Article 0021

شهر شهر ِ فرنگه خوب تماشا کن 1

ناصر فخرآرایی نقش آفرین نمایشنامه «شلیک به محمد رضا پهلوی» در دانشگاه تهران، بروایت زنده یاد مرتضی احمدی

«پدرش حسین فخرآرائی پاسبان و مامور اجراء  دارائی بود. حکم تخلیه خانه، تقسیم اموال بین ورثه و مصادره اموال و… را اجرا می‌کرد. سنگ دل و‌بی‌ترحم. قدی کوتاه، پاهائی به شکل پرانتز و ابروهائی پرمو و کمانی. در جریان اجرای احکام تخلیه خانه و مغازه و تقسیم ارث دست روی این ملک و آن ملک گذاشت و زنان شوهر مرده را با وعده حمایت صیغه می‌کرد و اموالشان را بالا می‌کشید. مادر ناصر فخرآرائی از جمله این صیغه‌ها بود. جوان بود که صیغه شد و به خانه ای آمد که زنان دیگری هم درآن بودند. ناصر را که بدنیا آورد، صیغه را فسخ کردند و او را از خانه بیرون کردند. حسین فخرآرایی زن دیگری گرفت. دختر زنی که چند تا بچه از شوهر مرده اش داشت. یکی از این بچه ها، احتمالاً بزرگترین آنها، وضع خانه پدر ناصر فخرآرایی را چنین توصیف کرده است:

جمعه‌ها می‌رفتیم به دیدار خواهر بزرگم که تازه زن یک پاسبان دارائی شده بود. حیاط خانه بزرگ بود و به ذوق بازی در آن می‌رفتیم. خواهرم فقط چند سال بزرگتر از ما بود. پدرمان را در جاده شیراز کشته بودند. صاحب چند کامیون بود و در آن سفر قالی و قالیچه به شیراز می‌برد که میانه راه، در یک قهوه خانه کشته شد و بار کامیون به دزدی رفت. چند خانه و مغازه در تهران هم داشت که همه کرایه این و آن بود. پدر ناصر، سروکله اش برای کارهای دارائی پیدا شد، اما خواستگار خواهرم نیز از آب درآمد. ما 5 دختر 16 تا 3 ساله بودیم. مادرم دختر بزرگش را داد تا حرف و نقلی برای زن جوانی که 5 دختر داشت بلند نشود، خودش هم خیلی زود زن یک مرد زن دار دیگر شد تا سرپرستی بالای سر خودش و دخترهایش باشد و اموالش را هم سرپرستی کند.

گوشه حیاط اتاقکی بود بزرگتر از لانه سگ. ناصر در آن زندگی می‌کرد. زندگی نمی کرد. در آن حبس بود. شاید 10-11 سال بیشتر نداشت. اتاق یک پنجره کوچک به سمت حیاط داشت که مثل زندان جلوی آن پنجره میله ای نصب شده بود. ما که در حیاط جمع می‌شدیم، او پشت پنجره انتظار آزادی اش برای پیوستن به ما و بازی با ما را می‌کشید. به خواهرم التماس می‌کردیم و او به پدر ناصر التماس می‌کرد: بگذار چند ساعت بیاید بیرون و با بچه‌ها بازی کند. بالاخره رضایت می‌داد، به آن شرط که نه از خانه بیرون برود و نه مادرش به درون خانه بیاید. مادرش که حالا در خانه‌های این و آن کار می‌کرد، نیمه‌های هر جمعه با یک دستمال شیرینی و میوه ای که از خانه‌ها جمع کرده بود می‌آمد و پشت در خانه، در کوچه می‌نشست تا بلکه در خانه را به رویش باز کنند و ناصر را ببیند. گاه صدای گریه و التماس و گاه نفرین‌هایش را می‌شنیدیم. ناصر وقتی از اتاقش بیرون می‌آمد، مثل پرنده ای که از قفس بیرون بیآید بال می‌کشید. هیچکدام ما به گردپایش نمی رسیدیم. مثل ملخ از دیوار و درخت می‌توانست بالا برود و مثل فنر می‌توانست از جا بجهد! اصلا شادی ما در آن جمعه بدون حضور ناصر در بازی ممکن نبود. بعضی جمعه‌ها، غروب، پدر ناصر دلش به رحم آمده و اجازه می‌داد مادر به داخل آمده و فرزندش را ببیند. مادر ناصر او را نمی بوسید، بو می‌کشید، مدام دست به سر و رویش می‌کشید، شیرینی دهانش می‌گذاشت. عاشق ناصر بود. این دیدارها کوتاه بود و بدستور پدر ناصر خیلی زود مادر را از پسر جدا کرده و او را از خانه بیرون می‌کردند.

