Article 0008
خاطرات احمد علی مسعود انصاری (1)

[شاه منفعل وعافیت طلب سابق] محمد رضا پهلوی روز 26 دی 1357 از ایران خارج شد و به ترتیب به کشورهای مصر، مغرب، باهاما، مکزیک، امریکا، پاناما و مجددا مصر رفت و در این کشور در 5 امرداد 1359 درگذشت. مطلب زیر مربوط به رویدادهای مکزیک به بعد است.
شاه پس از اقامت کوتاهی در باهاما به مکزیک رفت. قبل از سفر مکزیک، رفته رفته محیط به صورتی درآمده بود که ما در باره حوادث سال 57 و اتفاقاتی که موجب سقوط سلطنت شد صحبت می کردیم. در این گفتگوها مسئله رها کردن ایران از سوی شاه مطرح میشد و من مخصوصا نظرم را می گفتم که اگر شاه کشور را ترک نکرده بود شاید مسیر حوادث به گونهای دیگر درمیآمد. در چند مورد و در گفتگوهای دونفری من این موضوع را به صراحت به شاه یادآور شدم و او طبق عادت همیشگی صورتشان سرخ میشد و جوابی نمیدادند سرانجام در مکزیک به او گفتم: حوادثی که در ایران رخ میدهد از قبیل اعدام های بیرویه و نقاب خشونت آمیزی که نظام تازه به صورتش زده، علائم سرخوردگی مردم را اشکار کرده است. از طرفی نجات کشور را هنوز به دست شما میدانم. با وجودی که میدانم شما مملکت را به باد دادید و رفت حالا من میخواهم علیه جمهوری اسلامی مبارزه کنم اگر شما هم حاضرید که خوب، والا خداحافظ. شاه گفت: هستم و همراه تو هستم و با تو میایستم و به تو کمک میکنم. بعد مسئله تشکیل یک شورا را مطرح کرد و گفت: خود شما بروید دنبال کار تا شورایی برای برنامه ریزی و اقدام تشکیل شود و بعد اضافه کردند که بروید و با هوشنگ انصاری، شاهپور بختیار، تیمسار اویسی، تیمسار پالیزبان، دکتر حسین نصر و دکتر هوشنگ نهاوندی تماس بگیرید و با آنها درباره تشکیل شورای مورد نظر گفتگو کنید و نتیجه ان را به من اطلاع دهید و اضافه کردند که تا شکلگیری این شورا نباید هیچ کس دیگر غیر از افراد یادشده از ماجرا مطلع گردد، اگر دیگران مطلع شوند، این کار دیگر به درد نمیخورد. موافقت و تصمیم شاه برای تشکیل یک شورای مبارزه و مقاومت، حقیقتاً مرا خوشحال کرد و تصمیم گرفتم تا سرحد توان و قدرت برای عملی شدن این فکر کوشش کنم و بلافاصله نیز کار را شروع کردم.
ابتدا با دکتر حسین نصر [آخوندمآب و از نوادگان دختری شیخ فضل الله نوری] و دکتر نهاوندی، که در همان زمان برای ترجمه کتاب «پاسخ به تاریخ» (این کتاب را یک نویسنده فرانسوی به نام کریستین میلارد نخستین بار به زبان فرانسه بنا به خواسته و تقریر شاه نوشته بود) آن روزها نیز در مکزیک بودند، تماس گرفتم. دکتر نهاوندی و دکتر نصر به مکزیک فراخوانده شده بودند تا دکتر نهاوندی ترجمه متن فارسی کتاب پاسخ به تاریخ را تهیه کند و دکتر حسین نصر ترجمه انگلیسی کتاب را تهیه کند. به هر حال چون آنها اولین کسانی بودند که در دسترس قرار داشتند، تصمیم شاه را برای تشکیل یک شورا با آنها در میان گذاشتم. احساس من البته این بود که ذکر نام این دو نفر در فهرست کسانی که باید مورد مشورت و مذاکره و دعوت قرار گیرند بیشتر به خاطر این بود که در همان زمان در مکزیک بودند و اگر آنها در مکزیک نبودند اسمشان هم در فهرست قرار نمیگرفت. بنابراین در مذاکره با آنها زیاد وارد جزئیات امر نشدم.
