Book 45

احمد شه وری. عصر غیاث‌الدین جمشید کاشانی: تاریخ سیاسی و فرهنگی تیموریان. 550 صفحه. شابک:  ISBN- 978-622-00-0082-2

این کتاب را می توانید بصورت PDF به بهای 2 دلار و 50 سنت امریکا از طریق پرداخت به PayPal به نام  a_shahvary@yahoo.com خریداری نمایید.

نگاهی نو به تاریخ ایران 37

تیمور لنگ با کمال تاسف برای قوم و ملتی  هنوز سیمایی قهرمانی دارد، همانگونه که ساراگن دوم و آشوربانیپال و اسکندر مقدونی و متاسفانه آغامحمد خان قاجار و هیتلر و موسولینی و آتیلا برای افرادی بسا کثیر، و در مواردی هم قلیل، در حکم قهرمان هستند.  امروز هم تیمور برای قومی قهرمان است و تندیس او را در میدانهای شهری و شهرهایی نصب کرده اند و افرادیی هم بر سر گور او رفته و او را با دیگر قدیسین ساخته اوهام بشر یکی گرفته و برایش طلب مغفرت می کنند؛ همانگونه که این قلم بخوبی بیاد دارم در زمانی که قبر ناصرالدین شاه بیشتر بدین خاطر که از مرمر یکپارچه ساخته شده بود، مردم عامی که شناختی از او نداشتند بر سر مزار او می رفتند و سوره ای می خوانند که به هر حال برای خودش کاری بود. البته خوب نیست کسی آن اندازه  پست و بی مقدار باشد که با مردگان سر ستیز داشته باشد. مشهور است که وقتی سربازان آلمان نازی یا آلمان هیتلری به پاریس رسیدند به سرجوخه هیتلر اتریشی تلگراف /مورس زدند که با جنازه ناپلئون چه کنیم؟ او با همه عداوتی که نسبت به نوع بشر داشت پاسخ داد «ما با مردگان جنگ نداریم». علاوه بر اینها، اساساً حسب یک ضرب المثل لاتین بهتراست «راجع به مردگان جز بخوبی چیزی گفته نشود[1]». اما در عین حال بایستی به مردم آگاهی داد تا صحیح را از ناصحیح و سره  را از ناسره تشخیص دهند. بواقع تمامی گرفتاریهای مردم در همه جا از عدم شناخت نشئت می گیرد و بس.

تیمور لنگ به تنهایی  هر چقدر هم که زور بازو و توان فردی داشت در حیات خود اگر روزی یک نفر را هم در جنگ تن بتن شکست می داد و می کشت در ظرف 50 سال عمر زیانبارش 15000 انسان را می توانست بکشد اما با دست کسانی که  یا از او جیره می گرفتند و یا در او خوی خون آشام خود را می دیدند و یا از او می ترسیدند، و یا نظیر آخرین امیران سربداران خائن به کشور و مردم خود بودند،  این جنایت پیشه تاریخ در طول حیات پر از شر و خباثت خود بیش از صدها هزار انسان را کشت و صدمات جبران ناپذیری به چرخه عادی گذران تاریخ زد.

در یک جمع بندی کلی باید گفت که تیمورلنگ هرآنچه دیگر جنایتکاران تاریخ تک تک داشتند  همه را یکجا در خود داشت. این سخن نیکولو ماکیاوللی را بایستی به اعتقاد این قلم در همۀ آموزشگاههای درس تاریخ در هر سطحی که باشد با طلا نوشت و نصب کرد. «بزرگترین فرمانروایان جهان برادرکشانی بیش نبوده اند».

