانور قدرت نمایی هم به نمایش گذاردیم. و سربازان با کامیون و جیپ هایی که چراغ هایش روشن بود چند بار در خیابان رژه رفتند. بعد از ظهر خمینی با شکوه و جلال در میان استقبال بی سابقه مردم به مسجد رفت  و سخنان برانگیزاننده ای خطاب بمردم به زبان آورد. نخستین گفته  که پس از ادای مقدمات بیان کرد این بود که «من دست این پسره….. را می گیرم و از ایران بیرونش می کنم» فورا به رییس شهربانی تلفن کردم و گفتم خمینی چه میگوید و باید فورا بروم و مانع از سخنرانی او بشوم.  تیمسار نصیری گفت (نمیتوانم چنین اجازه ای به شما بدهم) . گفتم «از اعلیحضرت اجازه بگیرید» پاسخ داد (من جرئت نمی کنم چنین تقاضایی را بعرض برسانم) که فهمیدم اصلا شاه  از چنین اقدامات واعمالی آگاهی پیدا نمی کند. و از حقایق مطلع نمی شود.  خمینی هرچه از دهانش بیرون آمد گفت  وما تنها اجازه داشتیم گوش کنیم  و دم نزنیم. پس از پایان سخنرانی، مردم از مسجد بیرون ریختند ولی با مشاهده سربازان مصمم جرئت تظاهرات و اغتشاش نکردند وپراکنده شدند.

در اینجا من باید یک مطلبی را بازگو کنم. آنچه مسلم بود آن است که همه دستگاههای انتظامی کشور وسازمان امنیت با مامورانی که بین آخوند ها داشتند از جزییات برنامه و اقدامات خمینی و یارانش از قبل اطلاع می یافتند. ولی چه (اراده ای در کار بود که دستور می دادند) به خمینی هیچ کاری نداشته باشید و او را آزاد بگذارید تا هرحرفی می خواهد بزند وهرکاری می خواهد بکند و به شاه ناسزا بگوید. آنقدر که به هرحال مردم چنان تحریک بشوند که دست به تظاهرات خونین بزنند  و بعد هم برای سرکوب تظاهرات اقدام شایسته ای بعمل نیاید.

نکته دیگری را که می توان به تاکید بیان کرد آنکه از 28 مرداد ماه 1332 تا شورش بزرگ 1357، آرتش، نیروهای انتظامی  و سازمان های اطلاعاتی، در بست در اختیار اعلیحضرت شاه  (فرمانده کل نیروهای مسلح) می بود، استفاده از آنها و چه بسا شیوه کاربرد آنها در اغتشاش ها و نا امنی ها یک پارچه بفرمان اعلیحضرت صورت می گرفت. دولت حق مداخله به هر شکلی در آنها نداشت. اینکه می گویند  آقای علم در رویداد خرداد با کسب اجازه از اعلیحضرت  نیروهای انتظامی را در اختیارگرفته و به آنها فرمان می راند، کاملا نادرست  و ادعای بی پایه ای بیش نیست.

الف – شاهنشاه بهیچ وجه   در باب عملیات نیروهای انتظامی  وساواک، آرتش یا شهربانی به هیچ شخصی اعتماد و اطمینان نمی کرد،  حتی به نزدیکترین افراد خانواده اش تا چه برسد به علم که از ارتباط های خارجی وی کاملا آگاهی داشتند.

ب – در رویداد 15 خرداد هم شخصا می شنیدم که دستور فرستادن مرا به قم مستقیماً به رییس شهربانی صادر فرمودند. البته علم در نیروهای انتظامی به ویژه شهربانی  و تیمسار نصیری نفوذ غیر قابل انکاری داشت  و برخی موارد هم کارهایی را با صلاحدید دوست  و یا دوستان محرم خارجی خود و با دیکته آنها بصورت کلی از تصویب اعلیحضرت می گذراند. ولی اینکه بگوییم در جریانات آن روز علم مختار و مجاز بود هرکاری بکند بدون اطلاع شاه   مسلما حرف بی پایه ای است. اما به تحقیق می توانم بگویم که در آن روز ها شاه  از بسیاری حقایق آگاهی نداشت. و بی خبر می ماند  «وپاره ای از دستگاههای مورد اعتمادش از فرمان او خارج بودند[3]».

13420314

[تیمسار مبصر] هنوز در تخت خواب بودم که رییس شهربانی تلفن کرد. واعلام نمود که فورا بیایید بدفتر من. زیرا دیشب (خمینی) بازداشت وبه تهران منتقل شده. به این جهت شهر قم کاملا شلوغ است وباید فورا به قم بروید و اغتشاش را سرکوب نمایید. گفتم تیمسار پریروز می خواستم از سخنرانی خمینی جلوگیری کنم فرمودید حق ندارم ؟!

حال چه اتفاقی افتاده که او را بازداشت کردید.( گفت تیمسار حالا موقع بازجویی از من نیست) فورا بیایید. وقتی به دفتر رییس شهربانی وارد شدم دیدم تلفن قرمز روی میزش زنگ میزند. شاه  بود (نصیری از پشت تلفن گفت دست مبارک را می بوسم) صدای شاه بقدری بلند بود که من هم می شنیدم. با تغیر می فرمودند چه شد؟ چرا غفلت کردید؟ بی عرضه ها. و شخص اعلیحضرت فورا دستور فرمودند که مبصر فورا به قم برود.