چون احساس میکردم که یکی از مهرههای اصلی باید تیمسار اویسی باشد و تیمسار اویسی در آن موقع در نیویورک به سر میبرد، من هم معطلی را جایز ندانستم و با اولین پرواز از مکزیک راهی نیویورک شدم و یک سر به سراغ تیمسار اویسی رفتم. بعد از مذاکرات مقدماتی و این که شاه راضی شده و تصمیم به عمل گرفته، گفتم باید مسئله را جدی گرفت و دست به کار شد. در ان موقع خود اویسی تا حدودی نقش فعال داشت و برآوردهایی هم برای مقابله با نظام جدید ایران کرده بود. در گفتگوهای ان روز هم ضمن موافقت با نظر شاه گفت: برای شروع عملیات ما به حدود 40 میلیون دلار پول احتیاج داریم به اضافه اجازه مقامات امریکایی. حقیقت این بود که اویسی بدون اجازه امریکاییها به قول معروف جرئت نداشت یک قدم بردارد. گفتگوی ما در همان حد ماند و من گفتم باید با سایر کسانی که شاه گفته تماس بگیرم تا با توجه به نظر همه آقایان خط و خطوط کار روشن شود. صحبت ما با تیمسار اویسی مقدمتا به همین جا ختم شد.
بعد در همان شهر نیویورک به دیدار هوشنگ انصاری رفتم و تصمیم شاه را به او گفتم. او هم پس از مذاکرات نسبتا مفصلی که داشتیم نظرش را گفت و نهایتا قبول کرد که در شورا عضویت داشته باشد. پس از نیویورک به پاریس رفتم.
در آنجا ضمن تماس قرار ملاقاتی با بختیار گذاشته شد و به دیدار او رفتم و کل ماجرا و نظر شاه را با او در میان گذاشتم. ضمنا گفتم که قبلا در امریکا با نصر و نهاوندی و اویسی و انصاری ملاقات کردهام و مختصری از مطالب مورد مذاکره با آقایان را برای بختیار بیان کردم. بختیار نیز نظرش را بازگو کرد و گفت: افراد خانواده سلطنتی و یاران آنها عموما فاسد و آلوده هستند و اگر قرار است که من در شورای مورد نظر شاه شرکت داشته باشم باید رهبری مرا بپذیرند و همه از جمله تیمسار اویسی از من فرمان بگیرند. حاصل مذاکره با شاهپور بختیار برای من زیاد امیدوارکننده نبود. به خصوص که او را بیشتر فردی با روحیات و کاراکتر یک فرانسوی دیدم که فقط به زبان فارسی صحبت میکند. مضافاً این که قبل از شروع به هر عمل و اقدام او به دنبال رهبری و تثبیت موقعیت خود بودند. با این همه گفتم که من شرایط و نظر شما را با شاه و سایرین در میان خواهم گذاشت تا ببینم چه خواهد شد. بدین ترتیب دیدار با بختیار را که پنجمین نفر از جمله افرادی بود که شاه ماموریت تماس با آنها را به من داده بود، با وعده دیدار بعدی به پایان بردم. مانده بود تماس با تیمسار پالیزبان.
اما مهمتر از ان اقدام برای تامین بودجهای بود که بتواند برای برنامههای آتی پشتوانه مالی لازم را تامین کند. راستش در ان موقع کشورهای ثروتمند عرب و مشخصاً عربستان سعودی این امادگی را داشتند که نیاز مالی ما را براورده سازند . من با توجه به سابقه دوستی و مراوده با ملک حسین تصمیم سفر به اردن و دیدار با او گرفتم و از پاریس یکسر راهی امان شدم. در پایتخت اردن ملکحسین کمال استقبال و محبت را کرد و تا مرا دید در اغوش گرفت و بوسید و بدون مقدمه گفت: قبل از انقلاب به ایران آمدم و به شاه گفتم بیا برویم میان مردم و حرفهاو را گوش بدهیم، حتی گفتم من حاضرم خودم هم با شما بیایم اما او جوابی نداد، چند روز در تهران ماندم اما چون به من بیاعتنایی شد بهتر دیدم انجا را ترک کنم. من جریان گروه را با او در میان گذاشتم. او گفتند من حتی حاضرم کت خودم را بفروشم و برای شما پول تهیه کنم، و گفت: هفته آینده به سعودی میروم و مسئله تو را مطرح میکنم. خلاصه قول مساعد داد. بعد هم برای این که در پذیرایی سنگ تمام بگذارد به افتخار من یک مجلس میهمانی ترتیب داد و به یادم می آید که در آن میهمانی بدون مقدمه مرا به چند بازرگان معتبر اردنی معرفی کردند. من ان شب دلیل این کار را نفهمیدم اما بعد متوجه شدم که او میخواست غیرمستقیم به من بفهماند که دست از کار بیحاصل بردارم و به دنبال تجارت که مسئله مورد علاقهام بود بروم. اما من که سراپا شور و هیجان بودم و معنی بازیهای سیاسی و شرایط زمان را دقیقا نمیفهمیدم، متوجه نظر او نشدم که دیگر عمر حکومت خانواده پهلوی به سر آمده و پرونده نظام محمد رضا شاهی برای همیشه بسته شده است. به هر حال با دریافت این وعده مساعد با امید بیشتر از اردن به پاریس برگشتم.