         قصد آن را نداشتم که به این بخش از تاریخ ایران بصورتی خیلی ریز و جزیی وارد شوم ولی بدلایل چندی به این کار مبادرت کردم. نخست به این دلیل که میان تیمور لنگ و دیگر خون آشامان تاریخ شباهتهایی کم نظیری است که شاید مرور عصر و روزگار تیمور بتواند درسی باشد از برای آنها. علت دوم آن است که خوشبختانه در مورد تیمور و بازماندگانش بدلایل مختلف تحقیقات مستند خوبی صورت گرفته که حیفم آمد از آنها استفاده نشود. علت انجام چنین تحقیقات منظمی متعددند که یکی از آنها وجود تاریخ نگارانی است که همراه دیگر ادبا در دوران پس از تیمور مفر و عرصه ای برای نوشتن آزادانه تاریخ زمان خود پیدا کردند و از ظفرنامه های تیموری که بگذریم، دیگر تاریخ نویسان تا حدی حقیقت را نوشته اند کما اینکه اگر هم نمی نوشتند باز امروز حقیقت فاش می شد، زیرا بگفتۀ شادروان ملک الشعرا بهار «تاریخ نویس آنچه باید نوشت می نویسد و دنیا نیز بر اثر دیدن حوادث و بروز نتایج هر سیاستی به صدق و کذب قضایا پی می برد». علت مهم دیگر سفر جهانگردانی نظیر ابن خلدون و یا فرستادگانی چون کلاویخو به ایران در زمان تیمور است که از خود نوشته های منظمی در باره او و بازماندگانش به یادگار گذاشتند. مضاف براین تیمور بلحاظ حسادتی که نسبت به موفقیتهای سلطان بایزید در اروپا می ورزید باب مذاکرات سیاسی با اروپاییان را باز کرد و اروپاییان هم که در جستجوی کسی بودند که بتواند جلوی ترکتازیهای سلطان عثمانی را در اروپا بگیرد به این خواست تیمور جواب داده و از آنجا که برای غربیها فرقی نمی کرد تیمور بر سر مردم خود و دیگران چه می آورد، کما اینکه امروز هم برای آنها فرق نمی کند در کشورهای آسیایی دیکتاتور خون ریزی در راس امور باشد یا فرزانه و فرهیخته ای، با او باب مذاکرات سیاسی و دیپلماتیک را گشودند و رفت و آمد سفیران به دربار تیمور تداوم داشت و آنها  که گهگاه از مصاحبت با زنان حاضر دربار تیمور هم بهره مند و در شاد خوریهای مشارکت می کردند حسب وظیفه گزارشهایی هم از امور کشور متوقفٌ فیه به کشورشان می فرستادند که بعدها مستندات نسبتاً قابل اعتمادی برای نوشتن تاریخ این دوره آسیا و منجمله ایران شد.

تیمور همانند اسکندر از یک عقده حقارت بی مانند رنج می برد. اسکندر تحت تاثیر فتوحات پدرش در تِب و اسارت و آتن بود و بر آن بود که آنها را حفظ نماید و وقتی چنین کرد بر آن شد تا فالانژهای کار آزموده خود را معطل نگذارد و شروع کرد به لشکرکشیهای بی حساب و قتل و خونریزی و چپاول هر آنچه دیگران داشتند و او و سربازان پا پتی مقدونیه ای نداشتند و هرچه بیشتر بدست می آورد حریص تر می شد و سرانجام هم خوشبختانه در سنین جوانی خداوند جانش را گرفت وگرنه معلوم نبود عاقبت دنیا چه می شد.