           یک جمعه، وقتی وارد خانه و حیاط شدیم درب اتاق ناصر را  گشوده دیدیم. چند هفته بود که سرو صورتش زخمی بود و اجازه بیرون آمدن از اتاق را هم نداشت. حتی با التماس‌های خواهرم از پدرش. شلاق و سیخ داغ و سیلی، خوراک هفتگی او از پدری بود که نه تنها ما، بلکه خواهرم نیز از او می‌ترسید. اما آن سرو صورتی که در این هفته‌ها از او می‌دیدیم خیلی بیش از گذشته کبود و خونین بود. کنار گوش‌ها و گردنش زخمی بود. خواهرم هم نمی دانست پدر ناصر با او در آن اتاق کوچک چه کرده است. آن روز، خیلی زود فهمیدیم گنجشک از قفس پریده است. واقعا گنجشک از قفس پریده بود و ما هم خوشحال بودیم و هم غمگین که او دیگر نیست که به جمع ما برای بازی بپیوندد. خواهرم گفت: دو شب پیش، درب اتاق را که همیشه از بیرون بسته بود، باز کرده، از درخت کنار دیوار بالا رفته و از خانه گریخته است. رفت و دیگر نیآمد، پدرش هم پیگیر پیدا کردنش نشد. رفت و بعدها شنیدیم عکاس شده است.

           در بهمن 1327، پدرش هنوز پاسبان اجرائیات دارائی بود و سرگرم بالا کشیدن پول بیوه زنان و خرید ارزان املاک بیوه‌ها و سند روی سند در صندوق بزرگ و سه قفله اتاقش گذاشتن. از 16 بهمن 1327 پلیس اگرچه او را رئیس شهریانی به قتل رسانده بود، رد پاهای ناصر فخرآرائی را گرفت و رسید به حسین فخرآرائی که از یازده سالگی ناصر را ندیده بود و نقشی در ترور نداشت، اما دیگر نمی توانست پاسبان اجرائیات دارائی با آن لباس مخصوص طوسی رنگ باشد. بازنشسته اش کردند و یا بازخرید و یا اخراج نمی دانم. بسرعت برق و باد شناسنامه ای با فامیل دیگری گرفت و همان حرفه را این بار بدون لباس ویژه اجرائیات  دارائی دنبال کرد. این بار از آنسوی بام آغاز کرد. چک اجرائی را نقد نمی کرد، بلکه آن را مفت می‌خرید و دست می‌گذاشت روی ملک و دارائی صاحب چک. تخلیه ملک این و آن را اجرا نمی کرد، بلکه وارد معامله شده و مفت می‌خرید. برای حسن شهرت نیز سفری به مکه کرد و شد: حاج حسین ارجمند نیا 

           ناصر فخرآرائی درفاصله آن شبی که از درخت خانه بالا رفت و گریخت تا آن روز که در دانشگاه تهران 5 تیر هوایی به سوی شاه شلیک کرد کجا بود و چه کرد؟

           زنده یاد مرتضی احمدی هنرپیشه پیشکسوت تئاتر و سینما به ما کمک می کند تا از بقیه زندگی ناصر فخرآرایی با اطلاع شویم. او می گوید:

           « بهارسال 1324 که من هنوزفوتبال را رها نکرده بودم، دریک مسابقه دوستانه با تیم فوتبالی روبرو شدیم به نام « آفتاب شرق» که از بر و بچه‌های دوشان تپه تشکیل شده بود. مربی وسرپرست تیم جوان بلند قد و سفید رویی بود که گوش‌های ناجوری داشت. مثل این که از هرگوش او تکه ای بریده باشند. نامش ناصر فخرآرایی معروف به « ناصربی گوش» یا « ناصرفنر» بود.