در پاریس بعد از این که اشرف خواست که با او ملاقات کنم، ضمن صحبت متوجه شدم که جریان تشکیل شورا را که به توصیه شاه قرار بود کاملا محرمانه باشد، آفتابی شده و همه کس از ان اطلاع دارد [جز خواجه حافظ شیرازی که در زیر خاک خوابیده]. این مسئله مرا ناامید و دلسرد کرد که در همان اولین قدمها فکرتشکیل شورا برملا شده و به صورت شایعه اینجا و انجا درباره آن حرف میزنند. با این همه وظیفه خود میدانستم که گزارش کارها را تا اینجا به شاه بدهم.
چون مقارن همان ایامی که من در پاریس و اردن مشغول مذاکره و تهیه مقدمات شورا بودم، شاه نیز برای معالجه به نیویورک آمده و در بیمارستان بستری شده بود از پاریس به نیویورک پرواز کردم. بهتر دیدم که قبل از دیدار با شاه مجددا به دیدار هوشنگ انصاری بروم تا با توجه به شرایط موجود و مذاکرات انجام شده چارهیابی کنیم و ضمنا بدانم که آخرین حرف و تصمیم وی چیست. او گفت: من و دوستانم برای این که وارد فعالیت شده و ضمنا بخشی از مخارج عملیات را تقبل کنیم دو شرط و یک توصیه داریم: اول این که یک نفر باید به صورت مشخص مسئولیت و رهبری گروه را به عهده داشته باشد که ضمن صحبت متوجه شدم نظرش تیمسار اویسی است و دوم این که اعضای خانواده سلطنتی مطلقا در امور سیاسی دخالت نکنند. و اما توصیهای هم که داریم این است که شهریار شفیق (پسر اشرف) باید از فعالیتهای خودسرانه و تندی که مشغول آن است دست بردارد. در اینجا باید توضیح بدهم که در آن موقع شهریار شفیق، که افسر نیروی دریایی از محبوبیت نسبی برخوردار بود، شدیدا و شخصا در فعالیت بود. او تند و بیمحابا عمل میکرد و از جمله طرحی ریخته بود که مخفیانه به جنوب کشور و میان افسران نیروی دریایی برود و امید داشت که افسران نیروی دریایی هم که به او اعتقاد داشتند به او خواهند پیوست و از انجا برای گرفتن حکومت وارد عملیات خواهد شد .
بعد از مذاکره با انصاری و شنیدن شرایط مطرح شده، به دیدار شاه در بیمارستان نیویورک رفتم. حال او در آن موقع چندان مساعد نبود، اما آرام و خونسرد به نظر میرسید و از این که برای معالجه امکان سفر او به نیویورک فراهم شده راضی بود . در دیدار با شاه، در حالی که او روی تخت بیمارستان در حال استراحت بود، گزارش فعالیتهای انجام شده و شرح دیدارها را به اطلاع رساندم و ضمنا گفتم که خلاف نظر شاه جریان تشکیل شورا که قرار بود محرمانه بماند فاش شده و در پاریس همه از آن مطلع هستند. شرایط انصاری را هم به او گفتم و همچنین مسئله پول مورد درخواست تیمسار اویسی.
شاه پس از شنیدن گزارشی که به اطلاعش رساندم گفت: در مورد پول درخواست اویسی، من در حال حاضر پولی ندارم. در مورد شرایط دیگران هم به نظر من اینها همهاش بهانه است. به هر حال بهتر است تشکیل شورا را فراموش کرده و هر کس به هر شکلی که میتواند و برایش مقدور است فعالیت کند تا ببینیم چه کسی جلو میافتد و موفق است تا من او و طرحش را حمایت کنم. بعد اضافه کرد: با این همه به خانواده ابلاغ کنید که از این پس در سیاست دخالت نکنند. سخنان شاه و این که گفت تشکیل شورا را فراموش کنید اگر چه برای من ناامیدکننده بود ولی باز اصرار کردم که او خودشان را کنار نکشند و به هر ترتیب در هر نوع اقدامی که میشود نظارت داشته باشند. برای همین، مسئله رهبری و قرار گرفتن یک نفر را در محور مبارزات مطرح کردم. در این مورد صحبت زیاد و پافشاری زیاد شد تا سرانجام او قبول کرد که تیمسار اویسی محور فعالیتها باشد. این حاصل مذاکرات آن روز بود.
بعد از دیدار شاه، به ملاقات فرح رفتم تا شرط هوشنگ انصاری و مهمتر از آن نظر شاه را مبنی بر عدم دخالت خانواده در امور سیاسی مطرح کنم. او گفت: همه که با من مخالف هستند و فکر میکنند که سبب سقوط حکومت شدهام و به من به اندازه کافی فحش میدهند. در این شرایط من چگونه میتوانم دیگر در کارها دخالت کنم. بدین ترتیب فرح قول داد که دخالتی در کارها نخواهد داشت. مانده بود اشرف که در آن موقع برای عیادت شاه به نیویورک آمده بود.