حجاج ابن یوسف که او هم نظیر اسکند مقدونی به سادیسم خشونت مبتلا و به  افسون ایده ئولوژی آلوده بود، روزی به انسان عارفی بر خورد و از او خواست تا او را دعا کند و آن عارف هم که حسب تربیت انسانی از هیچ حجاجی نمی ترسید دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت « جانش را بستان»،  حجاج برآشفت که مرد این چه دعایی بود که در حق من کردی؟ و او گفت تو هرچه کمتر در این جهان باشی ضرر و زیانت بخودت و به مردم کمتر است پس این بهترین دعایی است که می توان در حق کسی مانند تو کرد. حجاج ثقفی برای پس دادن کفاره جنایاتی که در حیات ننگینش مرتکب شد  سرانجام به مرض بی درمانی مبتلا شد و باز از عارف دیگری خواست تا برای سلامتی او دعایی بکند. آن مرد ی ِبا خدا برآشفت و به او توپ وتشر زد که مردکه تو چگونه می خواهی دعای دیگران در حق تو مستجاب شود در حالی که اینگونه مردمان را عذاب می کنی و در زندان هایت زجر می دهی و می کشی؟ اگر می خواهی خداوند به تو رحم کند تو هم به دیگران رحم کن! راستی می دانید مرض لاعلاج آن سادیست تشنه به قدرت و خون مردمان چه بود؟ از گلوی او کرم خارج می شد و دیگران با چیزی شبیه پنس های امروز از گلویش کرم ها بیرون می کشیدند. ضحاک را کرمهای دوشش و حجاج را کرمهای درونش دمی راحت نمی گذاشتند. اسکندر نیز دمی آسوده نزیست. تنها فرزندش را سردارانش کشتند و زنهایش را هم به حرم خود بردند و کشتند و اقوامی که از دست او رنجها کشیده بودند او را بحق ملعون یا گجسته خواندند.

تیمور لنگ در بسیار از کارهایش اسکندر را بیاد می آورد. همانند او بی باک و متهور بود .ولی در عین حال هر جا که خطر را بزرگ می دید از روی آوردن به هیچ حیله و ترفندی ابا نداشت. اسکندر که در دوره ای متولد شده بود که در آتن فیلسوفانی بودند و فلسفه و تفکر و نواندیشی  در دولت شهر های آن رواج  داشت و خود کلاس درس ارسطو، معلم نخست، را درک کرده بود – بگذریم از این که ارسطو بعد ها از اسکندر تبری جست – داعیه گستراندن فلسفه یونان را داشت و در پشت این عذر و بهانه قلابی . ساختگی به نسل کشیهای غیر قابل تصوری دست زد؛ تیمور هم که خود را مسلمان می خواند در هر جا که بمصلحت خود می دید جنایات خود را در پشت حمایت از اسلام انجام می داد. او در عین حال اهل تسنن و شیعیان را به نوبت از دم تیغ می گذراند و همچون حجاج فرایض دینی را هم  بجای می آورد؛ قرآن می خواند و روزه هم شاید می گرفت. وهمانگونه که حجاج اسلام شناس بود و برای قرائت صحیح قرآن عده ای را موظف کرد تا برای کلمات قرآن اعراب [علائم زیر، زبر، پیش، سکون] بگذارند تا خواندن قرآن صحیح صورت گیرد، تیمور نیز در همه جا شایع کرده بود که  اسلام شناس و مسلمان و از قانون شرع و فقه اسلامی مطلع است و در جنایتهایی که انجام می داد اسلام را حربه  خود ساخته بود و از آن بهره می جست.

