
سیه روزی ملت ایران که روز 5 آبان 1403 نتوانست حتی یکی از 140 هواپیمای جنگی دشمن تشنه به خون ایرانیان را ساقط کند از کجا شروع شد؟
زنده یاد عبدالرحمن فرامرزی در روز 24 بهمن 1330 در روزنامه کیهان با نوشتن سرمقاله ای با عنوان «مقداری الاغ»، نتایج قرارداد با امریکا را که بر اساس آن پایگاه جاسوسی اصل 4 در ایران دایر شد، چنین بچالش کشیده بود:
«الحمدلله که بعد از چندین سال های و هو و تقاضای ما راجع به مساعدت آمریکا، مقداری الاغ نصیب گردید، زیرا موافقت شد که از اصل چهارم آقای ترومن مقداری الاغ برای اصلاح نژاد الاغهای ایران وارد سازند. انشاءالله خرهای قبرس خرتر از خرهای ما هستند و با آمدن ایشان خریت در این مملکت تکمیل خواهد شد. ولی من تصور میکردم که خر در این مملکت کم نیست و نقصی هم در خریت مشاهده نمیشود و لنگی کار ما از بیخری نیست زیرا تا امروز من هیچ نشنیده بودم که کسی از بیخری یا نقص خریت بنالد و آن چه ما بدان احتیاج داریم یک مساعدت جدی است که وضع اقتصادی خود را با آن تکانی بدهیم. من در صورت مساعدتهایی که آمریکا با انگلیس و ترکیه و ایتالیا و یونان کرده هیچ نامی از خر ندیدم، مگر در دنیا تنها ما هستیم که یگانه جنس و کالای مورد نیاز ما خر است. چه وعدهها که به ما دادند و چه چهرههای امیدی که به ما نشان دادند، عاقبت از تمام آنها خر درآمد. من نمیدانم شما چه فکر میکنید، در این که جنس خرهای داخل ایران پست و کوچک و کند و ضعیف است و احتیاج به اصلاح دارد شکی نیست ولی به نظر من ما را مسخره کردهاند.
از روزی که متفقین پا به مملکت ما گذاشتند به ما وعده مساعدت اقتصادی دادند و فراموش نمیکنم آن روزی را که مرحوم [محمد علی] فروغی ما را به کاخ ابیض خواست و گفت شایسته نیست که مطبوعات راجع به قراردادی که ما میخواهیم با متفقین ببندیم اظهار نظری نکنند و بعد اجبار دولت و صلاح مملکت را که در آن قرارداد مندرج بود، شرح داد. آقای [علی] سهیلی در آن موقع وزیر خارجه بود، گفت مخصوصاً قرارداد اقتصادی، برای این که وضع اقتصادی ما بسیار بد است. من گفتم مگر قرارداد اقتصادی هم میخواهند با ما ببندند؟ گفت: آنها این قصد را ندارند ولی شما باید طوری بنویسید که گردنشان بگذارید. یعنی این که اگر ما زیر بار ننگ قرارداد سیاسی می رویم یک قرارداد اقتصادی از ایشان در عوض می گیریم که خرابیهای خود را با آن اصلاح کنیم. قرارداد اقتصادی را بستند و بعد به ما گفتند بیایید میلیونها اسکناس چاپ کنید و بیست برابر زندگی خود را بالا ببرید برای این که متفقین از ما پول میخواهند. گفتیم این چه پولی است که باید به ایشان بدهیم؟ گفتند با ایشان قرارداد اقتصادی بستهایم و مجبوریم که به ایشان پول بدهیم! گفتم: انشاءالله مبارک است و اسکناس را تا آنجا چاپ کردیم و به ایشان دادیم که روز ورود ایشان به تهران روغن یک من بیست و پنج ریال بود ولی بعد از آن به پانصد ریال رسید و سایر زندگی ما نیز به همان تناسب بالا رفت.
این اولین مساعدتی بود که در نتیجه پامال ساختن بی طرفی و استقلال ما به ما کردند و بعد از آن هی وعده دادند، هی حرف زدند، هی احتیاجات ما را در مطبوعات خود منعکس ساختند و هر روز گفتند فردا کاروان مساعدت خواهد رسید، پیوسته حرف از پشت حرف آمد تا آخر گفتند بانک صادرات و واردات با سودی بیش از سود بازار جهان مبلغ ۲۵میلیون دولار به شما قرض خواهد داد ولی چنان که در دو – سه شماره پیش ما خواندید آخر گفتند آن را هم نخواهند داد برای این که امیدی به استرداد اصل پول خود ندارند. به هر کشور مستعمره و نیمهمستعمره همه چیز دادند و به آنها اعتماد دادند ولی ما بعد از آن همه وعده اعتبار ۲۵ میلیون دلار اعتبار نداشتیم و حالا خر میدهند. من اگر رئیس دولت [مصدق] بودم آن کسی را که این مساعدت به ما مبذول میدارد، سوار همان خر میکردم و برمیگرداندم و میگفتم بروید این خر را در مملکت خودتان سوار شوید… ».