من به دیدار اشرف رفتم و جریان را در میان گذاشتم. اشرف گفت: در این راه جان و مال خودم را در اختیار میگذارم. در مورد شهریار هم پسر دیگرم شهرام را به جای او خواهم گذاشت. حقیقتا دیدم که اشرف به کلی از مسئله پرت هست و صحبت با او کسی را به جایی نمیرساند. زیرا او اصلاً به روی خود نیاورد که در کارها مداخله نمیکنند و حالا که میخواهند کاری بکنند میخواهند جای شهریار را که به درستی و تهور معروف بود به پسر دیگرش شهرام بدهد که در فساد و آلودگی و ضعف نفس شهره خاص و عام بود. بعد هم افزود: امر برادرم را اطاعت میکنم و دیگر در سیاست دخالت نمیکنم. اما جالب این که دو هفته بعد باخبر شدم که او به پاریس رفته و از تیمسار اویسی هم خواسته که نزد او به پاریس بروند. این مقارن ایامی بود که غوغای گروگانگیری و اشغال سفارت امریکا در تهران بالا گرفته بود. چون تیمسار اویسی معتقد بود که شهر شلوغ است و امریکاییها سخت ناراحت و نگران هستند. در این شرایط صلاح نیست هیچ کاری بشود و بهتر است مدتی صبر کنند. اما اشرف که ظاهرا قول داده بود در سیاست مداخله نکند پافشاری میکرد که تیمسار اویسی حتما به پاریس برود. چون تیمسار خودش نمیتوانست به اشرف بگوید که جریان چیست، آمد پیش من و خواهش کرد که با اشرف تماس بگیرم و او را قانع کنم که در این شرایط صلاح نیست که او به پاریس به دیدار او برود. من هم که میدیدم برخلاف شرط هوشنگ انصاری و دستور شاه باز یکی از اعضای خانواده سلطنتی وارد جریان شده به اشرف تلفن کردم و گفتم: مگر قرار نبود که شما در سیاست دخالت نکنید. جواب شنیدم که چرا، اما میخواستم تیمسار اویسی را به شیوخ عرب نشان بدهم و از آنها برای مبارزه کمک مالی بگیرم. گفتم: من از طریق ملک حسین وارد عمل شده و قرار است او به زودی از سعودیها پول لازم را بگیرند و نیازی به این کارهای شما نیست. عجبا، همین که صحبت دریافت پول و قرار و مدار با ملکحسین مطرح شد، گفت: احمد جان! اگر پولی گرفتی تو را به خدا من را فراموش نکن. چون تا حالا من خیلی پول خرج کردهام. راستش من دیدم که از چه کسی باید چشم یاری صادقانه داشت و چگونه باز هم در این شرایط هر کس به فکر پر کردن جیب خود میباشد.
بعد از گروگانگیری
ماجرای گروگانگیری و بحران عظیمی که به وجود آمد باعث شد که مستقیم و غیرمستقیم از شاه خواسته شود که امریکا را ترک کند. ناگزیر شاه از امریکا به پاناما رفت و این، بعد از مصر و مراکش و باهاما و مکزیک و امریکا، ششمین منزلگاه شاه در غربت بود؛ غربتی که حقیقتاً توام با اوارگی غمانگیز و تلخی بود. من هرگز افسردگی شاه را در آن روزهای آوارگی فراموش نمیکنم و ضمنا تشدید بیماریش مرا متوجه کرده بود که دیگر شاه قادر نیست در فعالیت برای مبارزه با نظام نقشی به عهده داشته باشد.با این همه بر اساس قرارهای قبلی، اگر چه مسئله شورا منتفی شده بود، تیمسار اویسی هنوز در محور فعالیتها قرار داشت. همزمان با رفتن شاه به پاناما، اویسی و کامبیز اتابای نیز از امریکا به پاریس رفته بودند. وقتی که شاه به پاناما رفت، من به علت فوت پدرم در لندن و انجام مراسم خاک سپاری او نتوانستم در پاناما به دیدار شاه بروم. از سوی دیگر اویسی پیغام داده بود که هر طور شده در پاریس به دیدارش بروم. ظاهرا در این موقع عراقیها فعالانه با مخالفین جمهوری اسلامی تماس برقرار کرده بودند و از ان جمله با تیمسار اویسی و شاهپور بختیار، و کمک مالی قابلتوجهی هم در اختیار این دو نفر قرار داده بودند. شاید به همین خاطر بود که اویسی اصرار به دیدن و ملاقات با من داشت. اما مشکل این بود که من ویزای فرانسه نداشتم و مهمتر این که در فاصلهای که من برای شرکت در مراسم درگذشت پدر در لندن بودم، شاه نیز به دنبال ماجراهای ناشی از گروگانگیری ناگزیر شده بود پاناما را به قصد مصر ترک کند و در آن زمان در قاهره و در قصر قبه