برخی او را همانند چنگیز خوانده اند اما او اگرچه در خونریزیها در مواردی شبیه به چنگیز عمل می کرد ولی با او از جهاتی متفاوت بود. یکی از تفاوتهای عمده تیمور گورکان یا داماد با چنگیز مغول، که تیمور سخت معتقد بود با او خویشاوندی دارد، همین دیدگاههای ایدئولوژیک بود. بعلاوه اگرچه چنگیز ستاره پرست و خدا نشناس بود و بویی از اسلام و مسیحیّت و یهودیت نبرده بود، ولی در مقایسه با تیمور از برخی مردانگی ها بر خوردار بود که تیمور یکی از آنها را نداشت. از باب نمونه نوشته اند وقتی چنگیز به خوارزم رسید و خواست خوارزم را با خاک یکسان کند به او گفتند در اینجا شیخ بزرگواری هست که خوب است حرمت او را نگاهدارید؛ شیخ نجم الدین کبری. چنگیز برای شیخ نجم الدین کبری پیام فرستاد که دستور داده ام تا خوارزم را قتل عام کنند، تو می توانی بیرون آیی، در امان هستی. شیخ چون پیام را گرفت به پیام رسان گفت به چنگیز بگو که شیخ تنها نیست. چنگیز چون پاسخ شیخ را گرفت پیام داد با ده نفر از بستگانت بیرون آی در امانید. و شیخ در جواب گفت کسان من بیش از ده نفرند. چنگیز پاسخ داد با صد نفر بیرون آی. شیخ جواب داد طلبه هایم هم هستند. چنگیز پاسخ داد با هزار نفر بیرون آی، در امانید. شیخ پاسخ داد من هفتاد سال است با مردم خوارزم زیسته ام چگونه در روزی چنین سخت می توانم آنها را تنها بگذارم. پس در خوارزم ماند و بدست یکی از سپاهیان چنگیز کشته شد ولی در جنگی که با آن مغولی داشت زلف او را در دست گرفت بگونه ای که پس از سرد شدن بدنش زلف مرد مغول جانی در دستش بود.

به هر حال برغم این تفاوت های ساختاری، تیمور گورکان چنگیز را الگوی خود قرار داده بود و در آرزوی آن بود که متصرفاتش را به متصرفات چنگیز برساند و از همین روی در سن 72 سالگی بر آن شد تا به چین حمله کند. پس سپاهی گران تدارک دید و عازم چین شد، اما در شهر اترار عمرش به سبب افراط در نوشیدن عرق و فساد کبد به پایان رسید و به این آرزوی خود نرسید. او که لذت آنچه را که با آنهمه شقاوت و بیرحمی بدست آورده بود نچشیده بود، حتماً نمی دانست آنچه را که در همان زمان با آن همه قتل و جنایت در سمرقند گرد آورده بود، چه زود بازماندگانش آنها را تباه خواهند کرد، وگرنه دمی در سمرقند آرام می گرفت و به آنچه کرده بود می اندیشید.

مشابهت عمده دیگر تیمور با اسکندر در این بود هیچیک مرد تشکیلات نبودند و هر آنچه به قهر و غلبه گرفتند توسط بازماندگانشان تباه شد و به باد رفت. اخلاف هردوی آنها حدود صد سال در ایران حکومت داشتند. اما در مقایسه ای میان بازمانده گان هردو باید اعتراف کرد که تیموریان در جبران جنایات و فجایع و ویرانیهای سردودمان خود اهتمام بیشتری به خرج دادند تا باز ماندگان اسکندر و چنگیز.

تفاوت عمده دیگر میان تیموریان و ایلخانیان در این است که  ایلخانیان در بخش مهمی از حیات خود تابع خان مغول در خان بالغ، پکن امروز، بودند ولی با مرگ تیمور در شهر اترار بواقع ارتباط بازماندگان تیمور با تختگاه سردودمان خود بکل قطع شد و هر که در هر کجا قرار داشت تنها بفکر آن بود که موقع خود را حفظ و آن را توسعه دهد بدون توجه به اینکه در خطه دیگر بازماندگان تیمور یعنی برادران و برادر زادگان وعمو زادگان چه می گذرد. علاوه براینها، ایلخانیان بمراتب کمتر از تیموریان روی هم شمشیر کشیدند حال آنکه  در میان تیموریان تیغ کشیدن بر روی یکدیگر قبحی نداشت. در میان تیموریان دو نفر شاخص بودند شاهرخ و الغ بیک؛ این دو در مقایسه با دیگر احفاد تیمور انسانهای منزهی بودند؛ خدمت آنها به علم و فرهنگ و ادب ایران و برجای گذاشتن آثار نیک با دیگر تیمورزادگان قابل مقایسه نیست.

پانویس:

1 – de mortuis nil nisi bonum

Leave a comment