    پیش از آنکه من به قم برسم گروهان اعزامی از علی آباد قم با مردم درگیر شده بود. یعنی یک گروه صد و پنجاه نفری سرباز با چند افسر ناپخته جوان در محاصره  ده ها هزار نفر مردم عصبی که به سنگ و چماق و کارد و دشنه مسلح بودند روبرو شده  و ناگزیر از دفاع از خویش شدند بفرمان فرمانده گروهان یک رگبار مسلسل عده ای را زخمی و کشته روی زمین انداخته بود و طبق گزارشی که داشتم  تعدادی طلبه تعلیم دیده هم  مردم را تحریک می کردند ومرتب به آنها می گفتند که (نترسید گلوله ها چوب پنبه ایست)  وقتی رسیدم صدای رگبار دوم را شنیدم. فورا خودم به میان مردم رفتم، تعدادی زخمی وکشته روی زمین افتاده بود ومردم هم سربازان را محاصره کرده بودند. چاره ای نداشتم فورا فرمان آماده باش به سربازان دادم. صدای باز و بسته شدن گلنگدن تفنگ سربازها بمراتب بیشتر از شلیک دو رگبار قبلی در مردم تاثیر کرد  با استفاده از این فرصت بلندگویی بدست گرفتم و خطاب بمردم گفتم:   شعاردهندگانی که می گفتند  گلوله ها چوب پنبه ای است. بیایید و ببینید که ساده لوحانی که به حرف شما باور داشتند به چه روزی افتاده اند. اینک هم اخطار می کنم اگر فورا متفرق نشوید. باز هم سربازان آماده تیر اندازی هستند. ظرف چند دقیقه مردم پراکنده شدند  وشهر خلوت شد.

بطور کلی و باتوجه به مشاغلی که داشتم این نکته برایم محقق شده که  نخست وزیری اسدالله علم به نظر موشکافان، مقدمه ای برای رویداد شورش بزرگ بوده است. این حقیقتی است که همه تحلیل گران بر آنند که چرا: آن روش بچگانه حضور سربازان گارد را روز دوم فروردین به نمایش در آوردند. زیرا می خواستند که روحانیت وشاه را مقابل هم قرار بدهند. واز نتایج بدست آمده آن بهره برداری نمایند. و چرا در بدترین موقع خمینی را بازداشت کردند و مردم ناآگاه عصبی را آماده مخالفت با شاه نمودند[4].

13420314

(دکتر نبوی؛ متخصص قلب) ساعت چهارصبح در خانه ام را بشدت می کوبیدند. وقتی در را باز کردم، ماموران ساواک بودند که مرا با همان لباس خواب به اداره مرکزی ساواک بردند. تیمسار پاکروان رییس وقت ساواک منتظرم بود، بمن گفت که ما (خمینی را دیشب از قم به تهران آورده ایم) واینک در زندان ساواک می باشد. ولی پس از مشورت هایی که انجام دادیم به این نتیجه رسیده ایم که اشتباه کردیم، و می خواهیم ایشان را به قم باز گردانیم، برای آنکه بتوانیم سرپوشی بر این اقدام بگذاریم  نیازمند کمک تو می باشیم، و چون خمینی بیمار تو بوده می خواهیم وانمود کنیم که اورا برای یک معاینه فوری به بیمارستان قلب آورده بودند و اینک پس از معاینات پزشکی  به خانه برمی گردد و پیش ازآنکه سرو صدایی بلند بشود  وقم دچار بهمریختگی گردد، به غائله خاتمه بدهیم.

پروفسور نبوی تعریف کرد، که من گفتم پس اجازه بدهید  من در زندان از آقای خمینی ملاقات کنم  وبا او قضیه را در میان بگذارم. به زندان رفتم  وبا ایشان گفتگو کردم و خمینی پذیرفت که بهمین صورت به قم برگردد به شرط آنکه منهم همراهش تا قم بروم. به دفتر تیمسار پاکروان برگشتم ساعت حدود شش صبح بود، پاکروان بمن گفت همه چیز آماده است، فقط چون مجددا به دربار احضارشده ام ساعتی صبر کنید تا من بروم  و برگردم و ترتیب کارها را بدهیم. ایشان رفت، ولی بجای یکساعت حدود سه ساعت بعد برگشت، سرخورده وافسرده  وبمن گفت که متاسفانه قضیه صورت دیگری پیدا کرده. پرسیدم چه شد؟،ایشان گفت مشاورین شاه  نظر داده اند  که او را تبعید کنند. وقتی پرسیدم که این مشاورین چه کسانی بودند. پاکروان آهسته بطوریکه فقط خود من بشنوم گفت  «سفرای آمریکا و انگلستان» سپس گفت که سفیر امریکا عقیده داشت برای آنکه قضایا خاتمه پیدا کند او را تیرباران کنند ولی «سفیر انگلیس که علاقمند بود آقای خمینی را زیر نگین خودش داشته باشد  خواستار آن شد که خمینی به تبعید برود» و دو تن از مشاورین ایرانی شاه  هم که حاضر بودند نظرسفیر انگلیس را تایید کردند باین جهت تصمیم گرفته شد به ترکیه اعزام بشود[5].

13420713

لایحۀ کاپیتولاسیون در کابینه اسدالله علم به تصویب رسید.


[1] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا.

[2] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا.

[3] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا. به نقل از تیمسار مبصر.

[4] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا. به نقل از تیمسار مبصر.

[5] – شفا شجاع الدین. «گاهنامه پنجاه سال شاهنشاهی». بکوشش شجاع الدین شفا.

Leave a comment