به سر میبرد. انور سادات از هیچ پذیرایی و کوششی برای آرامش خاطر شاه کوتاهی نمیکرد. من با وجود پیغامهای تیمسار اویسی ترجیح دادم که به قاهره و به دیدار شاه بروم؛ به خصوص که اعتبار پاسپورت ایرانیام نیز رو به اتمام بود و تمدید آن هم ممکن نبود. سفر قاهره این امکان را فراهم میکرد که از انورسادات یک پاسپورت مصری بگیرم. لذا از لندن به سوی قاهره پرواز کردم و مدت یک ماه در کنار شاه گذراندم. در این ایام به نظر میرسید که از نظر شاه همه چیز تمام شده است. ولی با این همه من هنوز فکر میکردم که شاید شنیدن خبر فعالیتها و مبارزه مخالفین روحیه شاه را تغییر بدهد، به خصوص که وضع جسمانی شاه نسبتا خوب بود و حتی حال او روز به روز بهتر میشد، و من مخصوصا از این که شاه بعد از چندین ماه سرگردانی و زندگی در محیط نامانوس پاناما و مکزیک و پاناما به قاهره آمده و در قصری باشکوه مورد پذیرایی گرم قرار داشت قلبا خوشحال بودم که حداقل در اینجا آسایش وجود دارد و فکر میکردم که اگر به پاریس بروم و شاهد جنبوجوش و فعالیت اویسی باشم میتوانم در بازگشت خبرهای امیدوارکنندهای برای شاه بیاورم. اما افسوس که سفر پاریس و دیدن شکل مبارزاتی گروهی که در اطراف تیمسار اویسی گرد امده بودند مرا کاملا ناامید ساخت.
در هر حال من قاهره را ترک گفتم و هنگام ورود به پاریس اولین اقدامم دیدار با اویسی بود. تیمسار در خانه دوست دیرینه اش بیوک صابر اقامت داشت. این بیوک صابر از آن ادمهایی بود که هرگز قضاوت و داوری خوشبینانهای دربارهاش نشنیده بودم و زمانی که در پاریس از نزدیک با او بیشتر اشنا شدم متوجه شدم که فرد سالمی نیست و آنچه قبلا دربارهاش میگفتند دور از حقیقت نبوده است. علاوه بر آن متوجه شدم سایر کسانی که در اطراف اویسی گرد امده بودند نوعاً از همان قماش بیوک صابر بودند. قبلا گفتم که در این زمان اویسی با پشتیبانی مالی عراق و پولی که در اختیار او گذاشته بودند، بیا و برویی به هم زده و احیاناً از سوی امریکاییها نیز که از ازادی گروگانهاو در تهران ناامید شده بودند چراغ سبزی به او نشان داده بود. اویسی هم دست به کار شده بود و عدهای را دور خودش جمع کرده بود که به اصطلاح مشاوران و همکارانی داشته باشد. تا انجا که به خاطر دارم کسانی که به گرد اویسی جمع بودند یکی شهریار آهی بود که امور مالی را به دست داشت، بعد از او منصور رفیعزاده که زمانی رئیس ساواک در امریکا بود و بعد؛ کتابی با نام «شاهد» به زبان انگلیسی منتشر کرد و در ان صراحتاً به عضویتش در سازمان سیا اعتراف کرد. در آن هنگام هم با آهی مرتباً در مورد امریکا و سیا و نقشی که در توفیق اویسی خواهند داشت صحبت میکردند. علاوه بر این دو نفر، باید از عقیلیپور وابسته نظامی سابق ایران در فرانسه نام برد که معروف بود عقلش کمی پارهسنگ برمیدارد و دایم اظهار میداشت که من با کاخ الیزه در تماس هستم. برادران معینزاده مرکب از هوشنگ و جواد و کاظم نیز در جمع یاران اویسی دیده میشدند. جواد معینزاده قبلا در سازمان اطلاعات و امنیت بود و به هر حال او را روبه راه و صادق ندیدم. به عکس او برادرش هوشنگ به نظرم ادم خوب و درست آمد. به خاطرم هست که یک روز همین هوشنگ از من خواست که در روز و ساعتی که اکنون دقیقاً به خاطرم نیست در خانه بیوک صابر نزد تیمسار اویسی باشم چون قصد دارد مسئله مهمی را مطرح کند. من هم در همان روز و ساعت معین به دیدار تیمسار اویسی رفتم. تیمسار علویکیا و جواد معینزاده هم حضور داشتند. در این جمع ناگهان هوشنگ معینزاده به تیمسار اویسی کرد و گفت: مملکت من برای من از شما مهمتر است و شما هم با این راه و روش و وضعی که دارید ایرانبگیر نیستید پس خداحافظ شما، این را گفت و مجلس را ترک گفت و رفت. حاضران حیرتزده به هم نگاه کردند، اما گفته او شک و تردیدی را که در خود من هم ایجاد شده بود پررنگتر کرد.