           ناصرفخرآرایی جوانی بود جسور، خودخواه، بلندپرواز و درعین حال زود رنج و شکننده. به آنچه می‌گفت اعتقاد داشت و ازنصیحت و ارشاد گریزان بود. از میزان تحصیلاتش چیزی نمی گفت، ولی دوستانش می‌گفتند که بیش تراز پنج کلاس ابتدایی درس نخوانده. به ورزش علاقه زیادی داشت، اندامش ورزیده بود، با هرگونه اعتیاد به شدت مخالف و ازسلامتی کامل جسمی برخودار بود. او گاهی برای دیدن برنامه‌های من سری به تماشاخانه می‌زد ومن هم گهگاهی که فرصت پیدا می‌کردم به گراورسازیی که او درآن کارمی کرد و در ساختمان گراند هتل واقع بود، می‌رفتم. ناصر گراور ساز ماهری بود.

           دهه اول بهمن ماه سال 1327 که ناصر را برای دیدن نمایشنامه دعوت کرده بودم، اوهم متقابلا مرا برای جشن سالگرد افتتاح دانشگاه دعوت کرد که در حضور شاه برگزارمی شد. من که خیلی دلم می‌خواست این جشن را از نزدیک ببینم فوری پذیرفتم. روزموعود، پانزدهم بهمن ماه 1327، درحالی که یک کارت سفید چهارگوشه با اضلاع مساوی دردست داشت و یک دوربین مکعب شکل به گردنش آویزان بود، جلوی درورودی دانشگاه تهران منتظرم بود.

           مامورین امنیتی مدعوین را به شدت کنترل می‌کردند، ولی من وناصرهمانند مقامات رده بالا بدون هیچ بازبینی بدنی وارد شدیم. این برای من خالی از تامل نبود، زیرا اشاره ناصر به مامورین جواز ورود من بود. او تا سالنی که مخصوص مدعوین بود مرا راهنمایی کرد و رفت. شاه که  وارد شد ناصر در حالی که با دوربین در چند قدمی شاه ایستاده بود دوربین را برای عکس برداری جلوی صورت خود گرفت و به سرعت به طرف شاه تیراندازی کرد.) روز بعد درمطبوعات خواندیم که اسلحه در دوربین جاسازی شده بود(. این خونسردی و سرعت عمل نیاز به تعلیمات ویژه ای داشت که به طور یقین زمینه ساز این ماموریت دقیق و حساس برای ناصر بود. با صدای شلیک گلوله‌ها نه تنها من، بلکه تمام حاضران، چنان وحشت زده شده بودیم که نه از تعداد گلوله‌های شلیک شده و نه از حرکات سریع شاه که به دورخود می‌چرخید چیزی نفهمیدیم. بعدها در روزنامه خواندیم که سرتیپ صفاری رئیس شهربانی، با شلیک دو سه گلوله به زندگی ناصر خاتمه داده است.

           زن و مرد ‌بی‌هدف این طرف و آن طرف می‌دویدند، هرکس می‌خواست خودش را ازآن مخمصه نجات دهد. بگیر بگیر عجیبی بود، با دستور مامورین درهای سالن بسته شد، از یکایک دعوت شده‌ها بازجویی می‌کردند و پس از رفع سوء ظن آزاد می‌شدند. فقط دوسه نفر بازداشت شدند. نوبت به من رسید، هرسئوالی که کردند به درستی پاسخ دادم. وقتی دوستی خودم را با ناصر و چگونگی ورودم به دانشگاه را بیان کردم همه چیزعوض شد.

