Article 0017

توطئه قتل سر لشکر افشارطوس رئیس شهربانی کل ایران در اردیبهشت 1332

محمود افشارطوس پسر حسین‌خان شبل‌السلطنه بود. شبل‌السلطنه برادر مادری محمدقلی خان مجدالدوله بود. محمدقلی خان مجدالدوله پسردایی ناصرالدین‌شاه بود. به این‌ترتیب می‌توان شبل‌السلطنه، پدر محمود افشارطوس را جزو رجال دوره ناصری به حساب آورد[1].

محمود افشارطوس متولد سال 1286 در تهران، پس از انجام تحصیلات ابتدایی و متوسطه وارد دانشکده افسری شد و پس از طی مراحل نظامی با درجه سرگردی به اداره املاک پهلوی که زیر نظر کریم آقا بوذرجمهری اداره می‌شد منتقل و به ریاست املاک اختصاصی در شمال منصوب شد.

او در سال 1330 درجه سرتیپی گرفت و چون با خانواده بیات و مصدق قرابت سببی داشت، مورد توجه مصدق واقع شد و در اوایل 1331 به جای سرتیپ زنگنه، فرماندار نظامی تهران گردید. چند ماهی در این سمت بود تا این که در اوایل بهمن 1331 به جای سرتیپ کمال به ریاست شهربانی کل کشور منصوب شد. داو در همان سال به اتفاق جمعی از افسران طرف‌دار نهضت ملی، گروهی به نام افسران ملی تشکیل دادند. افشارطوس در آن موقع در خنثی‌سازی توطئه‌های مخالفین دولت مصدق نقش اساسی ایفا ‌نمود.

           سرتیپ افشارطوس در سمت رئیس کل شهربانی ایران در 31 فروردین 1332 ربوده شد و جنجال سیاسی بزرگی در کشور برپا گردید. تمام دستگاه‌ها به تلاش افتادند تا او را پیدا کنند. سرانجام پس از شش روز جنازه‌اش در تپه‌های تِلُو کشف شد … افشارطوس پس از کشته شدن در توطئۀ دربار و امیران و افسران اخراجی و تصفیه شده ارتش و شهربانی به درجه سرلشکری ارتقاء یافت و جنازه‌اش با مراسم باشکوه خاصی دفن گردید و مجلس ختم مجللی از طرف دولت برگزار شد. افشارطوس افسری خشن، جبار، متهور، اما در عین حال درست‌کار بود.

چگونگی تکوین توطئه قتل افشارطوس در روز چهارشنبه دوم اردیبهشت  1332

در این روز حسین خطیبی به سرتیپ نصرالله زاهدی اطلاع داد که لازم است کسانی که در ربودن افشارطوس و انتقال او به غاری در کوههای لشکرک مشارکت داشتند برای صرف نهار و مذاکره به منزل مظفر بقایی بیایند. سرتیپ نصرالله زاهدی نیز به سرتیپ بایندر و سرتیپ مزینی اطلاع می‌دهد که باید به منزل بقایی بروند. آنها هم به منزل بقایی رفته و در آنجا با خطیبی مذاکره می کنند. خطیبی ضمن مذاکرات می‌گوید اوراقی از جیب تیمسار افشار طوس کشف شده که حاکی از آن است که مشارالیه می‌خواسته است تمام شماها را ترور کند و کودتا نماید. در این یادداشت‌ها نوشته شده که آقای جهانگیر تفضلی در ماه هزار تومان از شهربانی پول می‌گیرد و … خلاصه اینکه از این حرف ها بسیار گفت. ولی همین که نامبردگان یادداشت‌ها را از خطیبی  مطالبه می کنند او پاسخ می‌دهد که یادداشت‌ها نزد مظفر بقایی در محلی محفوظ است و دنباله حرف های خود را می گیرد و اضافه می کند که با این تفاصیل چنانچه سرتیپ افشارطوس زنده بماند، همه ماها را از بین خواهد برد و هیچ کدام باقی نخواهیم بود و باید دستور داد تا او را از بین ببرند و بقایی هم همین عقیده را دارد. خطیبی  برای ترغیب و تهییج احساسات نصرالله زاهدی و بایندر و سایرین به قتل تیمسار افشارطوس و کسب موافقت آنها، مخصوصاً تحت تاثیر قرار دادن نصرالله زاهدی که با سرلشکر فضل الله زاهدی قوم و خویش بود، چون می‌دانست که او علاقه زیادی به فضل الله زاهدی دارد، وانمود می‌کرد که اوضاع به زیان سرلشکر زاهدی است. در اثنا این مذاکرات، مظفر بقایی وارد می‌شود و سرتیپ منزه به دکتر بقایی می‌گوید آقای خطیبی اظهار می‌دارد که بایستی تیمسار افشارطوس را از بین برد، شما هم به این عمل موافقید؟ دکتر بقایی در پاسخ علاوه بر تصدیق، تائید هم می‌کند و می‌گوید چون نگاه‌داری سرتیپ افشارطوس مشکل است بهترین راه از بین بردن اوست.