سرانجام هم پس از دو ماهی که در پاریس ماندم و از نزدیک شاهد اقدامات و فعالیتهای تیمسار اویسی شدم، یقین حاصل کردم که این شیوه کار بیحاصل است و مخصوصا ایمان و صداقتی که برای مبارزه مدعی آن بودند در هیچکدام از افراد این گروه ندیدم. قبلا تیمسار اویسی از من خواسته بود که او را به سعودیها معرفی کنم و من به وسیله [جعفر] رائد ترتیب کار را داده بودم. اما واقعیت این بود که رفته رفته به این نتیجه رسیده بودم که کار اویسی به جایی نمیرسد. من به اویسی میگفتم چرا کاری نمیکنید و او مرتب میگفت که به جان تو مشغول هستم اما میدانستم دروغ میگوید. وی مرتب از امریکاییها حرف میزد و میگفت اگر آنها بخواهند عمل میکنیم و کار درست میشود و اگر نخواهند نمیشود. پس از دیدن این جریانها بود که دیدم نوع فعالیت حتی در ان حد نیست که بخواهم برای شاه خبر دلخوشکنکی ببرم و خودم هم اساساً تصمیم گرفتم پا را به کلی از این ماجراها کنار بکشم. چنین نیز کردم و بدین ترتیب طرحی که در سرآغاز و با نظر شاه برای انجام ان وارد فعالیت شده بود پس از پی بردن به بیهودگی و غیرعملی بودن آن به کلی کنار گذاشته شد و و ناامید و سرخورده، از آدمهایی که فقط تظاهر به مبارزه میکردند و در باطن هنوز هم اسیر جاهطلبیها و در اندیشه دریافت پول از این کشور و ان کشور برای زندگی و مصارف شخصی بودند به سوی امریکا پرواز کردم تا پس از مدتی که وقت من در سفر و مذاکره فعالیت گذشته بود به خانوادهام بپیوندم و به کارهای شخصی خودم رسیدگی کنم. طرح تشکیل شورای مبارزه و مقاومت که در این اواخر در وجود تیمسار اویسی و دوستان او متبلور شده بود برای همیشه به دست فراموشی سپرده شد و اخرین تلاش شاه نیز بدین گونه به بنبست رسید
تالی فاسد این اقدام نافرجام بر اساس اسناد
هوشنگ نهاوندی، از قول شاه در کتاب خود می نویسد:
شاه: “به تفصیل با «اویسی» گفتگو کردم. کمک و همکاری را که می خواست، به او کرده ام. فقط ارتش می تواند از پس کاری برآید، و من کس دیگری جز «اویسی» را نمی بینم که بتواند کاری کند. او، یک مغز سیاسی نیست، ولی نیروی زمینی و ژاندرمری را خوب می شناسد و افسران او را دوست دارند. به او دستور دادم به پاریس برود و از آنجا کوشش خود را آغاز کند.” (نقل از کتاب آخرین روزها، پایان سلطنت و درگذشت شاه)
بدین ترتیب اویسی [بترغیب شاه برابر گفته نهاوندی] یکی از عوامل کمک به آغاز حمله نظامی عراق به ایران بود، جنگی که به نفع دو مستبد و غرب ادامه یافت و باعث ویرانی دو کشور شد. شاپور بختیار هم که از صدام کمک می گرفت از مشوقان دیگر حمله عراق به ایران بود. بختیار در عین حال از کمک های صدام به اویسی، که او را رقیب خود می دانست، ابراز نگرانی کرده بود .
۲۹۷- یادداشت دستیار وزیر امور خارجه در امور خاور نزدیک و جنوب آسیا (ساندر) به معاون وزیر امور خارجه در امور سیاسی (نیوزوم)( منبع: وزارت امور خارجه، INR/IL Historical Records, Iran 80. Secret. نوشته شده توسطPrecht)
واشنگتن، ۱۳ ژوئن ۱۹۸۰،
موضوع: تماس با ژنرال اویسی
ژنرال اویسی کمی قبل از شاه، ایران را ترک کرد. او خسته و در حال فرار به عنوان یکی از منفورترین شخصیت های حکومت شاه می باشد. او در طول دوران حرفه ای خود به عنوان افسر نظامی در بین زیردستانش محبوبیت نداشت [و این صحیح است . نه خزعبلات شاه که در بالا در باره محبوبیت او گفته است] و موفقیت خود را در درجه اول مدیون رابطه نزدیک با شاه بود. پس از یک دوره عقب نشینی در ایالات متحده، او دوباره در میان چهره های اپوزیسیون فعال شد و اکنون– حتی بیشتر از نخست وزیر سابق بختیار- به برجسته ترین اپوزیسیون تبدیل شده است. سیا پس از بحران گروگان گیری تماس [کمتر از ۱ خط از طبقه بندی خارج نشده] را با اویسی آغاز کرد. افسران وزارت دفاع از زمان ورودش به اینجا با او در تماس بودند. سیا هرگونه حمایت ملموسی را رد می کند و اصرار می ورزد که ما «باید در تماس باشیم». اما تصور جامعه ایرانی تبعیدی این است که ایالات متحده از اویسی حمایت می کند. این تصور باعث شد تا پول های ایرانی که تا آن زمان خیلی محدود بود برای مبارزه او داده شود و احتمالاً در تصمیم عراقی ها برای دادن امکانات به او برای ایستگاه رادیویی نیز نقش داشته است. شایعاتی وجود دارد مبنی بر اینکه اویسی اخیراً در واشنگتن بوده و گروهی در DIA به دنبال ترتیب دادن ملاقات او با وزیر [صفحه 820] براون و ژنرال جونز هستند.