سئوال: دعوت قبلی داشتین؟

جواب: بله

سئوال: دعوت نامه ازطریق دانشگاه برای شما فرستاده شده بود؟

جواب: خیر.

سئوال: پس به وسیله کدام مرجع یا شخص بوده؟

جواب: به وسیله دوستم.

سئوال: ممکن است دوست خود را معرفی کنید؟

جواب: آقای ناصرفخرآرایی.

این همان چیزی بود که دنبالش بودند، به ظاهر سرنخ را پیدا کرده بودند. همه را آزادی کردند و مرا که از هیچ چیز خبر نداشتم بازداشت کردند. چشم‌هایم را بستند و با همان وضع درحالی که دو نفر زیر بازویم را گرفته بودند به وسیله یک خودرو به نقطه دیگر بردند.

           در اتاقی بزرگ که چهار نفر اطرافم را گرفته بودند، سئوال پیچم کردند این بازجویی تا یک و نیم بعد از نیمه شب ادامه پیدا کرد، ازآن جا که تمام سئوالات را که چند بار هم تکرار شد با صداقت و بدون تغییر پاسخ گفتم آن‌ها به راستگویی من پی بردند، افزون بر این‌ها من شهرت زیادی داشتم و مامورین امنیتی به خوبی مرا می‌شناختند. سرانجام آزادم کردند و با یک سواری تا منزل بردند و از پدرم تعهد گرفتند که من نباید ازحوزه قضایی تهران بدون اطلاع قبلی خارج شوم.

ناصرعلاقه زیادی به شهرت داشت و حس می‌کردم که گهگاهی نسبت به شهرت من حسادت می‌کند. از ولخرجی ابایی نداشت، به خصوص در دو ماه آخرعمرش سخاوتمندانه بریز و بپاش می‌کرد و این برای من اسباب حیرت بود، زیرا با درآمدش به هیچ وجه تناسبی نداشت.

او اواخر تا حدودی کم حرف، منزوی و اکثرا به اصطلاح « توخودش» بود. ناصر، آن ناصرهمیشگی نبود.

           بعدها افشا شد که ماجرای ترور شاه برنامه از پیش ساخته خودشان و احمقی مثل ناصرفخرآرایی بازیگر پایانی آن بوده که به « ملت شاه پرست» تزریق کنند که «خدا نخواست به وجود مبارک ظل اللهی، آسیبی برسد.

           ترور شاه و کشته شدن ناصر، گذشته از اراجیفی که در روزنامه‌های وابسته آن زمان برای گمراه کردن افکارعمومی درج شده بود، شایعات دور از ذهن را هم میان آورده بود. این شایعات علت ترورشاه را در دو مورد خلاصه می‌کردند:

غیرقانونی کردن حزب توده: دست اندرکاران و صاحب منصبان دولتی ناصر فخرآرایی را منسوب به حزب توده می‌خواندند و این سازمان سیاسی را پایه ریز طرح این ترور معرفی می‌کردند. درحالی که ضارب نه تنها اندیشه خاصی نداشت، بلکه برابر گفت وگوهای زیادی که دراین مورد با هم [مرتضی احمدی و ناصر بخراآرایی] داشتیم او را دشمن افراطی حزب توده می‌شناختم و شکی هم در این مورد ندارم.

از قطع ارتباط و نزدیکی شاه و مردم: این مورد هم سخت غیرمنطقی به نظر می‌رسید زیرا شاه که به قول بعضی‌ها «بین مردم پلاس بود» چه گلی به سر این جماعت بیگناه زده بود که با این صحنه سازی مسخره خلق خدا را ازاین نعمت بزرگ‌بی‌نصیب کرده است.

به نقل از کتاب مرتضی احمدی با عنوان «من و زندگی».  صص 109- 114.

Leave a comment