           با پایان یافتن مذاکرات و صرف نهار،  نامبردگان از منزل دکتر بقایی خارج و به منزل سرتیپ مزینی می‌روند و در آنجا به مذاکرات خود ادامه می دهند و می‌گویند که این دامی بوده است که بقایی و خطیبی برای اجرای نقشه خودشان کشیده‌اند و ما هم گرفتار شده‌ایم و بالاخره تصمیم می‌گیرند که سرتیپ مزینی برای انجام مأموریت خود یعنی ابلاغ دستور کشتن تیمسار افشارطوس به محافظین او همراه سرتیپ بایندر و سرتیپ منزه به محل اختفای او عزیمت نمایند. پس هر سه نفر دنبال انجام این مأموریت می روند و به محافظین افشارطوس ابلاغ می نمایند که بایستی افشارطوس را کشت.

           سرگرد بلوچ قرایی با گرفتن پیغام مزینی شبانه افشارطوس و دو نفر محافظ را از خواب بیدار کرده و به عنوان این که می‌خواهیم به شهر برویم، پاهای افشارطوس را باز و او را از غار خارج و به زمین مسطح پایین غار می برد و او را در آنجا به زمین می گذارد، مجدداً پاهای او را می بندد و دستمال به دهان وی فرو میکند و دستمال دیگری هم به روی دهان او می گذارد و دستمال دیگری را هم که روی چشم افشارطوس از موقع دستگیری بسته بودند، پایین می کشد و به دماغ او بندد و ً قبل از بستن دماغ به افشار قاسملو دستور داد که دستمالی دیگر آلوده به اتر را جلوی دماغ او بگیرد و افشار قاسملو هم این عمل را انجام داد و بعد از ارتکاب و طی این اعمال، سرگرد بلوچ طناب را به گردن افشارطوس می پیچد و یکسر آن را خود او  و سر دیگر طناب را ظاهراً کدخدای ده آنقدر می کشند تا افشارطوس خفه می شود.  سپس سرگرد بلوچ و افشار قاسملو جسد افشارطوس را می برند پای گودالی که قبلاً احمد بلوچ کنده و حاضر کرده بود می گذارند و چون گودال به قامت افشارطوس نبود با لگد روی صورت و بدن او می‌زنند تا در گودال جای بگیرد و بعد کدخدا و احمد بلوچ و افشار قاسملو روی جسد خاک می‌ریزند  و پس از فراغت از این جنایت‌ به شهر مراجعت می‌کنند[2]».

آرامگاه سرلشکر محمود افشارطوس

در گذر از کوچه ‌های شمیران، تاریخ ورق می‌خورد. اینجا در گوشه‌ای از بیمارستان تجریش، کمی جلوتر از کیوسک نگهبانی، مردی آرمیده که گره ماجرای کشته ‌شدنش هنوز تمام و کمال باز نشده‌ است. سنگ قبری هم ندارد. ولی قدیمی‌های شمیران و تاریخ‌پژوهان به خوبی می‌دانند که قبل از اینکه گورستان قدیمی تجریش جای خود را به بیمارستان بدهد، «محمود افشار طوس» اینجا به خاک سپرده شد. او رئیس شهربانی مصدق بود که با هدف سرنگونی دولت مصدق، به طرز فجیعی در یک توطئه کشته شد و جنازه‌اش پس از شش روز در غار تلو در لشکرک پیدا شد.


[1] – همشهری آنلاین. راحله ‌عبدالحسینی

https://www.hamshahrionline.ir/news/581512/

[2] – روزنامه شکیبا، پنجشنبه 17 اردیبهشت 1332، شماره 67.

Leave a comment