با انتشار مقاله اخیر نیویورک تایمز [در این مقاله ریچارد برت، نیویورک تایمز، 12 ژوئن، ص. A12اویسی را رهبر اپوزیسیون ایران خواند و به نقل از او گفت که به زودی یک ضد انقلاب در ایران رخ خواهد داد] در مورد اویسی، انتظار می رود که بیشتر و بیشتر به او توجه بشود و این تصور که ما از او حمایت می کنیم، گسترش پیدا کند. اویسی، به ویژه با ظاهر شدن حمایت ایالات متحده، ظرفیت ایجاد دردسر جدی در ایران را دارد. هیچ تحلیل گری که ما او را می شناسیم معتقد نیست که او به عنوان یک رهبر سیاسی آینده ای در ایران دارد. او هنوز در چشم ایرانیان در بین حامیان سابق شاه احتمالاً منفورترین است. قبل از اینکه در تماس های خود با اویسی بیشتر پیش برویم، یا بهتر بگوییم، آنها را در سطح کنونی ادامه دهیم، موظف هستیم که پیامدهای احتمالی فعالیت های او را بررسی کنیم.
عواقب آنها برای آزادی گروگان ها چیست؟ آیا آشفتگی فزاینده ای که توسط عوامل اویسی ایجاد می شود (با حمایت ما) به نفع یا علیه آزادی گروگان ها عمل خواهد کرد؟
تأثیرات احتمالی بر ایجاد نهادهای جدید و بازگشت ثبات به ایران چیست؟
درک حمایت ما از اویسی چه تأثیری بر گروههای مخالف فعلی یا بالقوه (مثلا مدنی) خواهد داشت؟
فعالیت های او چه ارتباطی با رشد قدرت چپ ایران دارد؟
فعالیت های او چه تأثیری بر صلح منطقه ای، یعنی ایران و عراق، خواهد داشت و چه پیامدهایی برای عرضه نفت و ترکیه دارد؟
باید از آن دسته از آژانس هایی که به تماس با اویسی یا حمایت از او اعتقاد دارند خواسته شود به این سؤالات پاسخ دهند. ممکن است بخواهید آنها را با جامعه اطلاعاتی در میان بگذارید. از نظر ما، یک مورد خوب برای محدود کردن تماس های ما با اویسی وجود دارد.
۳۴۳- مقاله تهیه شده در سازمان اطلاعات مرکزی (منبع: شورای امنیت ملی، پرونده های اطلاعاتی کارتر، جعبه I۰۳۱، پرونده های اطلاعاتی کارتر سپتامبر تا دسامبر ۱۹۸۰. محرمانه. [نام از طبقه بندی خارج نشده] این مقاله را برای ساندرز و هانتر از کارکنان NصC تحت یک یادداشت در ۱۵ اوت ارسال کرد).
واشنگتن، بدون تاریخ،
موضوع
۱- دیدگاه ژنرال اویسی تبعیدی ایرانی مبنی بر اینکه چپ رادیکال می تواند ظرف شش ماه آینده کنترل ایران را به دست بگیرد.
۲- تأمین مالی و پشتیبانی ارائه شده به ژنرال اویسی.
در اوایل اگوست ۱۹۸۰ (مرداد ۱۳۵۹)، ژنرال غلامعلی اویسی، اپوزیسیون تبعیدی ایرانی، خاطرنشان کرد که سرعت گره گشایی ایران به حدی افزایش یافته است که به احتمال زیاد چپ رادیکال مدعی حکومت در کشور خواهد شد، مگر اینکه ظرف شش ماه آینده اقدامی برای توقف انجام شود. به نظر اویسی، شش عامل اصلی در بحران کنونی نقش دارند:
آ- یک تلاش هماهنگ ظاهری توسط آیت الله خلخالی، روحانی انقلابی که عضو حزب جمهوری اسلامی است، و عناصری که اویسی آنها را الهام گرفته از سازمان آزادیبخش فلسطین می داند، برای تخریب و تضعیف آنچه از افسران باقی مانده از طریق یک برنامه سیستماتیک محاکمه و اعدام وجود دارد. اینها خودسرانه و اغلب بدون اتهام قانونی انجام می گیرند. افسران برگزیده تقریباً هر روز در محل کار یا شب در خانه دستگیر می شوند و روز بعد، اعدام می گردند. قتل های تصادفی ایرانیان دیگری که به دلایلی یا به هیچ دلیل تحت ریاست خلخالی زندانی شده اند، رخ می دهد. این قتل ها همچنین به عنوان بخشی از برنامه ای برای ترساندن مخالفان بالقوه رژیم فعلی به منظور تسلیم یا تبعید آنها عمل می کند. در نتیجه، به گفته اویسی، حالت ترس و نا امیدی کشور را فرا گرفته است. تا زمانی که رژیم کنونی از بین برود، افرادی که در به قدرت رسیدن چپ رادیکال، یا حتی با تسلط شوروی موافقت بکنند، بیشتر خواهند شد.
ب- تورم و افزایش بیکاری هر دو به نارضایتی سیاسی دامن می زنند.
ج- دولت ایالات متحده از سوی رهبران خاورمیانه مردد و بلاتکلیف تلقی می شود. تقریباً یک دیدگاه جهانی در میان این رهبران وجود دارد که دولت ایالات متحده ضعیف و غیرقابل اعتماد است و تعداد کمی اطمینان دارند که ایالات متحده مایل و قادر به انجام اقدامات لازم برای حمایت از منافع غرب در منطقه است. بسیاری از این رهبران در وفاداری های سنتی ابهام دارند و خود را موظف می دانند که با “چپ جدید” کنار بیایند. اویسی گفت که نتایج او از گفتگوهای اخیر با رهبران و افسران ارشد اطلاعاتی [صفحه ۹۰۵] در منطقه گرفته شده است؛ یعنی صدام حسین در عراق، سلیمان دمیرل در ترکیه، انور السادات و رئیس اطلاعات مصر، ژنرال محمد المحی، و افراد نامشخص در خلیج فارس.
د – یک “انقلاب عربی” در حال وقوع است که ممکن است بسیاری از نخبگان بسیار مشخص و ویژه، و با کمترین نمایندگی از جامعه های خود را در کشورهایی مانند شیخ نشین های خلیج فارس، عربستان سعودی، اردن، مراکش، سوریه و مصر را از بین ببرد. شوروی و جانشینان آنها با انگیزه نیاز به منابع جدید انرژی و ارز خارجی و فرصتی برای پر کردن خلاء ایجاد شده توسط ضعف دولت ایالات متحده پشت این انقلاب هستند.
ه- شوروی تعداد زیادی از حامیان خود را به بلوچستان، آذربایجان، کردستان و سایر مناطق اطراف دریای خزر منتقل می کند. افراد استخدام شده از گروه های قومی و نیروهای جدید جذب می شوند. در بسیاری از روستاها، پرچم شوروی آشکارا و بدون توسل به نیروهای دولتی به اهتزاز در می آید.
– سازمان آزادیبخش فلسطین نقش مهمی را در آموزش پاسداران، همکاری نزدیک با فدائیان خلق و ایجاد گاردهای اپراتوری برای رهبران ایران مانند آیت الله خمینی و محمد بهشتی ایفا میکند.
۲- اویسی همچنین مشاهده کرد که تحریم های اقتصادی از طریق فروش کالا توسط تولیدکنندگان اروپایی و دیگر کالاها با واسطه گری کشورهای سوم، عمدتاً در خلیج فارس، دور زده می شود.
۳- در مورد تلاش های سیاسی خود اویسی، او به حمایت های زیر اشاره کرد:
الف. او ۲۱ میلیون دلار از عراقیها دریافت کرده است و وعده گرفته است که اگر بتواند پیشرفت کند، بیشتر خواهد گرفت. او همچنین از عراقی ها مقادیر قابل توجهی آرپی جی، مسلسل سبک و سنگین، تفنگ، خمپاره، مواد منفجره، مهمات و مقداری وسایل نقلیه دریافت می کند.
ب- [۷ خط از طبقه بندی خارج نشده است]
ج- او [کمتر از یک خط از طبقه بندی خارج نشده] تعدادی از آیت الله ها از جمله شریعتمداری، قمی، شیرازی و غیره را در میان هواداران خود به حساب می آورد.
د- او ادعا می کند که فعالین در میان ارتش، از جمله کل «لشکر رضایه» (احتمالاً لشکر ۶۴ پیاده نظام که مقر آن در ارومیه – که قبلاً رضایه – آذربایجان غربی نامیده می شد) از او حمابت می کنند. او همچنین از حمایت اکثر خلبانان نیروی هوایی برخوردار است، اما نه از همافر ها (تکنسین های نیروی هوایی).
ه. او می گوید که [۲ خط از طبقه بندی خارج نشده است].